Showing posts with label FORUGHOLOGY. Show all posts
Showing posts with label FORUGHOLOGY. Show all posts

Wednesday, February 18, 2015

FORUGH FAROKHZAD : عشق و اصالت در شعر فروغ



عشق و اصالت دو مولفه و مشخصه ى شعر فروغ است كه مثل نيما ازاو می آغازد و آنگاه در كار ديگر ان مى گسترد و زنان و مردان شاعر به دنبال آنان خواهند آمد ...خواهند آمد
عشق جادوی جذبه ی پیوند میان دو انسان است و یا انسانی با انسان های دیگر که هستی را جلوه و جلا می دهد  
 اصالت 
 ORIGINALITY:Original ,Genuine,Authentic,Bona Fide,Veritable
خیال و اندیشه و بینش مستقل اوست که اصیل است و از آن او , که در اثر هنری جریان می یابد و امضا و هویت شاعر را  دارد بی آن که مستقیمن وامدار هنرمند دیگر باشد یا از او اقتباس کرده باشد, آن چه که امروزه روز به بهانه ی تقلیدی کور کورانه از فرا مدرنیزم , ارزش هایش را از دست می دهد. اصالت ادبیات البته با متفکران ساختار شکنی مانند بارت مورد تردید قرار گرفته است چه آنان معتقدند که مولف و به تبع آن شاعر مرده است اما این امتیاز به خوانننده یی داده می شود که دست کم مانند مولف فرهیخته باشد و چنین مخاطبی بیشتر در جوامع فرهیخته تر حضور داردکه با عصر ادبی ارتباطی از نوا همدلی یا چالش آن بر قرار می کند.
فروغ آگاهانه می نویسد آگاهی او برای فلسفه بافی نیست او نمی خواهد که درس های فلسفه را به شکلی مصنوعی و قدمایی به شعر و یا بهتر به نظم در آورد او آگاهی را به طور طبیعی و با انصاف با مخاطب قسمت می کند و همراه او در شعر حضور دارد      
لغتنامه دهخدا 
اصالت . [ اَ ل َ ] ۞ (ع مص ) نجابت و شرافت . (فرهنگ نظام ). اصیل بودن . (اقرب الموارد). اصلی شدن . (از تاج المصادر) (آنندراج ). نجابت : و کریمتر قریش از روی اصالت نسب . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 308). || ثبات . (اقرب الموارد).
اصالت رأی ؛ جید و نیکو بودن آن . (اقرب الموارد): پدر ما هرچند مارا ولیعهد کرده بوده ... در این آخرها.... سستی بر اصالت رائی بدان بزرگی ... دست یافت ... ما را به ری ماند. (تاریخ بیهقی ص 73). و رجوع به اصالة شود.

  

 Definition of ORIGINALITY

آaccording to Webster
1
:  the quality or state of being original
2
:  freshness of aspect, design, or style
as well as creativity
3
:  the power of independent thought or constructive imagination
The principle mark of genius is not perfection but originality, the opening of new frontiers.











  • همين مولفه هاي عشق و اصالت را فروغ با خود ًبه مديوم ديگر يعنى سينما برد و در شعر مرگ انديشانه اش : إيمان بياوريم به آغاز فصل سرد نیز به كار گرفت. در نثر نيز فروغ عميقن عاشق بود و نيز در گفت و گوها و نامه هایش  . و اين هاست كه در شعر و قصه امروز ايران كمرنگ مى نمايد و نياز به حضور بارز ترى دارد. همچنين است برخورد با اين وجهه ها و جانب هاى كار فروغ كه به جاى خاطره پردازى هاى رايج و مكرر یا تفلسف خوبست ناقدانه با آن ها برخورد شوداما با ناسف مى بينيم كه در رسانه ها وحتابیشتر در آكادمياى فرامرزى در اين مقوله كوتاهى مى شود و در داخل ایران نيز آثار شاعر قربانى تنگ نظرى ها و سانسور مى گردد
Drawing by: Ardeshir Mohassess






    • Faramarz Soleimani Forugh Farokhzad , the prominent Persian poet who died at age 32 , is sitting in stratosphere but this is not untouchable if you are armed with love and authenticity, as she was. In this interview , Dr Faramarz Soleimani draws the path and expresses hopes for younger poets to reach Forugh place in history and in contemporary Persian poetry
     Love is a lofty land
    You can build your loft 
    To lift your view

