Showing posts with label Zpoem. Show all posts
Showing posts with label Zpoem. Show all posts

Friday, April 4, 2025

Nowruz 2025


 Spring marks a time of renewal, joy, and new beginnings. Wishing everyone a season filled with light, love, and fresh starts. We should focus on being present, practice mindfulness, appreciate the small things, and find joy in the everyday. Love y’all ❤️🌹


نوروز شاید پرنده و باغ را

با هم می آمیزد

به آشامیدن بهار

بر سفره سبز و سپید و سرخ قالی ی ایرانی

با سبزه و سنبل و سوری

سنجد و سکه بر سینی

و سر و سرکه و سمنو و سنبوسه ی گندم

سیب و سماغ پارسی و نه سماق عربی

سپند و سپندان و سوسنبر  یا سه سنبل

سپر غم و سبزی

و هفت سین بیش از هفت سین

و هفت شین کهن

از شراب و شیر و شهد وشربت و شیرینی و شکر و شوربا

یا شمعدان و شمعدانی

و هفت چین که هفت چیز هم هست

و آجیل و عسل و تخم مرغ و ماهی

و حافظ و رومی و فردوسی و خیام

با کتاب مقدس

در شبی بی پایان


Zohreh Khaleghi


#آفتابگردان_زمستانى_ست

عشق گم شده


 HOW THINGS BECOME POSSIBLE IN TRANSCENDENTAL LOVE AD INFINITUM

وقتی که می آمدم به سوی تو جهت ها مرا گم کردند اما چراغ های سر چهارراه ها چشمکی سرخ می زدند

 پس دانستم تو باید همین نزدیکی ها باشی و قطب نمایم دست مرا گرفت و پیش تو آورد 

عشق گم شده گی ست در جهت های گم پشت صفحه ی بیدار قطب نما

زهره خالقى


#آفتابگردان_زمستانى_ست

Tuesday, April 1, 2025

Short trip


 April  Is National Poetry Month 

گلهای کاغذی پارك شهر

به شکل انسانی مه

نخل ها و چتر آفتابی

پست عریان ام 

خودکار من می افتاد روی زمین  و 

دفترم خالی می ماند 

روزهایی که حرف نزدیم اما حرف فراوان داشتیم 

روزی که با خودمان هم حرف نزدیم 

خانه های با لهجه ی فارسی 

شناگر آفتاب   آفتابگیر باغ 

دیوار حایل  تاق کسرا 

باز می اندیشم که حادثه را هنوز نمی دانم 

زبان همه زبان خاموشی است 

کسی دیگر می آید تا زبان کسی دیگر را 

در خاموشی پی گیرد 

گلدان گل کاغذی 

سایبان فراموش 

آوای سکوت 

می روم تا کمی در آب و کف غرق شوم 

غرق اندیشه های آب 

و کف 

یک قطره برگ روی سیمان داغ له می شود

یک قطره از عاشقی برگ و باغ 

یاس سپید و سرخ   سبز و سپید و سرخ توی بشقاب 

صدای ویولونسل یو یو ما 

آوای خاموش دوست در دوردست 

گشتی  در آب و کف

گشتی در آفتاب و خاک 

یک مشعل سوزان 

جای خالی مهتاب 

آفتاب آفتابی 

نسیم .

پس این جا این ها همه چرا 

به یک چهره اند؟ 

زمین به جامه ی سبز 

شهر به جامه ی سبز 

و من به جامه ی سبز 

با باغ سبز بهار  که در راه می ماند

و روز به بی قراری می آید 

یک ماهی تنها توی خشکی مانده است 

بعد می آیم سپهری می خوانم :

"زندگی درک همین اکنون است 

زندگی شوق رسیدن به همان 

فردایی ست که نخواهد آمد 

تو نه در دیروزی و نه در فردایی 

ظرف امروز پر از بودن توست"

