Showing posts with label PN:MY PABLO NERUDA. Show all posts
Showing posts with label PN:MY PABLO NERUDA. Show all posts

Wednesday, September 25, 2013

PABLO NERUDA:THE END OF THE WORLDحاشیه بر کتاب ۲۰۰۰ و کتاب عشق

پابلو نرودا / فرامرز سلیمانی 
حاشیه بر ٢٠٠٠ و کتاب عشق 
صفحه ٣٩ و ٤٠ 
طرح ریزی من شامل کاغذ سفید و جوهر سبز است 
پایان جهان 
:
آوازم برای مردم 
در در یا ها نوشته بود 
و من میان مردم و دریا زیستم 
همچون مدافعانی 
میان نبردهاشان 
نبردها یی پر عشق و جنجال 
زیرا که من با ترانه هایم 
در قرن کشتار 
همراه برادران رفته ام بودم با انسان ها 
قصد پیروزی داشتیم ما 
و پایان جهان برای ما بود 
و ما باز می بازیم 
تا هرچه بیشتر به پیروزی رسیم 
و ما همراهان زمینیم 
که عشق را از مرداب ها لبالب 
سرشارشان می کنیم
و مردم به ما می پیوندند 
به سر شاری 
تاریخ دمی اندوهگین است 
پس من می سرایمش 
در این سال سی  که گردمان پدید می آیند 
در این سال سی که همچون گلوله یی به انفجار می آید 
گل یا که آتش را نمی دانم 
اما دانه یی افشان 
که ببالد و به تپد 
تابا  نرما ی جهان یگانه شود 
من مرده ام با تمام مرده گان 
تا زندگی را باز یابم 
و امید اندکم را 
به من بپیوندم 
میان این همه رفته گان 
منی به سن همه 
بی ان که رهبری باشم 
و در پایان جهان 
آن سان که انسان ما نا خواهد بود  

Monday, September 23, 2013

راهزن آیا زن است یا مردMY PABLV NERVDA

 
راهزن آیا زن است یا مرد 
:
راهزن آیا زن است یا مرد 
پاییز چند سال دارد 
و آبان آیا در آن جاری ست 
پس مهر تا کجا می غلتد
و آتش تا کجای برگان می دود 
فصل رنگین کمان کجاست 
و رنگین کمان کجا می سوزد 
توفان چه رنگ است 
و باد کجای باران را شلاق می زند 
وقتی حرف پاییز تمام شد 
آیا قصه ی برف آغاز می شود 
و یخ 
در کجای استخوان می شکند 
اگر سرخ و زرد و نارنجی تمام شود 
پاییز را با کدام رنگ بنویسیم 
حرف پاییز شد که او آمد تو 
تا در کدام کتابش آن را چاپ کند 
کسی که دستپاچه شده بود 
کتاب پرسش هایم را کجا برد 
و قصه ها مان را 
باران ابر ها آیا شست 
پرسش هایم را پرسیدم 
پاسخ ها را که پاسخید 
قضیه این بود که در سال ١٩٩٧من برای آشنایی جمع با نرودا اثاری مانند بلندیهای ماچو پیچو ,کتاب عشق,بخشی از ٢٠٠٠ و بیشتر کتاب پرسش ها را به فارسی خواندم اما کسی آن مقد مه ها و کتاب پرسش ها را برد و به نام خودش چاپید .این کا رها البته در نشریات ایران و خارج و یا به شکل کتاب منتشر شده اند و حالا هم به تدریج 
به نشر دیجیتال در می آیند 
ف.س 