    To the world of words


پدرم ميگفت: زن بايد گيسوانش بلند و چشمانش درشت باشد!
مادرم، هرگز موى بلند نداشت
و چشمانش دلخواه پدرم نبود..!
مادرم ميگفت: زيبايى براى مرد نيست..!!
مرد بايد ،دستهايش زمخت ،
و گونه هايش آفتاب سوخته باشد..!
پدرم ،زيبا و جذاب بود،
نه دستان زمختى داشت و نه گونه هاى آفتاب خورده..!
ولى هرگز نگفتند،
كه زن بايد عاشق باشد،
و مرد لايق..!
عشق را سانسور كردند..!
من سالها جنگيدم
تا فهميدم كه بى عشق ،
نه گيسوان بلندم زيباست و نه چشمان سياهم..!
و نه مردى با دستان زمخت و گونه هاى آفتاب سوخته ،
خوشبختيم را تضمين ميكند..!
فروغ فرخزاد










Faramarz Soleimani's photo.

Friday, February 13, 2015

FORUGHOLOGY:FORUGH FAROKHZAD:LOVE POEMS


هزار سال طول کشید تا نیما آمد و به دنبال او فروغ آمد و حالا دهه ها و سده ها به طول می انجامد تا نیما ها و فروغ ها و دیگرشاعران بیایند و شعر همروزگار ما را بگسترند 
روزی که فروغ رفت روزی بود که باز آمد با عشق و اصالت بیان و شعر و تاثیر و تاثر ها که از نیما آغازید و به او محدود نماند و به شعر امروز و موج پسا نیمایی گسترش یافت و از مولفه ها و مشخصه های شعر امروز شد . طرفه آن که فروغ به عنوان شاعر نسل ۱۳۰۰-۱۳۱۹ همانند دیگر شاعران آن نسل با خوانش فریدون توللی و نادرنادر پوربه راه شعر کشیده شد شاعرانی که بر خلاف نیما مهر بازگشت خوردند و نیز مهدی حمیدی که از آغاز بازگشتی بوداما فروغ همانند شاملو و آتشی و دیگران با همان مولفه و شور عشق و کوشش در زبان و بیان مستقل و اصیل به پیش رفت و در زمان تقویمی کوتاهی که زیست همیشه عاشق ماند حتا آنگاه که در واپسین شعرش :ایمان بیاریم به آغاز فصل سرد ، به مرگ می اندیشید . مرگی که زندگی بود
 زهره خالقى
شاملو درباره فروغ می‌گوید: 
«شاعری که پس از تولد دوباره خویش بیش از پنج یا شش سال نزیست، اما با مجالی که بی‌رحمانه اندک بود توانست به صورت یکی از درخشان‌ترین چهره‌های شعر امروز تثبیت شود. با مرگ او موسیقی درخشانی که خاص شعر معصومانه‌اش بود غیرقابل تقلید ماند و از گسترش بازایستاد.»

Sunday, December 7, 2014

FORUGHOLOGY:FERESHTEH VAZIRI NASAB

مجله موج
دفتر ويژه فروغ ١٣٩٣/٢٠١٤
با سپاس
آنچه که بیشتر از هر چیز سبب بزرگی آثار ادبی و هنری می شود شهامت در شکستن تابو ها و سنت هاست، چه در زمینه فکری و چه در زمینه سبکی. و این تابو شکنی ها با به کار بردن چند کلمه جنسی یا فحش میسر نمی شود. باید شجاعانه از آنچه که به آن باور داریم دفاع و به آنها عمل کنیم. فروغ را وفاداری به خود و باور هایش ماندنی کرده است.

Friday, September 19, 2014

FORUGH FAROKHZAD'S LOVE POEMS


"تو میدمی و آفتاب می شود
فروغ فرخزاد
:
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود







