Wednesday, August 28, 2013

بوطیقای فیسبوک FACEBOOK POETICS


قضیه فیسبوک دارد مثل مشکل ادیان ابراهیمی نوری می شود که در آن صحرای درندشت و بی مرز فلسطین آمدند دیوار به دیوار یکدیگر گنبد و بارگاه و کنشت و ترسا خانه و مسجد و محراب که همان مهراب زرتشتی خودمان باشد ساختند و مرز و خط و نشان کشیدند و بعد حالا سده ها و هزاره ها ست که توی سر خودشان و همدیگر می زنند و قصد محو و نابودی یکدیگر را از روی زمین دارند که این زمین مال منست و نه تو , و هیچ هم کوتاه نمی آیند  .
در فیسبوک هم این همه زمین خدا به اندازه ی خدا تا گیگ با یت مفت و مجانی برای همه فراهم شده است و خلق اله با انکار گرایی سلبی و سنتی و ملی و مذهبی , مدام توی سر هم می زنند و می خواهند یکدیگر را محو و نا بود کنند که این یکی چرا اسمش یا عکسش تکرار
 می شود و شعر و نوشته و ترجمه می گذارد و گروه و گروهک و کارگاه و لینک و دسته و علم و کتل و فلان و بهما ن 
راه انداخته است و یا که انحصار طلب است و کسی را هم به بهانه های گوناگون راه نمی دهد 
بابا جان ,عزیز,جناب,بزرگوار,استاد,سرور,رفیق,خواهر ,برادر,دوست,همشهری,همولایتی,همدین,هم مذهب,همکار و همراه ,  و هر که و هرچه ... تورا به خدا کوتاه بیایید و از این سکوی فرهنگی و فرهنگسرای حاضر و آما ده و این فرصت مغتنم چند زبانه و چند فرهنگه لطفن به سود یک فرهنگ مهجور و مستعد استفاده بفرمایید و این همه با گوشه و کنایه و دژ خویی و تگ کردن و اد کردن و حذف کردن و خط و نشان کشیدن و باقی افعال معین و متعدی و اسامی معرفه و نکره , این همه توی دست و بال همدیگر نپیچید و کار کنید.کار... کار... و که اجرتان ما جور 
و این همه شکایت و حمله و گله و طعنه و بهانه و 
و البته از صمیم قلب هم بگویم که در برابر این همه که ذکر کردیم هم کارهای خوب و خواندنی و دیدنی و شنیدنی 
و شیر کردنی و آموختنی بسیار است 
که دستتان و ذهنتان ما نا باد 
و باید افتخار کرد به این خانواده ی بزرگ شعر و نوشته و نقد و نظر و طرح و نقاشی و سینما و تاتر و مانند آن 
که بی نظیر است به معنای واقعی کلمه .و باید هم باشد با این همه کارگزار فرهنگی حرفه یی و سابقه و کارنامه دار هرگز هیچ روزنامه و مجله و ناشر و سازمان فرهنگی با چنین شورای نویسنگان و هیات تحریره یی و دبیران و سردبیرانی و در چنین ظرفیتی کار و به ویژه کار بی اجر و مزد و مواجب , بی و با کاپی رایت ارایه نداده است و این قدمی تاریخی است و در تاریخ ادبیات ایران و جهان : فراموش نا شدنی 
و پاینده باد 
بی هوده نیست که مطالب فیسبوک این همه در میان جراید کاغذی و رادیو تلویزیون های ما طالب و طرفدار دارد 


RUMI ROBAI#25رباعی رومی

Rumi Robai#25
I want a troubadour like a drunken lover
In your tavern alley be a perpetual lover lover 
Would be a shah or like a lover 
give it to me o god a troubadour like a lover 
مطرب خواهم که عاشق مست بود 
در کوی خرابات تو پابست بود 
گر نیست بود شاه وگر هست بود 
یا رب بده ان کس که از این دست بود 
Tr;FS

RUMI ROBAI#24رباعی رومی


RUMI ROBAI#24
The loved one appears like sun article
The lover turns like particle
Like spring wind love starts to spring 
And all branches begin dancing 
Tr;FS
معشوق چو آفتاب تابان گردد 
عاشق به مثال زره گردان گردد 
چون باد بهار عشق جنبان گردد 
هر شاخ که خشک نیست رقصان گردد 

A*SH*N*A:BATUL AZIZPUR

Batul Azizpurبتول عزیز پور 
A*SH*N*A
شعر
از مادری عاشق
زاده می شود..

