Showing posts with label METAMORPHOSIS OF FALL. Show all posts
Showing posts with label METAMORPHOSIS OF FALL. Show all posts

Wednesday, September 18, 2013

وقت هم نفسی ی باد

فرامرز سلیمانی 
وقت هم نفسی 
:
وقت هم نفسی ی باد 
آن دیگری را آوردند 
این جا پهلوی این یکی گذاشتند 
مثل مجسمه ی توی پارک 
تا این یکی 
با نفس آن دیگری 
هم نفس شود 
و ماه که آبروی خاموشش را 
کشید 
آن دیگری 
با این یکی 
از تاریکی پا کشید 
و بال بال کبوتران تنها 

Tuesday, September 17, 2013

METAMORMOPHOSIS OF FALLچشمان مرا سرمه می کشد

فرامرز سلیمانی:چشمان مرا سرمه می کشد 
.
چشمان مرا سرمه می کشد 
باغ سبز کودکی م 
نگاه من از پرچین و حصار می گذرد 
جاری که می شوم 
در جوی و راه 
آن دورها همهمه در می گیرد 
در مه و بهار و ماه 
تنها بودن توست 
همه در نبودن تو 
چشمان تو را که
 سرمه می کشم 
Painting from Zohreh Khaleghi 
Z Galery

Sunday, September 15, 2013

لحظه های پریشان پنجره - پایانی

فرامرز سلیمانی 
لحظه های پریشان پنجره - پایانی 
:
بودن با تو 
و نبودن با توبودن با تو ست 
در لحظه های پریشان پنجره 
و باغ 
وقتی که با خود می بری شان 

لحظه های پریشان پنجره -5

لحظه های پریشان پنجره -٥
:

 پی های پیا پی 
 نور درون را لیسه می کشند و 
 کبود باز می گردند 
 و عاشقی 
زوال را پس می زند
در لحظه های پشت پنجره 

لحظه های پریشان پنجره -4

فرامرز سلیمانی 
لحظه های پریشان پنجره -٤
:
پروانه ها را بر بستر گل ها می خوابا نم
سنجاقک ها را
 بر بند رنگین کمان می چینم
و از چین و پرچین باغ می گذرم
تنها تو نیستی
که نبودنت را
با بودنت تا خت زنم
تا رویای سنجاقک و پروانه سرشار شود

لحظه های پریشان پنجره -3

فرامرز سلیمانی 
لحظه های پریشان پنجره -٣
:
بودن با تو
نبودن با تو ست
موج مهین را
بر دوش می کشم
در دریای عاشقی
تا ساحلی سنگین
بیرون که می شوم
در سایه های سبز آبی
تندیس عشق را بر دوش دارم
تصویر من در دریا به جا می ماند
در چشم خیس نهنگ
که دریا بانوان را نشانه می رود
تا انتهای آبی ها
سفر ما را به آن جا می برد که
همیشه قصد رفتن داریم
و بودن تو
در عقربه های شتاب
نبودن توست
سفر همیشه قصد رفتن دارد
تا آن جا
که با او می رویم 

لحظه های پریشان پنجره -2

فرامرز سلیمانی 
لحظه های پریشان پنجره -٢
:
بودن با تو 
و نبودن با تو 
عقربه ها را می گرداند 
باغ تو را به نام می خواند 
و نام تو 
می خواند در باغ و بهار 
تا شا هبانوی سبز 
به شکاف سنگ خانه کند 
و عقربه ها را می گرداند 
در بودن با تو 
و نبودن با تو 
پشت لحظه های پریشان 
ماه پنجره را می نگرد 
که ماهی دیگرست 
در اینه ی باغ 
و سبزه 
در شکاف سنگ 
گلسنگی می شود 
بر سفره ی بهار 
وقتی غریبانه 
با عقربه های شتاب 
می بری شان 
و نبودن باتو بودن با توست 

لحظه های پریشان پنجره -1

فرامرز سلیمانی 
لحظه های پریشان پنجره-١
:
می بری شان 
گرده های عاشق 
که پا های زنبوران 
بر دیوار گل ها شان می نویسند 
یا میوه های بهاری ی باغ عسل 
در چشمه های انگبین 
که آوازی پریشان 
در فرا ق سر می دهند 
می بری شان 
و شب 
پریشان می شود 
فریفته ی معصومیتی پری وارند 
یا معصومیتی پری وا ر را 
می فریبند 
وقتی می بری شان 
تا باغ 
تا بهار 

Saturday, September 14, 2013

در سیاهی مانده ام METAMORPHOSIS OF FALL

Faramarz Soleimani
در سیاهی مانده ام 
و به سکوت گوش می دهم 
کسی در باد آواز نمی خواند 

Friday, September 13, 2013

METAMORPHOSIS OF FALLباریکه یی کبود

 img:moj 
فرامرز سلیمانی 
:
باریکه یی کبود 
بر آبی ی بی انتها ی 
 قایقی شتابان 
که د ریاچه را یدک می کشید
به آغوش آبراه 
کلید کبودی آوردیم
از آبی ی بی انتها 
تا درهای عاشق قایق را گشودیم 
بر شانه های برج دریایی 
و خانه ی آبی 
در آفتاب 
از آن ما شد 
Pontchartrain

