Tuesday, April 1, 2025

Short trip


 April  Is National Poetry Month 

گلهای کاغذی پارك شهر

به شکل انسانی مه

نخل ها و چتر آفتابی

پست عریان ام 

خودکار من می افتاد روی زمین  و 

دفترم خالی می ماند 

روزهایی که حرف نزدیم اما حرف فراوان داشتیم 

روزی که با خودمان هم حرف نزدیم 

خانه های با لهجه ی فارسی 

شناگر آفتاب   آفتابگیر باغ 

دیوار حایل  تاق کسرا 

باز می اندیشم که حادثه را هنوز نمی دانم 

زبان همه زبان خاموشی است 

کسی دیگر می آید تا زبان کسی دیگر را 

در خاموشی پی گیرد 

گلدان گل کاغذی 

سایبان فراموش 

آوای سکوت 

می روم تا کمی در آب و کف غرق شوم 

غرق اندیشه های آب 

و کف 

یک قطره برگ روی سیمان داغ له می شود

یک قطره از عاشقی برگ و باغ 

یاس سپید و سرخ   سبز و سپید و سرخ توی بشقاب 

صدای ویولونسل یو یو ما 

آوای خاموش دوست در دوردست 

گشتی  در آب و کف

گشتی در آفتاب و خاک 

یک مشعل سوزان 

جای خالی مهتاب 

آفتاب آفتابی 

نسیم .

پس این جا این ها همه چرا 

به یک چهره اند؟ 

زمین به جامه ی سبز 

شهر به جامه ی سبز 

و من به جامه ی سبز 

با باغ سبز بهار  که در راه می ماند

و روز به بی قراری می آید 

یک ماهی تنها توی خشکی مانده است 

بعد می آیم سپهری می خوانم :

"زندگی درک همین اکنون است 

زندگی شوق رسیدن به همان 

فردایی ست که نخواهد آمد 

تو نه در دیروزی و نه در فردایی 

ظرف امروز پر از بودن توست"

او در همین تنهایی خود را نوشت 

و ما در تنهایی خود را می نویسیم 

مثل همان گل ها که در باغ روی تپه ها 

در باد می وزد 

و زندگی را به فردا می برد 

"زندگی ترجمه ی روشن خاک است در آیینه ی عشق "

و آمدم فیلم پيرمرد و دريا را ديدم 

و مرد پیر در آبی ها غرق شده

دره ی شن ها 

ماهورهای شیطان توی پنجره 

هوای  69  درجه ی آفتابی

خیابانگردی با یاد دوست 

لحظه هایم را با تو قسمت می کنم 

NO PED CROSSING

باید از این سد هم بگذرم

به جانب انزوا می روم 

انزوای کافه استارباکس

انزوای روزنامه نيويورك تايمز 

انزوای راه در تنهایی 

دروازه سنگی  تپه چشمه ها  تپه باغ ها 

آیا ما واقع گرا بودیم ؟

مارمولکی آرام توی آفتاب نشسته است 

درخت ها و تاق گل کاغذی 

کنار فواره سنگی 

مراقب پرنده ها باشید! 

گالری نقاشی   سایه های آفتابی 

کمی توی آفتاب نشستم

کنار سایه ی باد 

کمی آفتاب توی پوستم نشست 

تلاطم و خاطره در تلاطم خاطره  

اطلسی ارغوانی  پیچک یاس 

پوست عریان اوکالیپتوس 

حلزون های راه 

مگنولیای بی مگنولیا    

چه خوش بینی زایدی! 

حالا از من مى پرسى چه پوشیده ام ؟ 

زهره خالقى


#آفتابگردان_زمستانى_ست

Female oil painting


 Most of my commissioned portrait is painted. She is beautiful model 👩‍🎨

Bahman Maghsoudlo

 




امروز از دكتر بهمن مقصودلو  تجلیل می‌كنم که سینمای مستند ایران مدیون فعالیت‌های او در حوزه نويسندگى، پژوهش، کارگردانی و بويژه تهیه‌کنندگی است.

ای کاش تک تک شما می‌توانستید فيلم هاى بهمن مقصودلو كه هويت هاى سينمايى وتاريخى دارد را تماشا ميكرديد. او میراث فرهنگی ايران را طى زمان طولانى از نسل گذشته با شكيبايى جمع آورى كرده و در اختيار نسل آينده گذاشته است. خوشحالم که با بهمن آشنا هستم. امیدوارم همچنان با همان قدرت، دقت و هوشمندی خود آثار بيشترى را تولید كند .باور دارم که بخش مهمی از هویت تاريخ سینمای ايران را مديون بهمن مقصودلو هستيم.

كتاب افسون پرده نقره ای- سینمای جهان، تازه ترین کتاب بهمن مقصودلو است كه چند روز پيش از طرف بهمن بدستم رسيد و اين يك كتاب تاريخ سينماگردى جهانى ست و 

دوستان را به اين سفر سينمايى دعوت ميكنم.


