Showing posts with label OCULAR POETRY. Show all posts
Showing posts with label OCULAR POETRY. Show all posts

Wednesday, September 3, 2014

A*SH*N*A*CULAR:FARAMARZ SOLEIMANI:IT ALWAYS BEGINS

فرامرز سلیمانی:همیشه آغاز می شود 
از ما که می گذرد جهان 
تصویر ما می ماند 
و ما می بینیم 
ما و جهانم که از گذاری می کوچیم 
که از ما می گذرد 
پیش از تماشای تو 
هم 
تمام شوق تماشای تو بودم 
...

Wednesday, June 18, 2014

A*SH*N*A*CULAR POETRY:SIRUS NOZARI

Ocular Poetry:سیروس نوذری sirus nozari 

A*SH*N*A*CULAR POETYR:MEHDI REZAZADEH

مهدی رضازاده :ورق می خورم در خاطرات راه 
نقاشی دیژیتال : منصور قدرتی 
Ocular poetry:Mehdi Rezazadeh مهدی رضا زاده
جلد کتاب 

Saturday, April 19, 2014

A*SH*N*A*CULAR POETRY:SOHRAB SEPEHRI

OCULAR POETRY:SOHRAB SEPEHRI
عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.

---

آبی بلند را می اندیشم و هیاهوی سبز پایین را
ترسان از سایه خویش به نی زار آمده ام
تهی بالا نی ترساند و خنجر برگ ها به روان فرو می رود
دشمنی کو تا مرا از من بر کند؟
نفرین به زیست: تپش کور
دچار بودن گشتم و شبیخونی بود نفرین
هستی مرا بر چین ای ندانم چه خدایی موهوم
نیزه من مرمر بس تا را شکافت
و چه سود که این غم را نتواند سینه درید
نفرین به زیست
دلهره شیرین
نیزه ام -یار بیراهه های خطر- را تن می شکنم
صدای شکست در تهی حادثه می پیچد
نی ها به هم می ساید
ترنم سبز می کشافد
نگاه زنی ، چون خوابی گوارا، به چشمانم می نشیند
ترس بی سلاح مرا از پا می فکند
من -نیزه دار کهن- آتش می شوم
او -دشمن زیبا- شبنم نوازش می افشاند
دستم را می گیرد
و ما -دو مردم روزگاران کهن- می گذریم
به نی ها تن می ساییم، و به لالایی سبزشان ، گهواره روان را نوسان می دهیم
آبی بلند، خلوت ما را می آراید...
سهراب سپهرى
هشت كتاب 
شعر: خوابى در هياهو

Monday, April 14, 2014

A*SH*N*A*CULAR POETRY:SHAPUR JORKESH

OCULAR POETRY:SHAPUR JORKESH 
BY MANSUR GHODRATI
---


شب بخیر
شاپور جورکش
شب بخیر
ماه خفته و ستاره ها
گوئیا به کوچ رفته اند
شهر بی صداست
یک دو جا
روشنای چند پنجره
هایهوی باد و گاه گاه
جیر جیر چند زنجره
دانه های روی بام را کبوتران
خورده اند و رفته اند
ساعتم کجاست
بامداد کی طلوع می کند
آه
شام یاسحر
روز و شب برای من چه فرق می کند
من که قصه های بامدادی دلم
گوئیا سرآمده
ماه من
ای سلام بی بدیل
بی تو بوسه و سلام
از لبان دختران قصه هام
پرکشیده رفته اند
چه بگویمت
گفتمت هزار بار آنچه گفتنی ست
آشیان بی پرنده هم
مثل آن پرنده ی بی آشیانه رفتنی ست
باغ ساکت است
عطر یاس و بوی نسترن
سرخوشم نمی کنند
من که لحظه های زندگیم
چون کبوتران بی قرار
با تو پا کشیده
تا دیار دوردست رفته اند
اسم شب چه بود
از ستاره ها چه گفت فال هفته ام
شب بخیر
ای ستاره ی غریب
یادگار بهترین سال ها و ماه ها و هفته ام
شب بخیر
گنج سالیان عمر رفته ام.





‎ایستادن بر بلندی ِ پرواز
---------------------------
دریافت هایی از شعرِ شگفت " هوشِ سبز "   سروده ی  "  شاپورجورکش "
----------------------------------------------------------------------------

 
" هوشِ سبز " سفری است به سودای ِ فزودن ِ روشنایی جان . ایستادن بر بلندی ِ پرواز ؛ نشستن ِ در برابر آیینه ِ شعر ،  که هم تصویر می کند ، هم سایه می کند  ، هم می سازد و هم فرو می ریزد ؛  و سر آخر عریانی را ، پاکی را ، عشق را  باز می نماید .  و چه دست آوردی  ؛    عریانی و پاکی و عشق را که می دانستیم   و اینک دوباره می آموزیم .  
                     