Thursday, September 12, 2013

METAMORPHOSIS OF FALL:برج دریایی تنها شد

Faramarz Soleimani
گفتم خلاصه کنم برج دریایی را که در هرم آفتاب بی تابانه گشت می زد با من و بی من در سویدای تن 
موج آمد و در گلویم همهمه کرد 
میان نخل ها و آبراهه ی آبی  
برج دریایی تنها شد 
PONTCHARTRAIN

METAMORPHOSIS OF FALLقصد زربفت دارد

فرامرز سلیمانی 
قصد زر بفت دارد 
بر زیر و بم ماهوری 
تا کوه و کمر را 
از دامنه بر چیند 
درمنه را کوله بارش می سازد 
درمنه را 
آتش می زند 
بر کوله بارش 
شب سودایی ی تابناکی ست 
 سرو کوهی به استقبال آتش می آید 
در آتشفشان سرخ گدازه یی 
به عشق 
زربفت بر خاک می گسترد 
تا در تقلا ی سایه و آتش 
به زیر و بم ماهوری 
شب را قصه کند 

Wednesday, September 11, 2013

METAMORPHOSIS OF FALL:و ساده را سده هاست

فرامرز سلیمانی 
و ساده را 
:
و ساده را سده هاست 
ساده گرفتیم 
در سده ی سایه ها 
که عشق چیزی نایاب بود 
صندلی ت را پیش تر بکش 
بیا جلوتر 
توی آفتاب 
حرف های تازه برایت آوردم 

Tuesday, September 10, 2013

METAMORPHOSIS OF FALL

با اسب بادپا می ایم 
و قالی دورپرواز ی 
یا چراغ جادو 
تا قصه ی شهرزادی را 
برایت روایت کنم 
سفر به قدر سنگی از فرسنگی 
می برد مرا 
در دمی از ماه و 
گل سرخ 

Monday, September 9, 2013

جنگل مهربان استMETAMORPHOSIS OF FALL

Faramarz Soleimani
جنگل مهربان است 
:
جنگل مهربان است 
و درخت و گل 
پس من که جامه ی جنگل بر تن داشتم 
بر بالای درخت و گل گم شدم 
تا مهربانی را 
در جیب هایم جستم 

METAMORPHOSIS OF FALLپشت تپه های غروب

فرامرز سلیمانی 
پشت تپه های غروب 
:
پشت تپه های غروب 
ماهور موج 
با ما می موجید 
در زیر وبم آب های اطلسی 
پشت تپه های غروب 
آواز عاشقانه ی موج 
در مقام ماهور 
و بندر خاموش 
در صدف بیدار ی 

Sunday, September 8, 2013

METAMORPHOSIS OF FALL

به هر بهانه می بویمت 
به هر بهانه می پویمت 
به هر بهانه می بوسمت 
به هر بهانه می خواهمت 
به هر بهانه بابونه ی کوهی ام 
به هر بهانه بر جامه ی بامدادی ت 
ءبه هر بهانه آسمان تو ام 
به هر بهانه زمین بارانی ت 
به هر بهانه همراه راه گم 
به هر بهانه سوار افق 
در حوالی ی صحرا ها ت 
به هر بهانه در شهاب و تماشا 
به هر بهانه غبار شیری ی راه 
به هر بهانه ی  عاشق 
به هر بهانه سکوت مداوم فریاد 
کجاست این همه تناقض که شعر دیگری می نویسد 
به هر بهانه 
به 
هر
 بهانه 
به هر بهانه ی می بوسمت 
به هر بهانه ی می بویمت 
به هر بهانه ی می پویمت 
به هر بهانه ی می خواهممت 
و هر بهانه 
بهانه ی 
دیگری ست 

METAMORPHOSIS OF FALLقمری های توی صدف

قمری های توی صدف 
بسته و باز 
توفان در ایوان 
مسافران ابری عریان 
دریاچه تنها به قدر پلک های صدف می گشود 
تا ما همدیگر  را باز یابیم 

METAMORPHOSIS OF FALLگویا همیشه قصه های عاشقی

گویا همیشه قصه ها ی عاشقی از قطار ی آغاز می شود 
مثل قطار ی بی زمان و فضا 
که عاشق ر ا با خود می آورد و می برد
و می
و ما 
تا بی زمان و 
فضا 
و اهی می کشد در راه خاکستر و آتش 
مثل جیغ بنفش ایرانی 
یا به شکل صدفی خسته 
از میان غاری  
بی غار می شود 
با دهانی گشوده و بسته 
و آفتاب را بدرقه می کند 
تا حوالی ی ونوس و مریخی با هم و جدا از هم 
که 
گویا همیشه 
قطار عاشقی 
با ایستگاه ها 
از قصه ها ش می گذرد 
و آفتاب را 
به آغوش 
بامداد ی عاشق می برد 
که هرگزش بامدادی نیست 
و هرگزش 
ایستگاهی نیست
بی زمان و
بی فضا 
زیرا که عاشقی همان جیغ بنفش ایرانی ست 
که می آید و بی مضایقه می گذرد 
بی که اشکی بیفشاند 
بر مسیر آهن و دود
گویا گفتم
همیشه قصه های عاشقی
از قطاری آغاز می شود




Thursday, September 5, 2013

خاموش

خاموش 
خاموش خاموش 
پس می خواستم بگویم فراموش 
در شب دور از تو 
اما فقط خاموش بود 
خاموش خاموش 
و شاید 
کمی 
فراموش 
ش ش ش