Wednesday, August 16, 2017

FACEBOOK POETICS



فیسبوک را در این چهار پنج سال اخیر کوشیدیم که به یک فرهنگسرا و سکوی فرهنگی ایرانی و جهانی بدل کنیم 
اما در این هفته های اخیر نمی دانم چرا به به پشم شیشه در آمده است .راستی که شرم آور است که برخورد های ساده و سطحی و قلا بی جای مقولات فرهنگی و ریشه یی را می گیرد و عکس های کا ذب و آدم ها ی کا ذب و حرف هایکا ذب آدمخواران جانشین قال  و مقال اساسی اجتماعی و فرهنگی می شود و تازه با چه اصرارو با چه انکار
خانم ها و آقایان بیایید خودمان باشیم.اصیل و واقعی و خالق و تولید کننده و نه متخصص کا پی ا ند پیس  و چاپچیان ریش و پشم حتا در جهت انکار آنان 
فیسبوک مال همه است .مراقب باشد که ما لتان را سا ده گرایان و سا ده اندیشان و ساده انگار ان شاه و شیخ
 و طنی و خارجی 
و مانند آن ندزدند 
به اندازه کافی البته دزدیده اند 
زهره خا لقی

Tuesday, March 7, 2017

رویا م



به رویا م 
پیرهن طلایی پوشیدم 
زمین دور و برم خاکستری شد 
می لرزیدم 
می تکاندمت 
می خندیدی و 
بیدار نبودی 
درها و پنجره ها بسته بود 
پیرهنم را از تنم به در آوردم 
پیرهنم خاکستری شد 
سه شنبه توی چشمانم بود 
دوشنبه آمدی با غزلی عاشقانه نظاره ام کردی 
هنوز حنجره ام را می جستم 
تا با آواز تو یکی شوم 
سه شنبه توی چشم هایم می خندید 
دو شنبه 
خیره و خلوت 
چشمانت را پا س می دا شت 
بال می زدم روی ما گنولیا ها 
پیرهن طلایی تنم نبود 
و خاکستر ها 
از روی آتش عتیق کناری رفته بود 
تا تو را می اندیشید 
زهره خالقی


Saturday, March 4, 2017

در بهار خواب خالی



در بهار خواب خالی 
می خواهم سایه ی تو را پشت پنجره بگذ ارم 
و ساکت تو را 
گلدان ها کو؟
و گل ها یی 
که با توفان بازیگوشی دارد 
پنجره را می گشایم 
سایه ی تو در باد گم می شود 
می خواهم پلی باشم 
تا بهار خواب خالی 
سپری در برابر توفان 
که تقویم عاشقی را سپری می شود 
و بر باد می رود 
می خواهم پشت پنجره ات 
سایه یی باشم 
می خواهم هیچ را به بازی گیرم 
و بهار خواب 
با زمزمه ها مان 
سرشار می شود 
می خواهم آواز عاشقی باشم 
در وسوسه های تند باران 
که گل ها و گلدان ها را با خود برد 
و بهار خواب 
با ما گلخانه یی دیگر می شود 
می خواهم 
سایه ها ما ن 
با هم بازی کند
در بهار خواب خالی 
زهره خالقی

Friday, February 10, 2017

دریغ از دیروز



Zohreh Khaleghi
روز 
به 
روز 
دریغ 
از 
دیروز 
که 
تازه 
هنوز 
امروز 
را 
نادیده 
بود 

Saturday, January 28, 2017

رفتم باران را دور زدم



Poempainting by Zohreh Khaleghi
رفتم باران را دور زدم 
بلوط خیس را شمردم 
و تنها با برگ برگشتم 
پشت خیابان خمیده بود 
پسرکی توی کالسکه
انگشت حیرتش را می مکید
و باران چراغ های خیابان را برده بود
امشب تلفن صدای غریبه یی دارد
در خاموشی
کسی که بر در می کوبد
دنبال عاشقان قدیمی می گردد
و باران
گویا می بارد
زهره خالقي

Friday, December 23, 2016

بر می گردم


مرگ هم بر می گردد 
مثل پاییز که گفت 
من هم بر می گردم 
این را بر لبه های باد نوشت 
و رفت 

Wednesday, December 21, 2016

چراغ ها ی خیابان شهر


چراغ ها ی خیابان شهر
تنها چشمکی یک تا
یکی یکی دو تا دو تا
.
چراغ های تنها
در خیابان های تنهای شهر
چشمکی به چشمکی تا
.
و شعر های تو بود که تا پایان خیابان های شهر تنها می سرود
.
خیابان تاریک شهر
خیابان خاکی
خیابان خاکستری
.
کسی که عصا زنان می رفت به جست و جوی کسی بود که به جست و جوی شهری دیگر عصا زنان می رفت
.
و کورسو و جک و گری بمب ها را بالا می انداختند برای صلح
.
چراغ های شهر
زوزه ی بلند
 وقت خاموشی
.
آتش انبوه آتش آزاد است دست ها را از جیب شلوارت در آر
آزادی آتش آزاد است که در میدان آزادی بر افروختم
یعنی میدان آزادی را روشن کردیم
به قدرت تاریکی
.
بانجوها و پالتوی زمستانی
در باد کسی منتظر نابغه ها نیست
معبد آفتاب و ماه
از پله ها که می روی بالا
دست راست
.
ماه غوغا گر
غریو ابر پشت پیشخوان بر
جای خالی ی میشل فوکو
.
تنها چشمکی یکی یکی  دو تا دوتا تا چراغان کامل شهر

2009
Zohreh Khaleghi