او در همین تنهایی خود را نوشت 

و ما در تنهایی خود را می نویسیم 

مثل همان گل ها که در باغ روی تپه ها 

در باد می وزد 

و زندگی را به فردا می برد 

"زندگی ترجمه ی روشن خاک است در آیینه ی عشق "

و آمدم فیلم پيرمرد و دريا را ديدم 

و مرد پیر در آبی ها غرق شده

دره ی شن ها 

ماهورهای شیطان توی پنجره 

هوای  69  درجه ی آفتابی

خیابانگردی با یاد دوست 

لحظه هایم را با تو قسمت می کنم 

NO PED CROSSING

باید از این سد هم بگذرم

به جانب انزوا می روم 

انزوای کافه استارباکس

انزوای روزنامه نيويورك تايمز 

انزوای راه در تنهایی 

دروازه سنگی  تپه چشمه ها  تپه باغ ها 

آیا ما واقع گرا بودیم ؟

مارمولکی آرام توی آفتاب نشسته است 

درخت ها و تاق گل کاغذی 

کنار فواره سنگی 

مراقب پرنده ها باشید! 

گالری نقاشی   سایه های آفتابی 

کمی توی آفتاب نشستم

کنار سایه ی باد 

کمی آفتاب توی پوستم نشست 

تلاطم و خاطره در تلاطم خاطره  

اطلسی ارغوانی  پیچک یاس 

پوست عریان اوکالیپتوس 

حلزون های راه 

مگنولیای بی مگنولیا    

چه خوش بینی زایدی! 

حالا از من مى پرسى چه پوشیده ام ؟ 

زهره خالقى


#آفتابگردان_زمستانى_ست

Wednesday, November 13, 2024

Love poem





 Love poem is not about a thing,It is a thing ,silently and in cry and words...ZK


سر بر بالش عشق مى گذارم و آرام مى شوم 

نفس هايم بوى پوست پاييز را دارد 

سر بر بالش عشق كه مى گذارم 

و آواز بهار در گوش هايم جارى مى شود 

چشمه ها سر بر بالش سنگى ى عشق مى گذارند

و جويبار ها و رود دريا را مى جويند

بيرون من طبيعت يك پارچه اى ست

و در درونم

رويا هايم

به رنگ نفس هايم

وقتى تو نيستى

و بامدادى نيست

و روز خاكسترى ديگرى ست

كه مى خواهد 

سر بر بالش عشق بگذارد

و با بوى پوست پاييز

آرام شود.

Zohreh Khaleghi

Tuesday, January 2, 2024

پاييزى









 Everyone has at least one good thing in life, so sit down and figure out what makes you happy– then draw or write it.  🎨 ✍️ 

پاییز چند سال دارد 

و آبان آیا در آن جاری ست 

پس مهر تا کجا می غلتد

و آتش تا کجای برگان می دود 

فصل رنگین کمان کجاست 

و رنگین کمان کجا می سوزد 

توفان چه رنگ است 

و باد کجای باران را شلاق می زند 

وقتی حرف پاییز تمام شد 

آیا قصه ی برف آغاز می شود 

و یخ 

در کجای استخوان می شکند 

اگر سرخ و زرد و نارنجی تمام شود 

پاییز را با کدام رنگ بنویسیم 

حرف پاییز شد که من آمدم تو 

تا در کدام کتابش من را چاپ کند 

کسی که دستپاچه شده بود 

کتاب پرسش هایم را کجا برد 

و قصه ها مان را 

باران ابرها آیا شست 

پرسش هایم را پرسیدم 

پاسخ ها را که پاسخيد

حالا تو بگو  

در كجاى قلبم جا دارى

زهره خالقى

Friday, December 1, 2023

پاييز Autumn

 




این که مى آيى و 

خندان گام بر می داری 

خندان می شود خزان 

در کاسه ی رنگ 

و کاسه 

رنگ می پاشد 

بر زمین و زمان و 

آسمان 

مثل بومی مکرر 

که در خزان 

مکرر می شود 

همچون شعرم

زهره خالقى