  • Faramarz Soleimani
    ١.
    تفاوت عمده ى فروع با شاعران زن پيش و پس از او در عشق بود و شور عاشقى كه بهً شعر امروز آورد و در آن گسترد پروين هرگز به عشق نرسيد و ازدواج كوتاه او و دورى از فضاى پدر سالار انه ى خانه ى پدري براى او راه رستگارى نبود همان فضاى پدرسالارانه سيمين را نيز به شورش كشاند اما ازدواج او فارغ از عشق بود و شعرهاي دوره اول او از قماش همان رومانتيك هاى رايج روز بود كه سيمين حتا برخى از اين گونه آثار مانند تار شكسته را پنهان مى كرد انقلاب و جنگ البته جامعه يى را پديد آورد كه سيمين خود را در آن يافت نه در وزن و قافيه ى مو رد تأييد أذهان سنتى بل در جان و جمع مشتركى كه آوايى هم خوان داشتند و دردى يگانه كه شعر سيمين آن را نه تسكين بل پژواك مى داد آنگاه موج جوان به شوق و شور سر رسيد برخى درگير سياست هاى روز و فمى نيزم و بسيارى دچار رونويسي هاى پيش فيسبوكى ي آبكى ى فيسبوكى وار و چند تنى اندك شمار و صميمى اما قانع و كم خوان و كم كار و سايه هاى عشق همچنان كمرنگ مى نمود. هم از اين روست كه شعر سرشار شور عاشقى ي فروغ فرخزاد نزديك نيم قرن پس از رفتن او هنوز زنده است و شعر امروزست و پاسخ ديگرى به سنت زده گان ناچار و دچار عادت ها و نيز جست و جو گران نوخواهى ها و نو آورى ها...
    به دنياى شعر امروز خوش آمديد

    ٢.

    عاشقانه هاى فروغ فرخزاد آن زنيت و زنانگى تاريخى را كه در طى سده ها پشت لحن و لهجه ى مردانه پنهان مانده بود عريان مى كند و با آواى صميمى اش عرضه مى دارد عاشقانه هاى زنان شاعر كهن تفاوتى با غزلهاى مردانه به وجود نمى آورد و حتا ارزش هايى تازه نمى سازد اما فروغ در عشق و عاشقى ، خود را به بيان مى كشد اين مؤلفه تفاوت عمده ى شعر فروغ با همگنان و معاصر ان او نيز هست كه با تقليدى مضاعف شعر كلاسيك معاصر و كهن را عرضه مى دارند و نه در صميميت عاشقى و نه در خود زنانه شان به نوآورى هاى او نزديك نمى شوند و همچنان كه اشاره شد در پس پشت حسها ، زبان و صميميت فروغ گم مى شوند هر چند اگر اين پرادايم ها به حساب تفكر والاى او گذاشته شًود كه در شعر راستين و ناب ، خلط مبحث به شمار مى آيد زيرا شعر و به ويژه شعر فروغ از مقوله ى فلسفه نيست و تنها شعر. است
    فرامرز سليمانى
    ٣.
    . گو هر شعر فروغ را گفتيم كه عشق است و شور عاشقى كه به عنوان مؤلفه يى فردى از آن خود شاعر ست و بى بديل زيرا آواي شاعر را پژواك مى دهد از سوى ديگر اما فروغ به تجربه ى شعر بلند مى پردازد كه آن نيز در ميان شاعران زن ديرين و مقلدان امروز ين آنان و همچنين شاعران زن معاصر بى نظير و بديل است فروغ در اين زمينه از مثنوى مى آغا زد و به شعر إيمان بي أوريم به آغاز فصل سرد مى رسد شعر بلند همايش پاره هاى شعر كوتاه است كه به گفته ي او نخى. نامريى از آن مى گذردو تداوم خيال و تصوير را در ذهن شاعر مى نماياند شايد افسانه ي نيما راهگشاى اين فرم شعرى براى او باشد همچنان كه رهنمودى براى ديگر شاعران همروزگار ماست كه شعر بلند را در كارنامه ى خود دارند و تعداد آنان چند ان نيست
    به دنياى شعر امروز خوش آمديد !

