Thursday, November 20, 2014

A*SH*N*A:AHMAD SHAMLU:ترانه هایِ کوچکِ غُربت


آنکه می‌گوید دوستت می‌دارم
خنیاگرِ غمگینی‌ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبانِ سخن بود
هزار کاکُلی شاد
در چشمانِ توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
عشق را
ای کاش زبانِ سخن بود
□
آنکه می‌گوید دوستت می‌دارم
دلِ اندُه‌گینِ شبی‌ست
که مهتابش را می‌جوید.
ای کاش عشق را
زبانِ سخن بود
هزار آفتابِ خندان در خرامِ توست
هزار ستاره‌ی گریان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبانِ سخن بود.
سروده ای "عاشقانه" از دفتر ترانه های کوچک غربت ۳۱ تیرِ 1358


رستاخیز
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
.
.
.
.
.
من تمامیِ مُرده گان بودم:
مُرده یِ پرنده گانی که می خوانند
و خاموش اند،
مُرده یِ زیباترینِ جانوران
بر خاک و در آب،
مُرده یِ آدمیان
از بد و خوب
من آن جا بودم
در گذشته
بی سرود. ـــ
با من رازی نبود
نه تبسمی
نه حسرتی.
به مهر
مرا
بی گاه
در خواب دیدی
و با تو
بیدار شدم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ازدفترِ:ترانه هایِ کوچکِ غُربت
19 مردادِ 1359
.
.

شاملو - ترانه های کوچک غربت - چه هنگام می‌زیسته‌ام؟ هجرانی
چه هنگام می‌زیسته‌ام؟
کدام مجموعه‌ی پیوسته‌ی روزها و شبان را
من ــ
اگر این آفتاب
هم آن مشعلِ کال است
بی‌شبنم و بی‌شفق
که نخستین سحرگاهِ جهان را آزموده است.
چه هنگام می‌زیسته‌ام،
کدام بالیدن و کاستن را
من
که آسمانِ خودم
چترِ سرم نیست؟ ــ
آسمانی از فیروزه نیشابور
با رگه‌های سبزِ شاخساران،
همچون فریادِ واژگونِ جنگلی
در دریاچه‌یی،
آزاد و رَها
همچون آینه‌یی
که تکثیرت می‌کند.
□
بگذار
آفتابِ من
پیرهنم باشد
و آسمانِ من
آن کهنه‌کرباسِ بی‌رنگ.
بگذار
بر زمینِ خود بایستم
بر خاکی از بُراده‌ی‌ الماس و رعشه‌ی‌ درد.
بگذار سرزمینم را
زیرِ پای خود احساس کنم
و صدای رویشِ خود را بشنوم:
رُپ‌رُپه‌ی طبل‌های خون را
در چیتگر
و نعره‌ی ببرهای عاشق را
در دیلمان.
وگرنه چه هنگام می‌زیسته‌ام؟
کدام مجموعه‌ی پیوسته‌ی روزها و شبان را من؟

---

جایی پنهان در این شبِ قیرین
اِستاده به جا، مترسکی باید؛
نه‌ش چشم، ولی چنان که می‌بیند
نه‌ش گوش، ولی چنان که می‌پاید.
بی‌ریشه، ولی چنان به جا سُتوار
که‌ش خود به تَبَر کَنی ز جای، اِلاّک.
چون گردوی پیرِ ریشه در اعماق
می نعره زند که از من است این خاک.
چون شبگذری ببیندش، دزدی‌ش
چون سایه به شب نهفته پندارد
کز حیله نفس به سینه درچیده‌ست
تا رهگذرش مترسک انگارد.
□
آری، همه شب یکی خموش آنجاست
با خالی‌ بودِ خویش رودررو.
گر مَشعله نیز می‌کشد عابر
ره می‌نبرد که در چه کار است او.
 "مترسک"
اسفندِ ۱۳۵۶
از : ترانه‌های کوچک غربت 
---

بیتوته‌ی کوتاهی‌ست جهان
در فاصله‌ی گناه و دوزخ
خورشید
همچون دشنامی برمی‌آید
و روز
شرمساری جبران‌ناپذیری‌ست.
آه
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی
درخت،
جهلِ معصیت‌بارِ نیاکان است
و نسیم
وسوسه‌یی‌ست نابکار.
مهتاب پاییزی
کفری‌ست که جهان را می‌آلاید.
چیزی بگوی
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی
هر دریچه‌ی نغز
بر چشم‌اندازِ عقوبتی می‌گشاید.
عشق
رطوبتِ چندش‌انگیزِ پلشتی‌ست
و آسمان
سرپناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشتِ خویش
گریه ساز کنی.
آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی،
هر چه باشد
چشمه‌ها
از تابوت می‌جوشند
و سوگوارانِ ژولیده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندتران‌اند.
خامُش منشین
خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چیزی بگوی!
"عاشقانه" ترانه های کوچک غربت۲۳ مردادِ 1359

