Friday, February 10, 2017

دریغ از دیروز



Zohreh Khaleghi
روز 
به 
روز 
دریغ 
از 
دیروز 
که 
تازه 
هنوز 
امروز 
را 
نادیده 
بود 

Saturday, January 28, 2017

رفتم باران را دور زدم



Poempainting by Zohreh Khaleghi

رفتم باران را دور زدم 
بلوط خیس را شمردم 
و تنها با برگ برگشتم 
پشت خیابان خمیده بود 
پسرکی توی کالسکه
انگشت حیرتش را می مکید
و باران چراغ های خیابان را برده بود
کسی که بر در می کوبد
دنبال عاشقان قدیمی می گردد
و باران
گویا می بارد
زهره خالقي

Friday, December 23, 2016

برمى گردم


مرگ هم بر می گردد 
مثل پاییز که گفت 
من هم بر می گردم 
این را بر لبه های باد نوشت 
و رفت 

Wednesday, December 21, 2016

چراغ ها ی خیابان شهر



چراغ ها ی خیابان شهر
تنها چشمکی یک تا
یکی یکی دو تا دو تا
.
چراغ های تنها
در خیابان های تنهای شهر
چشمکی به چشمکی تا
.
و شعر های تو بود که تا پایان خیابان های شهر تنها می سرود
.
خیابان تاریک شهر
خیابان خاکی
خیابان خاکستری
.
کسی که عصا زنان می رفت به جست و جوی کسی بود که به جست و جوی شهری دیگر عصا زنان می رفت
.
و کورسو و جک و گری بمب ها را بالا می انداختند برای صلح
.
چراغ های شهر
زوزه ی بلند
 وقت خاموشی
.
آتش انبوه آتش آزاد است دست ها را از جیب شلوارت در آر
آزادی آتش آزاد است که در میدان آزادی بر افروختم
یعنی میدان آزادی را روشن کردیم
به قدرت تاریکی
.
بانجوها و پالتوی زمستانی
در باد کسی منتظر نابغه ها نیست
معبد آفتاب و ماه
از پله ها که می روی بالا
دست راست
.
ماه غوغا گر
غریو ابر پشت پیشخوان بر
جای خالی ی میشل فوکو
.
تنها چشمکی یکی یکی  دو تا دوتا تا چراغان کامل شهر


٢٠٠٩ زهره خالقي 

Thursday, December 15, 2016

Winter is here


آذر که نیست 
دی هم نیست 
پاییز اگر نباشد 
زمستان نیست 
حالا بیا تو 
بیا تو 
تا دست هامان را 
کمی کنار آتشدان 
در دست ها مان 
بفشاریم 
دی دارد می آید و  
آذر هم رفتنی ست 
زهره خالقی

Monday, December 12, 2016

بیاد دکتر فرامرز سلیمانی



بیاد دکتر فرامرز سلیمانی
-----
زنجیر پشت دررا انداختم
ساعت هنوز حوالی ی شب بود
اما شبی تیره و تار و طولانی 
قوقولی قو خروس می خواند
و خیابان خالی و خاموش است
و بعد بیاد تو
بیاد خروس می خواند تو
بر می خیزم چراغ ها را روشن می کنم
پنجره را باز می کنم
پرده را می درم
و فریاد می زنم
از اعماق تاریکی
صبح آمد
خروس می خواند
قوقو لی قو
زهره خالقی

Thursday, December 8, 2016

بیاد دکتر فرامرز سلیمانی





هرگز کسی بر سفره ی سفر 
جز سفر نگفت 
می گذارمت 
و از تو نمی گذ رم 
هرگز با سفر 
کسی به سفر نگفت 
و خون سفر بود 
که در سفر
بر سفره ی سفر  
با ما جاری بود 
هرگز کسی با ر سفر تنها نبست 
حتا اگر تنها رفت 
هرگز سفر تنها نبود 
زهره خالقی