Showing posts with label ZOHREH POETRY. Show all posts
Showing posts with label ZOHREH POETRY. Show all posts

Monday, August 31, 2020

Philosophy is dead


 Philosophy is dead
And poetry is sitting on his throne
As everything vanished
The alchemy of word replaced it
And the world
Is only a Haiku
Zohreh Khaleghi

Legacy



Today’s Poem by Zohreh Khaleghi
When the end arrives
with all the pain
we suffered
on and off the field
of playing togetherness,
and hands seeking hands
and heart seeking heart,
you are asking
what the point is
and the legacy?
Legacy is a mirage
in a game of
hide and seek

Saturday, October 19, 2019

با آواز تو یکی شوم




به رویا م
پیرهن طلایی پوشیدم
زمین دور و برم خاکستری شد
می لرزیدم
می تکاندمت
می خندیدی و
بیدار نبودی
درها و پنجره ها بسته بود
پیرهنم را از تنم به در آوردم
پیرهنم خاکستری شد
سه شنبه توی چشمانم بود
دوشنبه آمدی با غزلی عاشقانه نظاره ام کردی
هنوز حنجره ام را می جستم
تا با آواز تو یکی شوم
سه شنبه توی چشم هایم می خندید
دو شنبه
خیره و خلوت
چشمانت را پاس می دا شت
بال می زدم روی ما گنولیا ها
پیرهن طلایی تنم نبود
و خاکستر ها
از روی آتش عتیق کناری رفته بود
تا تو را می اندیشید
زهره خالقی

Monday, March 4, 2019

دست هات را کجا پیدا کنم





صبح که بیدار شدم
دنبال دست هات می گشتم
اما آفتاب ناگهان سرک کشید
و من دست هام را پس کشیدم
تا خبر چینان بر دیوارهای شهر ننویسند 
سرخسی میهمان روی دیوار می خزید
سرخس را به اتاقم دعوت کردم
در باغچه آفتاب گردان یخ زده بود
و دانه ها ی سرگردان
در رقصی پریشان با آفتاب روانه بودند
ماه بهمن در راه است
و روزنه ی زیر سقف
بالاتر از پنجره ی بسته
پس دست هات را کجا پیدا کنم
حالا که هر روز بی آتش و آفتاب می گردم
اما چرا
آفتاب ناگهان سرک کشیده بود
قطارها را بگذار تا زیر سیمان ها بمانند
جغرافیای عشق رابگذار تا دیگران
در نقشه ای قدیمی
توی جیب هاشان
پنهان کنند
و تاریکی پنجره
و روزن آفتابی
نگران آفتابگردان های یخ زده
ماه بهمن بود یا ماه آوریل
که الیوت گفت
بی رحم ترین ماه هاست
یا زمستان آغاز وبی پایان
بگذار زمستان و آفتابگردان
در زیر برف
و اه های سیمانی
مغازله کنند
کسی را پروای تاریکی نیست
کسی را
هرگز
پروای تاریکی نیست
باز هم به سراغ این کلمات خواهم امد
در اوا ز های آهنی
یا شاید
در ماه بهمن
که آغاز و بی پایانی جاری است
باز هم می دانم
که این کلمات
سراغ مرا
از تو می گیرند
بیرون مته های قاتل
به جان خیابان افتاده اند
درون اما سرشار عشق است
و تنها دست های تو
که نیست
من تارمي آفتاب را لمس می کنم
با دست هام
که آفتابگردان زمستانی ست
زهره خالقي 2019

پشت پنجره






شب که دیروز می شود
می روم پشت پنجره و
خیابان را می نگرم
که در هنوز عاشقی
بیدار مانده است 
و دارد با خود زمزمه می کند
شب عاشق آیا همیشه اینگونه دیروز می شود
هزار چهره
پشت پنجره
شکل خیابان دیروز ند
هزار خیابان که به پنجره خیره مانده اند
زهره خالقي

خیابان خلوت و خالی ست




خیابان خلوت و خالی ست 

وقتی که تنهایی 
از نرده های آهنی می گذری 
سنگین از پله های سنگی می گذری 
و راهروی نمناکی در باران 
نیمکت آهنی همسایه خالی ست
تنها لابه ی سگی و
دود سیگاری که فضا را پر کرده است
گاهی کسی از انزوای میهن خبر می دهد
و تو می اندیشی
که دیگر صدای او را نمی شنوی
یا کسی از ولایت دیگر می آید
و ممکنست این آخرین دیدارتان باشد
یا دوستی در آشپز خانه بر زمین می افتد
یا شاعری که می رود
و شعر هایش تنها می ماند
تنها دیواری می ماند
که بر آن دست می سایی
و نمی دانی که آیا بالا می روی یا
پایین می ایی
و در اساس چرا می ایی یا که می روی
مثل کتابی که کسی می نویسد
و در یک نسخه پشت سر می گذارد
وقتی که تنهایی
خیابان همیشه خلوت و خالی ست
دستی به سایه ی شب مي كشم
زهره خالقي

your scent





Love wears your scent/ Road,the scent of love/ Where is my boat/ To write with you/ Geography of the world

Zohreh Khaleghi
عشق عطر تو را دارد
راه عطر عشق
قایق من کو
تا جغرافیای عاشقی را
با تو بنویسم
زهره خالقی

عكس‌ها توى جعبه‌ها




از ميان‌مان يكى را انتخاب كرديم 
كه يكى از ما بود
و شكل هيچ‌كدام نبود
و عكس‌ها
توى جعبه‌ها
هلهله مى‌كردند.