---

عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرمسارِ ترانه‌های بی‌هنگامِ خویش.
و کوچه‌ها
بی‌زمزمه ماند و صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبانِ تشریح،
و لَتّه‌های بی‌رنگِ غروری
نگونسار
بر نیزه‌هایشان.
□
تو را چه سود
فخر به فلک بَر
فروختن
هنگامی که
هر غبارِ راهِ لعنت‌شده نفرینَت می‌کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس‌ها
به داس سخن گفته‌ای.
آنجا که قدم برنهاده باشی
گیاه
از رُستن تن می‌زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی.
□
فغان! که سرگذشتِ ما
سرودِ بی‌اعتقادِ سربازانِ تو بود
که از فتحِ قلعه‌ی روسبیان
بازمی‌آمدند.
باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادرانِ سیاه‌پوش
ــ داغدارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجاده‌ها
سر برنگرفته‌اند!
"اخر بازی" از دفتر ترانه های کوچک غربت ۲۶ دیِ ۱۳۵۷ لندن

Wednesday, November 19, 2014

A*SH*N*A:ABBAS MOHEB

قيلوله را
سايه افكنده قامت ِ بلند ِ چنار
موجی بر شانه ی ِ موج
ميجهد ،
آرام
رويای ِ دريا را
ترانه ميخواند ،
جوی
چه دشت ِ قشنگيست
كه نه از سرخ گونی ِ لاله ها ،
تنها
مست ِ شقايقند ،
چشمان ِ شهلا .
مشاقييَش را پاي ميكوبد
يورتمه ميرود
ديوانه وار
ميرقصد ،
اسب .
غباری نيست ،
خوشه های طلايی گندم را
باد ميدهند ،
دورها .
پُرم از خلسه ی تمنا ،
نبودنت را .
ببين ،
به آوند های جان
چه مهربان ميخرامد ،
خيال
برآمدنش را در پنجره های انتظار
به غروب نشسته ،
سپيده .
به كوچه های روز
نديده اَمت ،
باور ِ گمشده
از پرده های ِ شبم ،
نگريز .

عباس
27/آبان/۹۳

NEW ORLEANZEE#104:HOMELESS SCULPTURES


  • Faramarz Soleimani Homeless sculptures in street
    Homeless sculptures in the park
    New Orleans is the stage

    For sculptures
    Faramarz Soleimani: 
    New Orleanzee

PHILOSOPHY IS DEAD-2

PHILOSOPHY IS DEAD-2
Philosophy is dead 
I just found michel Foucault's shirt 
in San Francisco's baths
rugged and torn
but not bleeding

A*SH*N*A:PIRAYEH YAGHMAI

ا*ش*ن*ا:پیرایه یغمایی A*SH*N*A
يک نفر فرياد زد: پاييز را ببينيد در آب!
من برگشتم
موهایم رنگی شد.
در ميان برکه بودم ،
با قورباغه ذن!