PABLO NERUDA'S SPAIN IN HEARTدر حاشیه ی ۲۰۰۰ و کتاب عشق:اسپانیادرقلب ما

artwork by alireza darvish
فرامرز سلیمانی
در حاشیه ی ٢٠٠٠ و کتاب عشق
اسپانیا در قلب ما
صفحه ٣٥
چندان بسیار است چندان گور
چندان شهادت
چندان تاختن جانوران در ستاره
هیچ,نه پیروزی حتا
مغاک هراسناک خون را از میان بر نخواهد داشت
هیچ, نه دریا و نه گذر ماسه و زمان
و نه حتا شعله ی شمعدانی ها
بر گور
پابلو نرودا ,اسپانیا در قلب ما ,گویا,١٣٦٣,صفحه ٦٨ و ٦٩
اسپانیا ی زیر قدرت دیکتاتوری فرانکو از ١٩٣٦ تا ١٩٧٥ مثل قلمرو هر دیکتاتور محافظه کار دیگری یک شوره زار فرهنگی بود که یا کسی جرات نفس کشیدن نداشت و یا رفتار ش مشکوک بود و
که هنرمندان خلا ق اما  به مهاجرت و تبعید رفته بودند اما  مدرنیتی که پیش از مرگ دیکتاتور آغاز شده بود قابل بازگشت نبود هر چند که از نظر دم و دستگاه او کارهای پیکاسو شیطانی , و کارهای خوان میرو کودکانه خوانده می شد .از سوی دیگر جنگ ادبی و هنری اسپانیا در داخل و دور از سانسور و یا بیشتر از آن در خارج رقم می خورد مانند  برای که زنگ ها می زند همینگوی,گرنیکا ی پیکاسو ,یک گروه هواپیما برد آندره مالرو,کارهای
اورول,کستلر,دا لی,سیمون ویل فرانسوی و همچنین کتاب شعر اسپانیا در قلب ما از پابلو نرودا...
هرگز موضوعی بارورتر از جنگ اسپانیا برای شاعران پدید نیامده است .خونی که در اسپانیا ریخته شد آهن ربایی بود که تا زمانی دراز به جان شاعر لرزه در افکند

Sunday, September 22, 2013

PABLO NERUDA


PABLO NERUDA


PABLO NERUDA:III THE VASTNESS OF PINE

پابلو نرودا /فرامرزسلیمانی 
اه گستره ی کاج ها 
:
اه گستره ی کاج ها و زمزمه ی موج ها که می شکند 
بازی آرام روشنا و ناقوس تنها 
تاریک روشنا به چشمانت می نشیند عروسکم 
صدف خاک که در آن زمین می خواند 
در تو رودها می خوانند و جان من با آن می گریزد 
آن سا ن که تو می خواهی و به هر کجا روانه می داری 
راه مرا با کمان امیدت نشانه بگیر 
و در دم جنون من تیرهایم را رها می کنم 
در همه سو کمرگاه مه را می بینم 
و خاموشی تو وقت مرا صید می کند 
بوسه هایم لنگر می اندازد و شوق نمورم آشیان می گیرد 
در تو با آغوش سنگ های زلال 
اه آوای رازآمیز تو که عشق می نوازد و 
تیره می شود در عصر های رو به زوال 
پس در ساعت های سنگین بر کشتزار دیده ام 
گوش های گندم را که در دهان باد می نوازد 

PABLO NERUDA:آوازی غمین برای دردسر همگان

پا بلو نرودا / فرامرز سلیمانی
آوازی غمین برای درد سر همگان
:
تمام شب زندگی ام را تباه کردم
به شمارش چیزی
نه گاوها
نه پا ند ها
نه فرانک ها و دلار ها
و نه چیزی مثل آن
من زندگی ام را تباه کردم تمام شب
به شمارش چیزی
نه ماشین ها
نه گربه ها
نه عشق ها
نه
من زندگی ام را تباه کردم در شب
به شمارش چیزی
نه کتاب ها
نه سگ ها
و نه شماره ها
نه
من ماه را تباه کردم تمام شب
اه شمارش چیزی
نه بوسه ها
نه عروسان
و نه بسترها
نه
من تمام شب را در موج تباه کردم
به شمارش چیزی
نه بطری ها
نه دندان ها
نه فنجان ها
نه
من جنگ را در صلح تباه کردم
به شمارش چیزی
نه مرده گان
نه گل ها
نه
من باران را در زمین تباه کردم
به شمارش چیزی
نه راه ها
نه آواها
نه
من زمین را در سایه تباه کردم
به شمارش چیزی
نه موها
نه چپق ها
و نه چیزهای گم شده
من مرگ را در زندگی تباه کردم
به شمارش چیزی
و آیا این ها بدان افزوده می شود
به یاد نمی آورم
نه
من زندگی را در مرگ تباه کردم
به شمارش چیزی
و اگر چیزی را باخته ام
و یا به دست آورده ام
نمی دانیم
و نه زمین نمی داند
...و غیره
از کتاب شکست های گزیده
به نقل از شعر های پابلو نرودا ٢٠٠٣