    ٤.
    و این منم 
    زنی تنها 
    در آستانه ی فصلی سرد 
    در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین 
    و یاس سا ده و غمناک آسمان 
    و ناتوانی این دست های سیمانی 
    زمان گذشت 
    زمان گذشت و ساعت چهار با ر نواخت 
    فروغ : از شعر بلند ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد 
    شعر بلند همایش شعر های کوتاه در ساختاری متشکل و واحد است .در تکرار و باز تکرار ها برای شیرینی و جذابیت روایتی شاعرانه که زبان را در گسیل تصویرها و خیال جشن می گیرد .تصویرها اما گاه کمرنگ می نماید اما تکرار ها به آن ها نیرویی دوباره می بخشد .فروغ در این شعر بلند از عشق و شور عاشقی و هستی می گذرد و پسزمینه ی مرگ را به کار می گیرد .زمان در این جا نمی گذرد بل که می تپد 
    زمان گذشت و ساعت چهار با ر نواخت 
    شب و تاریکی و مرگ یادآور شعر ایه های زمینی شاعر هم هست که پتانسیل یک شعر بلند را دارد اما شاعر در ان باغ تخیل که مورد اشاره ی اوست رها نمی شود و مثل ایمان بیاورید سر سپرده ی مرگ و نیستی نمی ماند تا به عشق ,عشقی مدام و مکرر دست یابد و به طرح آن بنشیند 
    شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان 
    که زیر بارش یکریز برف مدفون شد 
    و سال دیگر وقتی بهار 
    با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود 
    و در تنش فوران می کند 
    فواره های سبز ساقه های سبکبار 
    شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار 
    ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد 
    5
    ...

Thursday, March 3, 2011

FORUGH:FRIDAY

فروغ فرخزاد: جمعه
ترجمه فرامرز سلیمانی 
.
جمعه ساکت 
جمعه متروک 
جمعه چون کوچه های کهنه غم انگیز 
جمعه اندیشه های تنبل بیدار
 جمعه خمیازه های موذی کشدار
 جمعه بی انتظار
 جمعه تسلیم  

خانه خالی
خانه دلگیر
خانه دربسته بر هجوم جوانی
خانه تاریکی و تصور خورشید
خانه تنهایی و تفا ل و تردید
خانه پرده  کتاب  گنجه  تصویر

اه  چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
 در دل این خانه های خالی دلگیر
اه  چه آرام و پر غرور گذار داشت

Friday silent
Friday abandoned
Friday like old alleys,sad
Friday lazy sick thoughts
Friday long sly yawns
Friday waitless
Friday surrendered

House empty
House annoyed
House closed door to youth
House dark and thinking of sun
House lonely and tarrot and dout
House,curtain,book,closet,Images

Oh how proud and quiet passed
My life like a strange stream
In these silent abandoned friday
In these houses empty and annoyed
Oh how proud and quiet passed...

THOSE WERE THE DAYS


Those were the days
those good days
those healthu full days
Those sky full of scales
Those branches fuul of cherry
Those houses laying to each other in green walls of ivies

Those roofs of playful kites
Those alleys dizzy of scent of acacia

Those were the days
Those days that through my eyelids
My songs streaming like an airful bubble
My eyes slid on everything
Drank it like fresh milk
Looked like in my pupils
There was a happy quiet rabbit
Who was going every morning with old sun
to the unknown plains
and at nights returned to dark bushes

Those were the days
Those silence snowy days
That in a warm room through window
I gazed outside in each moment
And snow clear like soft down
Falling silently.
On the old wooden ladder
On loose rope of clothings
On tresses of aged pine tree
Tomorrow-
a   slippery white volume.

It started with rattles of grandmather's veil
and appearance of her tumultuous shadow at the doorway
-releasing suddenly if cold feeling of the door-
and sizzying draw of pidgeon's flight
in colorful frame of the window
Tomorrow...

Warmth of Korsi was numbing
I fast and audacious
Erased the rong lines of my homework
not for grandmaother to notice/
.
When snow stopped
I wa r running around in the yard
Depress under pot of dead jasmines
I was burrying my dead sparrow
*
Those were the days
Those days of rapture and wonder
Those days of sleep and sober
Those days every shadow had a secret
Each closed box hiding a treasure
Any back door corner in the silence of high noon
Seems to be a world
The one not scared of darkness
Was a hero in my eyes

Those were the days
Those days of eid
that expectation for sun and flower
In silent and shy society of wild daffodills
Who were visiting the city
In tha last morning of winter.
Those songs of pedlars in the long street of green spots

Bazaar was immersed in vagrant scents
in zesty smell of coffee and fish
Bazaar expanding with your pace.elongating,mixing with all moments of the road
and taking a nap in the bottom of doll's eyes
Bazzar was mother who was gone
with the speed towards colorful fluid volume
And returned
with gift boxes and full baskets
Bazaar war the rain falling down.falling down,falling down
*
Those were the days
Those days of stare at secrets of flesh
Those days of careful closeness with beaty of blue veinsA hand calling another
From behind the wall
with a flower
and the little spot of the ink
On this disturbed hand,anxious,scared
And love
Reflecting in a shy salute