آثار دكتر بهمن مقصودلوعبارتند از: 

كتابها

:

این سوی ذهن، آن سوی مردمک،۱۹۹۹ 

آزادی و عشق در سینما، ۲۰۰۳

علف: داستانهای شگفت و ناگفته ( انتشارات هرمس، (2010)   

وقتی که ماه زیر ابر نبود (2020) و رئالیسم شاعرانه ژان رنوار (2021) 

 بهرام بیضایی :موزاییک استعاره ها (2024) 

افسون پرده نقره ای: سینمای ایران (2024)


فيلم ها

:

 احمد شاملو، 

احمد محمود،

 ایران درودی، 

اردشیر محصص 

و نجف دریابندری

 و چهار فیلم درباره تاریخ سینمای ایران قبل از 1979 ساخته است که عبارتند از عباس کیارستمی، لبه تیغ: میرات بازیگران سینمای ایران، بهرام بیضایی و داریوش مهرجویی.

بهمن جان شاد و تندرست بمانى 

زهره خالقى

آفتابگردان زمستانى ست


 

"آفتابگردان زمستانى ست "

Words in abundance of aphorism/Gifts of landscape in imagary/Poems less traveled…zk

انسان همیشه کمی دورتر ایستاده است و ما را می نگرد که او را می نگریم 

نگاهی که در چشمان مان موج می زند از دور ها می آید 

گردن بند مرواریدی که می گسلد و دانه هاش را می پراکند 

شعر رومانتیک از چنین موجی بر می آید 

و نیز موج های دیگر که امروزی اند اما کمی عقب تر مانده اند 

و این ها که در هم تلفیق می شوند نیز در هم تعریف می شوند 

و تعریف مدام در تغییر است مثل مدرنیزم و پسا مدرنیزم 

پرسشی که دورانی تازه را پدید می آورد در مرحله یی تاریخی 

تا شعر معنا می یابد 

هر چند که در بی معنایی حضور دارد و بی معنایی نقد معناست 

آیا شعر و فلسفه و معنا + خیال و رویا بهایی ست که انسان برای ابدیت می پردازد 

یا که ابدیت این ها را برای انسان فراهم می آورد 

و ابدیت هان خیال و روطاست که شعر اینست 

و نه همیشه برخوردار از اندیشیدن بل حتا بر ضد آن 

توقع اندیشیدن به فلسفه امری طبیعی است و توقع نااندیشیدن و رویاییدن شعر در عوض حضوری همیشه گی ست 

برای شعر که لزومن در ذات و گوهره ی شعر و شاعر هم نیست و مشارکت این دو جانب است که آن را پدید می آورد


اگر ما شعر را رها کنیم شعر ما را رها نمی کند و این سرنوشت و سرگذشت شاعر و ناقداست

Zohreh Khaleghi


#آفتابگردان_زمستانى_ست


Wednesday, November 13, 2024

انسان تنها به عشق مى ماند




همیشه هست در همیشه ی هستن...و عشق است که بیزاری را پس میزند...و جان و جهان و انسان تنها به عشق می ماند .

زهره خالقی

Tradition




 Behind The Mask Collection 

Poem of the Day:

I've seen people

fooled by tradition

Already fooled by traditions

I've seen people crippled 

by centuries of illusions

I've seen people 

wounded by their parents

Already wounded 

By their own parents

I've seen people 

Walking in streets of the world 

blind folded 

I'm not sure if they live today 

or yesterday

I'm not sure

If they ever lived 

So if fools are traditionals 

Or traditionals are fools

Why we should fool ourselves to nod�To follow

And ignore their ignorance

In order to play polite

Why we should follow

Or let them follow us 

if following is foolishness

like the one leashed

or pulling leash

Or just the leash 

As being.

Being what?

you sheepish shepheard  Or cowy 

Coward

Who are pulled away 

By pulled away traditions !!

Zohreh khaleghi 

November 2024 

New Orleans

Fall




 A commission nude figurative oil painting On canvas 


هنوز رنگ نارنجی ی غروب نپاشیده بود 

روی درخت های شهر 

که تازه پاییز را پشت سر گذاشته بودند 

و شاخه بلوط ها 

بلوز می خواندند 

با پیچ و تابی  آبی 

رفتم چند رنگ دیگر هم گرفتم 

و یک سه پایه و بوم 

با چند قلم مو کاردک را اما گفتم نه 

بعد سه پایه را گذاشتم گوشه ی اتاق 

و گفتم حالا بیا

 از پنجره کشتی ها را روی آب نگاه كن  

تازه رنگ غروب 

داشت روی بوم می پاشید 

ازخیابان 

  آواز محزونی می آمد  

Zohreh Khaleghi