PABLO NERUDA:XVIII HERE I LOVE YOU

پآبلو نرودا / فرامرز سلیمانی
این جا دوستت دارم
:
این جا دوستت دارم
در کاج های تیره باد گره می گشاید
ماه در آب های آواره چون فسفر می تابد
روزها همه به دنبال یکدیگرند
برف شکل رقص می گیرد
مرغ دریایی سیمینی از مغرب می پرد
گاهی قایقی بادبانی و ستاره یی آن بالابالاها
اه صلیب سیاه کشتی
تنها
گاهی زود بر می خیزم و جان من حتا خیس است
در دوردست دریا می غرد
این جا بندری ست
جایی که دوستت  دارم
این جا دوستت دارم و افق بی هوده پنهانت می دارد
من دوستت دارم میان این همه چیز های سرد
گاهی بوسه هایم بر آن کشتی های کلان  می رود
که بی مقصد به جانب دریا می روند
من همچون سنگرهای کهنه فراموش شده ام
دریابارها غمگین اند وقتی پسین لنگر می اندازد
زندگیم بی مقصود خسته و گرسنه است
من دوست دارم آن چه را که ندارم
تو بس دوری .بیزاریم با تاریک روشنای آرام می جنگد
اما شب فرا می آید و برایم آواز می خواند

Friday, September 20, 2013

PN:٢٠٠٠, کتاب عشق و شعرهای دیگر پابلو نرودا

collage:moj
٢٠٠٠, کتاب عشق و شعرهای دیگر پابلو نرودا 
فرامرز سلیمانی 
انتشارات اژینه گرگان 
فرامرز سلیمانی ,شاعر,نویسنده, روزنامه نگار و بالا خره طبیب و جراح مشهور و پرکاری که سالیان درازی است در عرصه شاعری و شعر و ادبیات زبان فارسی در تبعید جزو ستارگان درخشان به حساب می آید .در دست خطی که پشت کتاب برای سر دبیر مجله نوشته , قید کرده است که سال ٢٠٠٤ یکصدمین زادروز پابلو نرودا را جشن می گیریم 
نرودا در شعری به نام نوشته شده در سال ٢٠٠٠, تمامی عواطف و احساساتی را که گهگاه در شعر های پیشین مجموعه از خود بروز داده داده است با تمامی امید های خود برای آینده سر زمین محبوبش در هم می آمیزد 
و چامه یی می سازد به یکباره تغزلی و سیاسی ,تنها در انزوای خیالی از فراسوی زمانی که شاعر می داند به آن نخواهد رسید ,امیدهای سر خورده همه محرومان سر زمینش را به یکباره برای واپسین ستاره گان باز می گوید 
[ازدر آمد کتاب  ]
توزیع نان و عدالت را 
آن سان که آفتاب تابستان می بخشاید 
من تحقق ساده گی را می بینم 
خلوص مردی را با خیش خویش 
می روم و می ایم در میان کشتزارها 
بی آن که به مزارع بزرگ بر خورم ...
و آن گاه که از گذشته , گذشته یی که در حقیقت زمان حاضر است یاد می کند ,می گوید 
ما گمشده گانی بودیم 
که به جهانی غمناک ایمان آورده بودیم 
پر از شاهان و سربازان 
و در شعر زیبای انسان های دیگر می گوید 
و ما این قرن را پاکیزه تر می داریم 
هیچ جنگی اعتبار آن رانمی زداید و نیز نامی مدام ومکرر:جنگ استعماری 
دمکراسی , اسباب عظیم 
مسول واژه نامه ی تازه است 
این ٢٠٠٠ مثل ١٠٠٠ زیباست 
این سه صفر برابر مراقب مایند 
در هر چه طغیان نه زور 
نرودا در شعر  از این همه عشق می گوید 
از این همه عشق زندگی من کبود شده است 
من این پرنده ی کور راه به راه افتاده ام 
تا که ای دوست به دریچه تو رسیده ام 
تو های و هوی قلبی شکسته را حس کردی 
از ظلمات تا سینه های تو بالا خزیدم 
و آشکارا از پس آن 
تا که میان دستان تو جای گیرم 
از دریا به جانب شادی فراز شدم 
و بالاخره 
در آن سالیان بود 
که شعر به جست و جویم آمد 
نمی دانم از کجا بود 
از زمستان یا که رود 
.
نقل از مجله میراث ایران 
مدیر و سردبیر:دکتر شاهرخ احکامی 


Sunday, September 1, 2013

OPENING SEPTEMBER WITH WORDS ON PABLO NERUDA

Faramarz Soleimani
گشایش پاییز با کلامی درباره ی پابلو نرودا 
:
و خانه 
کهکشان 
شد 
به خانه خوش آمدی 
به خانه ی کهکشانی ی خانه 
و شب 
به اندوهان خفته بود 
وقتی که از در درآمدی 
تا خفتگان را 
در چراغ پگاهی 
به بیداری دعوت کنی 
و خانه 
در آشوب خانه 
سرخوشانه می خواند 
که شب به اندوهان خفته بود 
-از حاشیه های شعر بر بلندیهای دو هزار-
کتاب سبز و سفید و سرخ 
ص ١٢