" هوش ِ سبز " در خود سروده می شود  . خطاب آغاز شعر می تواند به خود ِ شعر  باشد  . فراخوان ِ زایشی دشوار در بسترِ کرده های آدمی   ، اسطوره ها ، تصویر ها و سحر ِکلام و بر هم این بستر است که شعر از گاه ِ زایش تا هنگامِ قامت افراشتن پیش می آید  و واژه ها چه می کنند ، هنگامی که بار ِ اندیشه ی شاعر را بر دوش دارند  ؛ و بار که     بر زمین می نهند ، دیگر نمی توانی جا به جا شان کنی  ، سنگ می شوند ، پاره ای از پیکره ی استوار شعر  .
با ورز ِ واژه ها  در بستری  از سرگذشت آدمی ، آمیخته با اسطوره هایش  ؛ شعر است که می جوشد . 
اسطوره ها در برابر  جوشش ِ شعر می ایستند ؛ ضرب آهنگ ِ کلام  ،  فوران شعر را پنهان می سازد / شیوایی ی واژه ها و تصویر ها چون سایه ای بلند  قد می افرازند .  شعر اما سر گرمِ کار خویش ، تا   به ناگاه سربرآورد  :
واژه ها یک یک سنگ می شوند  ؛  تصویر ها یک بک می گذرند ؛  ضرب آهنگِ  کلام  به کارِ تراشِ واژه ها می آید  و   ناگاه ، شعر  پیکر می افرازد .

 " هوش ِ سبز " دشوار است  ، چرا که باید سایه ی واژه ها و تصویر را پَس زد  ؛ فریفته ی اسطوره ها نشد  ؛ ضرب آهنگ کلام     را واگذاشت  ؛ آن گاه می توان فوران ِ شعر را در ساخت ِ پیکرِ استوارش دید و دل روشن کرد .
اینک شعر  کارکرد ویژه ی خود را نمایان می سازد . سایه های بسیاری زدوده شده اند و چشم اندازی گسترده  در پیش چشم فراهم می آید  . در این گستره است که دوباره باید از آغاز بخوانی اش  . و این آغاز شگفتی نیز هست . 

اسطوره ها  اینک (به ویژه اگر نیک بدانی شان ) در گستره ی  بی پهنایِ  شعر نمایان می شوند  ، بی آن که بتوانند پیکره ی سرافراز ِ شعر را در خویش گم کنند . 
و بیش تر آن که  ،  شعر در بلندای پیکر خویش چشمانی شگفت را ارزانی ات می کند ،  که با آن ها  می توانی تا تاریک ترین پستو های حافظه ی تاریخ هم سفر کنی  ؛  و نیز بیش تر آن که ، می توانی  همه ی تاریخ را یک جا  ، کنارِ هم  بنگری  ، بر گزینی و    کنار نهی ،  و سرآخر  شگفتی را باز یابی  :     جهانی را کاویدی  و از درون خویش سر بر آوردی  .

اینک دوباره سفر می توانی کردن  ، از اندرون ِ خویش  ،  تا سر بر آوردن ِ در توده ی درهم آدمیانی  ، با چشمانی کوچک و     چشم اندازهایی اندک  ؛   و به خود خیره شوی در آن میانه و دگر باره شگفتی ..
اینک دوباره در آغازی  ... و می توانی سفر کنی  و سفر کنی  و    سفر کنی  ......... 
و شعر تمام نمی شود  ، در نیمه ی یکی از هم این سفر هاست ، که یک باره  رها می شود  ، واسپرده  می شود  ، تا تو بپروری اش     ایستانده میشود  ، تا تو پیش اش برانی .. 
اینک واژه ها را تو برگزین  !   اندیشه ات را بر آن ها بار کن  !     پیش بران ِشان  !     سنگِ شان  کن !   پیکره ای بساز  !      بنشانش رویارویت  ، با چشم های  ارزانی شعر  در آن  خیره شو  !
به رضایت اگر خیره شدی   باز مانده ای   /کلامی در ربوده تورا /  اسطوره ای شگفت بازت داشته 
و گر دست ساخت خود را  ، فرو ریختی  به شورِ بر پا ساختن ِ پیکره ای دیگر ،   مجالی دوباره می یابی که سفر کنی ،   پیش تر ازآن که  خود نیز  سنگ شوی .

                                                                                 مسعود فرح /  تابستان1370‎
ا


 شاپور جورکش ا:
ز مجموعه " نام دیگر دوزخ" نشر آگاه
ساعت رسیده بود
و مرگ
هر بامداد
در ما
به راه افتاد.

