Friday, December 1, 2023

Family

 



I'm a proud parent I'm sharing this on my wall because my children mean the world to me. They bring me so much joy, they fill my heart, they make me happy and no matter what I will always love them. ❤️😘

Thank you for taking such good care of me when I'm not feeling well 🙏❤️‍🩹🥰


پاييز Autumn

 




این که مى آيى و 

خندان گام بر می داری 

خندان می شود خزان 

در کاسه ی رنگ 

و کاسه 

رنگ می پاشد 

بر زمین و زمان و 

آسمان 

مثل بومی مکرر 

که در خزان 

مکرر می شود 

همچون شعرم

زهره خالقى 

Saturday, October 14, 2023

Come to me




I always thought who I am 
until I saw you
then I knew I am you
In light 
or dark.
You wear your stripe
and I am star and stripe
in silver palm.
Come to me
Come where love is
Zohreh Khaleghi 




Tuesday, October 10, 2023

قصابى جنگل


 Just stop all this madness!

قصاب پس از قصابی فروتن می شود به آستینی خون چکان 

دارامب

بارامب 

گارامب 

در قصابی جنگل  

صدای شلیک بی ترحم توپ ها می آید 

از میدان جنگ 

می روم توی آشپز خانه 

دسته ی یخساز فریزر را می کشم پایین 

جنگ متوقف می شود 

تکنولوژی روحیه ی جنگی دارد 

با تکنولوژی باید سراغش رفت 

این بار اگر صدای شلیک بی ترحم توپ ها از میدان جنگ آمد یخچال را از برق می کشم 

یخچال بی برق صدای بارامب و دارامب و گا رامب نمی دهد

مثل سرداب خانه ی قدیمی 

یخچال بی برق فقط پشت دیوار رو به عرش  اعلای دیکتاتوری می نشیند و ریزش سموم شیمیایی

و انفجار بمب اتمی و ناپالم و بازوکا را 

در محله هاو زاغه های  شهر ها تماشا می کند و ادعای پیروزی دارد 

مرگ بر یخچال ها ی امپریالیسم و یخساز های آدمکش 

این ها که معاصر ما نیستند 

پس چرا در دوران معاصر ما زندگی می کننند

باید یک خبرنگار جنگی بفرستم تا ترتیب یخچال ها شان را بدهد

و مراقب قصابی جنگل هم باشد با آستین خون چکان

که خورشید را

بر قناره

می آویزد

دارامب

بارامب

گارامب

زهره خالقى

اكتبر ٢٠٢٣

Monday, September 26, 2022

4 ROYAGARDANI:حاشیه های بیش از متن


زهره خالقي 
حاشیه های بیش از متن 
:

گره می خورد راه
وقتی بند کفش هایم را گره می زنم
خیره می شوم به چراغ کوچه
که تازه عوض شده است
کسی با تیر و کمان قرون وسطایی چراغ را می زند
و لای دندان های کرم خورده اش
ریز ریز می خندد
اگر چراغ های جوان را بشکنیم
دیگر چراغی نمی ماند
و نه راهی
که تا دیدار دوست کوچه بگیری
و شهر با گورستان پهلو می زند
چراغ چرا چشم شاکوران را می آزارد
و آوازی
که از گلوی درد بر می خیزد
گوش ها شان را چرا نوازش می دهد
رادیو را خاموش می کنم
بر چهره ی چراغ رو میزی
حجاب تیره می کشم
مدادم را می شکنم
کاغذ ها و دفتر ها را پاره می کنم
کتاب ها یم را می ریزم دور
حالا شهر وند نمونه ام
در حاشیه های بیش از متن
فردا که دنبالم آمدند
می روم پشت در فریاد می زنم
در خانه دیگر کسی نیست
و خانه دیگر نیست
تنها پنجره را
برای شبکوران
چهار تاق می گشایم
بیرون 
حلقه ها در باد می رقصند 
بر گلوی دوست 
یا در دست چوبه های بیزاری 
زمین زیر پا ی مسافران عاشق می لرزد 
دیوان بهدین 
تن به خدایان سالوس نمی سپرند
آخرین خط شعر را باید باز گذاشت
شاید کسی دیگر می خواهد
شریک این گریه ها شود
تا حاشیه ها
که همیشه بیش از متن می شود