IS A SITE OF ART,LITERATURE, CULTURE AND SCIENCE,ESPECIALLY HEALTH AND MEDICAL SCIENCES,PUBLISHED IN MAJOR LANGUAGES AND IN SEVERAL CHAPTERS.THE GOAL OF THIS SITE IS TO PROVIDE,PRODUCE AND PROMOTE FREE WORDS AND IMAGES FOR FREE FOLKS OF OUR PLANET.
Showing posts with label METAMORPHOSIS OF FALL. Show all posts
Showing posts with label METAMORPHOSIS OF FALL. Show all posts
Wednesday, September 18, 2013
Tuesday, September 17, 2013
Sunday, September 15, 2013
لحظه های پریشان پنجره -3
فرامرز سلیمانی
لحظه های پریشان پنجره -٣
:
بودن با تو
نبودن با تو ست
موج مهین را
بر دوش می کشم
در دریای عاشقی
تا ساحلی سنگین
بیرون که می شوم
در سایه های سبز آبی
تندیس عشق را بر دوش دارم
تصویر من در دریا به جا می ماند
در چشم خیس نهنگ
که دریا بانوان را نشانه می رود
تا انتهای آبی ها
سفر ما را به آن جا می برد که
همیشه قصد رفتن داریم
و بودن تو
در عقربه های شتاب
نبودن توست
سفر همیشه قصد رفتن دارد
تا آن جا
که با او می رویم
بودن با تو
نبودن با تو ست
موج مهین را
بر دوش می کشم
در دریای عاشقی
تا ساحلی سنگین
بیرون که می شوم
در سایه های سبز آبی
تندیس عشق را بر دوش دارم
تصویر من در دریا به جا می ماند
در چشم خیس نهنگ
که دریا بانوان را نشانه می رود
تا انتهای آبی ها
سفر ما را به آن جا می برد که
همیشه قصد رفتن داریم
و بودن تو
در عقربه های شتاب
نبودن توست
سفر همیشه قصد رفتن دارد
تا آن جا
که با او می رویم
لحظه های پریشان پنجره -2
فرامرز سلیمانی
لحظه های پریشان پنجره -٢
:
بودن با تو
و نبودن با تو
عقربه ها را می گرداند
باغ تو را به نام می خواند
و نام تو
می خواند در باغ و بهار
تا شا هبانوی سبز
به شکاف سنگ خانه کند
و عقربه ها را می گرداند
در بودن با تو
و نبودن با تو
پشت لحظه های پریشان
ماه پنجره را می نگرد
که ماهی دیگرست
در اینه ی باغ
و سبزه
در شکاف سنگ
گلسنگی می شود
بر سفره ی بهار
وقتی غریبانه
با عقربه های شتاب
می بری شان
و نبودن باتو بودن با توست
لحظه های پریشان پنجره -1
فرامرز سلیمانی
لحظه های پریشان پنجره-١
:
می بری شان
گرده های عاشق
که پا های زنبوران
بر دیوار گل ها شان می نویسند
یا میوه های بهاری ی باغ عسل
در چشمه های انگبین
که آوازی پریشان
در فرا ق سر می دهند
می بری شان
و شب
پریشان می شود
فریفته ی معصومیتی پری وارند
یا معصومیتی پری وا ر را
می فریبند
وقتی می بری شان
تا باغ
تا بهار
Saturday, September 14, 2013
Friday, September 13, 2013
Thursday, September 12, 2013
METAMORPHOSIS OF FALLقصد زربفت دارد
فرامرز سلیمانی
قصد زر بفت دارد
بر زیر و بم ماهوری
تا کوه و کمر را
از دامنه بر چیند
درمنه را کوله بارش می سازد
درمنه را
آتش می زند
بر کوله بارش
شب سودایی ی تابناکی ست
سرو کوهی به استقبال آتش می آید
در آتشفشان سرخ گدازه یی
به عشق
زربفت بر خاک می گسترد
تا در تقلا ی سایه و آتش
به زیر و بم ماهوری
شب را قصه کند
Wednesday, September 11, 2013
Tuesday, September 10, 2013
Monday, September 9, 2013
Sunday, September 8, 2013
METAMORPHOSIS OF FALL
به هر بهانه می بویمت
به هر بهانه می پویمت
به هر بهانه می بوسمت
به هر بهانه می خواهمت
به هر بهانه بابونه ی کوهی ام
به هر بهانه بر جامه ی بامدادی ت
ءبه هر بهانه آسمان تو ام
به هر بهانه زمین بارانی ت
به هر بهانه همراه راه گم
به هر بهانه سوار افق
در حوالی ی صحرا ها ت
به هر بهانه در شهاب و تماشا
به هر بهانه غبار شیری ی راه
به هر بهانه ی عاشق
به هر بهانه سکوت مداوم فریاد
کجاست این همه تناقض که شعر دیگری می نویسد
به هر بهانه
به
هر
بهانه
به هر بهانه ی می بوسمت
به هر بهانه ی می بویمت
به هر بهانه ی می پویمت
به هر بهانه ی می خواهممت
و هر بهانه
بهانه ی
دیگری ست
METAMORPHOSIS OF FALLگویا همیشه قصه های عاشقی
گویا همیشه قصه ها ی عاشقی از قطار ی آغاز می شود
مثل قطار ی بی زمان و فضا
که عاشق ر ا با خود می آورد و می برد
و می
و ما
و می
و ما
تا بی زمان و
فضا
و اهی می کشد در راه خاکستر و آتش
مثل جیغ بنفش ایرانی
یا به شکل صدفی خسته
از میان غاری
بی غار می شود
با دهانی گشوده و بسته
و آفتاب را بدرقه می کند
تا حوالی ی ونوس و مریخی با هم و جدا از هم
که
گویا همیشه
قطار عاشقی
با ایستگاه ها
از قصه ها ش می گذرد
و آفتاب را
به آغوش
بامداد ی عاشق می برد
که هرگزش بامدادی نیست
و هرگزش
ایستگاهی نیست
بی زمان و
بی فضا
بی زمان و
بی فضا
زیرا که عاشقی همان جیغ بنفش ایرانی ست
که می آید و بی مضایقه می گذرد
بی که اشکی بیفشاند
بر مسیر آهن و دود
گویا گفتم
همیشه قصه های عاشقی
از قطاری آغاز می شود
گویا گفتم
همیشه قصه های عاشقی
از قطاری آغاز می شود
Thursday, September 5, 2013
Subscribe to:
Posts (Atom)