AVAZHAYE SARI:SIABISHEH سیا بیشه

سیا بیشه 
بر و بیشه 
ته دره 
سر بیشه 
سر شیر اصل و عسل 
 مرغانه ی محلی در مه و محل  
راه خمان 
بر پشت کوه چمان  
دود دنبه و کباب و سماق  
مردان و زنان کار و پیشه
سیا بیشه  
بچه های اتاق ...اتاق
چلو مرغ اعلا و
تاق
اکبری و اصغری راه افتادن برن شمال در سیا بیشه که دود کباب و مه همه جا را گرفته بود و چشم چشمو نمی دید جلوی قهوه خانه یی آبرومند و شیک و پیک بر خوردن به این تابلو : چلو مرغ اعلا
گفتن پیاده شیم یه چلو مرغی بزنیم .پیاده شدن وقهوه چی را صدا زدن و گفتن برو زود دو دست چلو مرغ اعلا بیار
قهوه چی تر و فرز و آماده دو دست چلو مرغ اعلا آورد اصغری و اکبری استیناشونو بالا زدن و مشغول شدن اما هرچی لای چلو گشتن مرغی پیدا نکردن بر گشتن با عصبا نیت داد زدن
داشم بیا این جا بینم این چیه برامون آوردی؟ ...چلو مرغ اعلایه که دستور فرمودین...پس این مرغش کو ؟
خب این اسمش چلو مرغ اعلایه دیگه مگه ما می آییم تهران از شما شیرینی ناپلیونی می خوایم ناپلیون لاش
می زا رین به ما میدین ؟      
سیابیشه
و راه در ادامه ی راه می پیچد و
می پیچدو هزار چم چمان در هر سرو و چمن چما ن می پیچد    
از سیا بیشه تا کندوان 
راه جان می کند
و راه می کند
و چاه می کند  
تا هزار چم 
هزار چم رنگین کمان و 
ابروان پریشان ابر
و مه  
سیابیشه
سیا بیشه
بر و بیشه
ته دره
سر بیشه
از جنس بیشه است
هر آنچه می بینی
مثل شیشه
 که هنوزدر دست شیشه گر
اینه نشده است
سیا بیشه
سیا بیشه 
بر و بیشه 
ته دره 
سر بیشه
سنجاقکی بر بال باد می نشیند
بی بال و باد
سایه ی دیواری منتظر
که دریچه ها را
به روی خود می بندد
هزار چم چمان
هزار چم پنهان
با کندس و امرود
در چالوس می نشیند
و در برگ و باد
دفتر می گشاید
به شعر های دریایی ی واقعی
خزر موج می زند
خزر  عاشقانه  موج  می زند
سیا بیشه
بر و بیشه
ته دره
سر بیشه
فرامرز سلیمانی FARAMARZ SOLEIMANI
AVAZHAYE SARI آواز های ساری  

A*SH*N*A:MANUCHEHR ATASHIمنوچهر آتشى

Moj Magazine:Manuchehr Atashi
مجله موج
دفترويژه منوچهر آتشى ١٣٩٣


تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها
که سر به صخره گذارد
غریبی و پاکی 
تو را ز وحشت توفان
به سینه می فشرم
عجب سعادت غمناکی
منوچهر آتشی
شعر آتشى مثل شعر نيما از اصالتى ژرف برخورد اربود كه مى كوشيد شعر امروز ايران را در ريشه ها و شعر های بومی به شعر جهان پيوند زند. إشراف آتشى به شعر كلاسيك و شعر و ادبيات انگليسى همچون إشراف نيما به ادبيات كلاسيك ايران و شعر و ادبيات فرانسه به آثار آنان شكل منشورى چند وجهى بخشيده كه كمتر نظير و بديل آن را مي توان يافت . البته توجه شود كه در اين ميان شعر فروغ نيز از چنين اصالتي بر خوردار استاما در وجه شهری یا به قول نیما : شهرستانی
فرامرز سليمانى
و آواى تى تروك
از ظلمتى به ظلمت ديگر مى غلتد
و روى روستاها
و كشتزارهاى نا ايمن
اميد مى پراكند از كيسه ى گلو
تى... تا...رو
تى. .. تا ... رو
از دفتر وصف گل سورى

برگ٦٦






شعر آتشى به ویژه در کارهای آغازینش مانند کتاب آهنگ دیگر , شعرى روستايى وار و در عين حال شعر كيهان و كيوان و كهكشان است و از اين نظر نيز او فر زند خلف نيما و رهرو راستين راه شعر نيمايى ست ، همانند فروغ كه كلام و شعر او از واژه ها و دريافت هاى شعرى ى نيما مى گذرد و مى گسترد
در فاصله ى تبسم و تشويش
و آش
وب شرم و خواهش
منظومه هاى تازه زاييده مى شوند
و آفتاب هاى تازه سبقت مى گيرند
تا إبر وآب تازه تدارك ببينند
سياره هاى نوراده را
از هيج...
ترانه ى فضايى
دفتر ويژه آتشى ١٣٩٣
مجله موج
www.mojmagazine.com

آن چه آتشى را در شعر همروزگار ما پس از نيما و همراه فروغ جاى مى دهد اعتنا و اعتبار به كلام و اصالت ذهن و خلاقيت شاعرانه ى اوست. شعر آتشى شعر تاريخ ، شعر شعارهاى روز و شعر روزنامه يى مكرر نيست و نه شعر تفلسف به زبانى آركاييك براى در و ديوار و كوچه و خيابان ويا گذرگاه هاى رسانه هاى 
اجتماعى. شعر آتشى همانند شعر فروغ و نيما به منزل هاى هميشه نظر دارد و به آن دست مى يابد

برخورد من هم با اشتباهات سياسى آتشي برخوردى سخت و نادوستانه بوده است اما شعر آتشى را مى توان از رفتارهاى اجتماعى نابخردانه ى او جداً كرد و اين شعر اوست كه چهره ى شاعرى اورا نقش مى زند و ماندگار مى سازد
٢٩ آبان ١٣٩٣