زهره خالقی

زنی عاشق




Arusa by Zohreh Khaleghi
دنیا را دیدم
زیر تخت خواب زنی
عاشق
بوی کهنه ی سیگارش
شبیه
رخوت آهسته ی یک نگاه
زنی که
با هیچ بوسه یی
شیهه ی عاشقانه نخواهد کشید
شعرنقاشی زهره خالقی

I love you





پرواز عشق را پایانی نیست
تنها دستانی که همیشه تنهایی را به پایان می برند
زهره خالقی 
Saying I love you
Would never be the last word
As there is no end for love
These letters too
In sealed bottles
Are not the last letters
I throw at the sea
As there in no end for message of love
And the waiting sea gulls
In the vast shore
Do not think of the last flight
as there is no end for flight of love
There are only hands to bring loneliness to the end.
Zohreh Khaleghi

چشم سوم شعر




وقتی که شعری می نویسم توام
وقتی که شعرم را می خوانی منی
و ما در درگاه می ایستیم
تا با چشم سوم شعر به بالای جهان بنگریم
زهره خالقی

Saturday, December 15, 2018

Thursday, May 3, 2018

دست پيش مى آورم





دست پيش مى آورم
با واژه يى
فراز هر واژه ى تازه يى 
تا آسمان
كه دست پيش مى آورد
به رنگ عشق
حالا تو بگو 
حالا دستان بی قرار تو
در تو در تو هاى بهار
راهى ى گم
در گيجى ى عطر ى غريب
عطرى غريب
در واژه هاى تازه
دستى پيش مى برد
تا آستان آسمان
حالا تو بگو
به ساده گى آن عطرغريب
كه گيج مى زند 
گرد دستان عاشق مان
حالا تو بگو...
زهره خالقی

Saturday, April 28, 2018

رنگین کمان همیشه بال می زند



گاهی دریا دیر میشود
گاه باغ
 در بعدازظهر خسته می خوابد
اما
 رنگین کمان همیشه بال می زند
زهره خالقی

I am New Orleans Poet




We are not a rest area on highway 
We are history
We are France,Spain and America
Nativecajuncreolafrican
On the river or lake
We are live oaks and magnolias
Saint Pelicans
Now sing along with me:
The moon lives leisurely 
On the bridge
And underneath there is 
A young lady with a young man 
Holding up a sign in street:
Hungry and homeless
and their dogs
waiting for the best dog food in town
I am New Orleans Poet ...
Zohreh Khaleghi

Tuesday, April 24, 2018

اگر دوباره زاده شدم





poempainting by Zohreh Khaleghi

می پرسد 
اگر دوباره زاده شدم 
چه می کردم 
می دانم که به جست و جوی او می گشتم 
اما تنها به با همی 
این دفتر و دستک پاره 
تنها برای آنان که 
عاشق نیستند 
زیرا عشق زخمی همیشه گی ست 
که تنها 
در زخم همیشه گی 
آشیان دارد
زهره خالقی

Tuesday, April 17, 2018

هر روز گم می شویم




هر روز گم می شویم 
در پرده ها 
و صورتی 
هر روز 
خود را 
در واژه ها و رنگ می یا بیم 
و واژه ها 
و رنگ 
نقش خود را   
 در پرده های مصور ما می یابند
صورتی 
و 
ناب
هر روز عاشقانه 
در نقطه های نام مان گم می شویم  
تا خط ها ما را به خانه ما ن برد
و خط ها و نقطه
با ما گم میشود
در پرده ها
و
صورتی
.
تا حصار فرو ریزد
هر روز
دیوار ها
و راه را
بر می چینیم
و چهره ها مان را
در آینه
می پاییم
هر روز خان و ما ن پنهان ما ن را
بر باران می بریم
بر باد 
هر روز گم می شویم   
زهره خالقی

Thursday, December 8, 2016

عشق نا رسیدن ست


گاهی
عشق 
نا رسیدن ست 
وقتی که آغوش می گشایی 
در آستانه ی رسیدن 
و شاخه ی درختی می شوی 
خالی و خشک 
که تنها بر جای پای پرنده یی می پیچی 
در بامدادی
بر باد
زهره خالقی


کلام درخت


آن راز را که در کلام درخت بود 
یک روز 
پرنده پر زد 
درخت آمده بود 
که روی نیمکت چوبی بنشیند 
نیمکت های چوبی را باد برده بود 
و نیمکت های آهنی 
بر جای آن ها نشسته بود 
درخت    حالا شی شده بود 
اما دا شت زیر  کلمه ی حضور نیمکتی را خط می کشید 
زهره خالقی

بیاد دکتر فرامرز سلیمانی




بیاد دکتر فرامرز سلیمانی
چراغ های خیابان شهر
تنها چشمکی یک تا
یکی یکی دوتا دوتا 
چراغ های تنها
در خیابان های تنهای شهر
و شعرهای تو بود
که تا پایان خیابان های تنهای شهر می سرود
زهره خالقی