و روز
سنگی بود
پیشِ پایِ ما.
سخت است زندگی
سخت است
آوایِ باد
در دهانِ شکسته
وقتی می خاهم از مهتاب بگویم
کلامم در نمی گیرد.
و روز اسبی بود
که باید
در تقویمِ جنگ
داغش می زدیم
جنگ شش ساله
جنگ صد روزه
جنگ صد ساله.
...
حالا دست های خاکیِ من بی معجزه ی ملکوت سایه بانِ تو شده
و قدمگاه تو بوسه گاهی ارزانیِ معبد من.
ایستادن بر بلندی ِ پرواز
--------------
دریافت هایی از شعرِ  " هوشِ سبز " سروده ی " شاپورجورکش "
-------------------------------------

" هوشِ سبز " سفری است به سودای ِ فزودن ِ روشنایی جان . ایستادن بر بلندی ِ پرواز ؛ نشستن ِ در برابر آیینه ِ شعر ، که هم تصویر می کند ، هم سایه می کند ، هم می سازد و هم فرو می ریزد ؛ و سر آخر عریانی را ، پاکی را ، عشق را باز می نماید . و چه دست آوردی ؛ عریانی و پاکی و عشق را که می دانستیم و اینک دوباره می آموزیم .
" هوش ِ سبز " در خود سروده می شود . خطاب آغاز شعر می تواند به خود ِ شعر باشد . فراخوان ِ زایشی دشوار در بسترِ کرده های آدمی ، اسطوره ها ، تصویر ها و سحر ِکلام و بر هم این بستر است که شعر از گاه ِ زایش تا هنگامِ قامت افراشتن پیش می آید و واژه ها چه می کنند ، هنگامی که بار ِ اندیشه ی شاعر را بر دوش دارند ؛ و بار که بر زمین می نهند ، دیگر نمی توانی جا به جا شان کنی ، سنگ می شوند ، پاره ای از پیکره ی استوار شعر .
با ورز ِ واژه ها در بستری از سرگذشت آدمی ، آمیخته با اسطوره هایش ؛ شعر است که می جوشد .
اسطوره ها در برابر جوشش ِ شعر می ایستند ؛ ضرب آهنگ ِ کلام ، فوران شعر را پنهان می سازد / شیوایی ی واژه ها و تصویر ها چون سایه ای بلند قد می افرازند . شعر اما سر گرمِ کار خویش ، تا به ناگاه سربرآورد :
واژه ها یک یک سنگ می شوند ؛ تصویر ها یک بک می گذرند ؛ ضرب آهنگِ کلام به کارِ تراشِ واژه ها می آید و ناگاه ، شعر پیکر می افرازد .
" هوش ِ سبز " دشوار است ، چرا که باید سایه ی واژه ها و تصویر را پَس زد ؛ فریفته ی اسطوره ها نشد ؛ ضرب آهنگ کلام را واگذاشت ؛ آن گاه می توان فوران ِ شعر را در ساخت ِ پیکرِ استوارش دید و دل روشن کرد .
اینک شعر کارکرد ویژه ی خود را نمایان می سازد . سایه های بسیاری زدوده شده اند و چشم اندازی گسترده در پیش چشم فراهم می آید . در این گستره است که دوباره باید از آغاز بخوانی اش . و این آغاز شگفتی نیز هست .
اسطوره ها اینک (به ویژه اگر نیک بدانی شان ) در گستره ی بی پهنایِ شعر نمایان می شوند ، بی آن که بتوانند پیکره ی سرافراز ِ شعر را در خویش گم کنند .
و بیش تر آن که ، شعر در بلندای پیکر خویش چشمانی شگفت را ارزانی ات می کند ، که با آن ها می توانی تا تاریک ترین پستو های حافظه ی تاریخ هم سفر کنی ؛ و نیز بیش تر آن که ، می توانی همه ی تاریخ را یک جا ، کنارِ هم بنگری ، بر گزینی و کنار نهی ، و سرآخر شگفتی را باز یابی : جهانی را کاویدی و از درون خویش سر بر آوردی .
اینک دوباره سفر می توانی کردن ، از اندرون ِ خویش ، تا سر بر آوردن ِ در توده ی درهم آدمیانی ، با چشمانی کوچک و چشم اندازهایی اندک ؛ و به خود خیره شوی در آن میانه و دگر باره شگفتی ..
اینک دوباره در آغازی ... و می توانی سفر کنی و سفر کنی و سفر کنی .........
و شعر تمام نمی شود ، در نیمه ی یکی از هم این سفر هاست ، که یک باره رها می شود ، واسپرده می شود ، تا تو بپروری اش ایستانده میشود ، تا تو پیش اش برانی ..
اینک واژه ها را تو برگزین ! اندیشه ات را بر آن ها بار کن ! پیش بران ِشان ! سنگِ شان کن ! پیکره ای بساز ! بنشانش رویارویت ، با چشم های ارزانی شعر در آن خیره شو !
به رضایت اگر خیره شدی باز مانده ای /کلامی در ربوده تورا / اسطوره ای شگفت بازت داشته
و گر دست ساخت خود را ، فرو ریختی به شورِ بر پا ساختن ِ پیکره ای دیگر ، مجالی دوباره می یابی که سفر کنی ، پیش تر ازآن که خود نیز سنگ شوی .

Thursday, April 3, 2014