In the hot smokey noon
We were singing our love
in the dust of alley
We were familiar with the simple language of daffodils
We were taking our heart innocently to the garden of kindness
and lent them to trees
And the balls exchanging in our hands with kisses
And it was love that confused feeling
Suddenly in the hallway
Surrounding us
And attracting us
In the full of burning breathings and flutters and
Hidden smiles
*
Those were the days
Those days like plants rotten in the sun
and disappeared in the alleys
Dizzy of scent of acacia
in a crowded streets of no return.
And a girl who was painting her cheeks
with geranium leaves
Is a lonely woman
Is a lonely woman

Wednesday, March 2, 2011

I SALUTE THE SUN ONCE AGAIN

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد 
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکر ها ی طویل م   بودند
به رشد دردناک سپیدار های باغ که با من
از فصل های خشک گذار می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه   های شبانه را
برای من هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی  می کرد 
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت -
سلامی دوباره خواهم داد
می ایم،می ایم،می ایم
با گیسویم: ادامه بو های زیر خاک
با چشمهایم: تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های ان سوی دیوار
می ایم،می ایم،می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به ان ها که دوست می دارند
و دختری که هنوز ان جا
در آستانه پر عشق ایستاده
سلامی دو باره خواهم داد


I salute the sun once again
I salute again the stream streaming in me
To the clouds who were my long thoughts
To the painful growth of garden's aspens
Passing with me through dry seasons
To flocks of crows
who brought for me
The scent of night fields
To my mother who lived in the mirror
And looked like me in my old age
And to the earth
Who,my passion of repeating ,filled her firey inside
Of green seeds-
I salute once again.
I come,come,come
with my tress: continuance of scents under the ground
With my eyes:the thick experience of darkness
With bushes I picked from behind the wall
I come,come,come
and the sill is filled with  love
and at the sill
I salute once again
to those who love
and the girl
Who is standinding there
With love.
Tr;ZKhaleghi
ON FORUGH'S 50TH BIRTHDAY
REVISED: 3.3.11

Wednesday, February 16, 2011

ایمان بیاوریمFS#1002:FORUGH LET'S HAVE FAITH TO THE BEGINNING OF COLD SEASON



o the last voice of voices!
ای آخرین صدای صدا ها 
FORUGH FAROKHZAD
LET'S HAVE FAITH TO THE BEGINNING OF COLD SEASON:

فروغ فرخزاد > دفترایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد>ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی

زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ‚ خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس میگذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
ــ سلام
ــ سلام
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
در آستانه ی فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست
در کوچه باد می آید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغ های پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد
آنها تمام ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و کنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد ریخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پا لگد خواهد کرد ؟

ای یار ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله بنفش که در ذهن پاکی پنجره ها میسوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود

در کوچه باد می اید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد

ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند

خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد


سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می آیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
سلام ای شب معصوم

میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...
چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود
و آن کسی که نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود
و من درآینه می دیدمش
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...
انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت می دانستند
که دست های تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت
گویی بکارت رویای پرشکوه مرا
با خود بسوی بستر شب می برد


آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخواند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می درند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد
صبور
سنگین
سرگردان
در ساعت چهار در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند
ــ سلام
ــ سلام

ایا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟...
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشید
من از کجا می ایم ؟
من از کجا می ایم ؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه است
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...
چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی
و چلچراغها را
از ساقه های سیمی می چیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست
و آن ستاره های مقوایی
به گرد لایتناهی می چرخیدند
چرا کلام را به صدا گفتند ؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باکرگی بردند ؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرمید
به تیرهای توهّم
مصلوب گشته است .
و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست
سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته
من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست
زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار
زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد
این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
به سوی لحظه ی توحید می رود
و ساعت همیشگیش را
با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمی داند
آغاز بوی ناشتایی میداند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست
پس آفتاب سر انجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب نا امید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی
و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند ...
جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساکت متفکر
جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خوراک
در ایستگاههای وقت های معین
و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت
و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی
آه
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
و این صدای سوتهای توقف
در لحظه ای که باید باید باید
مردی به زیر چرخهای زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد
من از کجا می آیم؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آنرا
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
به داسهای واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
سال دیگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...