در باغچه های سوسن ،
در مهتابی های دلگشا ،
درهشتی های تاریک ،
در کوچه های خاکی ،
در صف های اتوبوس ،
در آسانسورهای شتاب . . .

شعر
آزادی را فرمان می راند ،
فرمانروایان نمی دانند...

شعر را
زنان در زنبیل ،
عابران در جیب ،
کودکان در کف دارند ..

فرمانروایان نمی دانند


RUMI ROBAI#23رباعی رومی

سر دل عاشقان ز مطرب شنوید 
با ناله او به گرد دل ها بروید 
در پرده چه گفت اگر بدو می گروید 
یعنی که ز پرده هیچ بیرون نروید 
Listen to troubadour for secret of lovers
With his cry seek the heart of lovers
When you see what he says behind the curtain
do not leave the curtain without lovers
-A non Fitzgeraldian translation by:
Faramarz Soleimani

Tuesday, August 27, 2013

A*SH*N*A:MASUMEH ZIAIمعصومه ضیایی



معصومه ضیایی masumeh ziai
A*SH*N*A



منتظرم باران بند بیاید
هوا پاک و آفتابی شود
گل‌ها و کودکان بدرخشند
رنگین‌کمان دنیا را زیبا کند
بار دیگر ببینمت!
معصومه ضیائی



آهو

حالا آهوی گمشده‌ای هستم
می‌بویمت
در سرتاسر دشت
و نمی‌بینی‌
به سوی تو می‌آیم
حالا تنها
آهوی گمشده‌‌ای هستم

معصومه ضیائی
نه این سکوت
نه آن حرف که می توانست
بر لب های تو باشد
نه این قصه ها
که تکرار می شوند
سینه به سینه
از خواب های کودکی
به حسرت های پیری
نه این درخت های منتظر ِ دو سویِ خیابان
نه این تاریکی که گاهی
گم می شود
لابلای این ها
نه این پنجره های سیاهپوشِ سرگردان
نه این گلدان هایِ شکسته، رها
نه این خنده های رمیده
در پس هر نگاه
نه این سکوت
نه آن حرف
هیچ کدام
سرگذشت این فصل وحشت زده نیست!
سرگذشت این فصل وحشت زده نیست
+

یک داستانک

زن 

زندانی بود. توانش که فروکش می‌کرد، می‌گفت:
-باید خودم را آزاد کنم. می‌روم. حتمن!
همه می‌‌دانستند که او نمی‌تواند و نمی‌رود. هیچ‌کس هم نمی‌توانست به او کمک کند. بچه‌ها گاهی سرشان را زیر لحاف فرومی‌بردند و بی صدا هق‌هق می‌کردند. دست و پای او به آن‌ها بسته شده بود.
یک روز کمی پس از این‌که آن‌ها یک به یک حلقه‌های زنجیر را باز کردند و رفتند، وقت رفتن او هم رسید. برای همیشه!

معصومه ضیائی
از مجموعه‌داستان ماهور و صدای سپیده

---



برای مرگ وقتی حواسش نیست
حواسش که نیست
چیزهای تازه می‌خرم
می‌خندم
عطر می‌زنم
عاشق می‌شوم
زندگی می‌کنم!

معصومه ضیائی

RUMIESQUE:بازبا تو رومی وار

با تو باز رومی وا ر می گویم 
خود حال دلی بود پریشان تر از این 
یا واقعه یی بی سر و سامان تر از این 
اندر عا لم که دید محنت زاده یی 
سرگشته ی روزگار حیرت تر از این 
و دامن حیرت گرفت و بر کشید 
غبار عشق فرو ریخت 
و در غبار فرو شد 
به حیرانی و پریشانی 
رهگذران گفتند 
حالا طعم عاشقی را 
به تماشایی 
چه خوب چشید 

قدر هاله ی ماه و 
تنها در سایه یی 
ف.س