- Jalil Gheisari درود استاد ارجمندم چیزی نمانده است که از دوست داشتن نگفته باشید به قول نیما :عشق واقعی شهوات را به احساسات مبدل کردن است و این عشق همانی ست که در کوهستان یافت می شود (نقل به مضمون )و...کوهستانی که که من و شما می شناسیم و با نفس اش بزرگ شدیم
IS A SITE OF ART,LITERATURE, CULTURE AND SCIENCE,ESPECIALLY HEALTH AND MEDICAL SCIENCES,PUBLISHED IN MAJOR LANGUAGES AND IN SEVERAL CHAPTERS.THE GOAL OF THIS SITE IS TO PROVIDE,PRODUCE AND PROMOTE FREE WORDS AND IMAGES FOR FREE FOLKS OF OUR PLANET.
Showing posts with label FLAMING SWORD/LITCRIT & TALK. Show all posts
Showing posts with label FLAMING SWORD/LITCRIT & TALK. Show all posts
Tuesday, December 10, 2013
Thursday, October 10, 2013
FS:JAMAAL BAAZDAAR AND HIS SHADOWجمال بازدار و سایه اش
جمال بازدار و سایه اش
قرابت ِ دو خورشید ِ تو .
بر بلندای دو خورشید ؛
دو مضراب .
بر بند بند نفس های دو مضراب ؛
عریانی ِ حجاب ِ خواب ..
دو چشم ِ بلند ِ تو ؛ تفسیر ِ بلند ِ رجعت
جمال بازدار جمله ها را وا می گذارد و با کلمه , کلمه ی تنها و جاری به کلام می رسد .مضراب های او می نوازد و موسیفی او در پوینت ها و کانترپوینت ها یا لخت ها و ضد لخت ها ضربه می زند تا در گشت ها و بازگشت هایی ملودیک بیدارت نگاه دارد .نگاه او به عریانی , در پی کشف عریانی است و دنیای او از خورشید تا خواب ,بی پرده و حجاب در پی کشف است .شاعر تمام عاشقی را در همین چند کلمه و کلام با چیزهایی ماموس که
ساخته ی دست اوست پی می ریزد و دنبال می کند اما شگرد اصلی ی او در این شعر کوتاه و تفسیر بلند همان پرهیز از جمله سازی است تا سر سخن را باز نگاه دارد و زمزمه ها را مکرر کند
گفتیم و باز گفتیم که نگاه دارد و قصدمان تاکید بر نگاه از دو چشم است که او در این شعر آن را بلند توصیف می کند: تفسیر بلند ...و گویی که به خاک پای معشوق در افتاده تا دنیای او را کشف کند و به دنیای خود بپیوندد .تا دنیایی تازه را بسازد و گزینش کلمه ها به این کلام بسیار کمک می کند بی آن که بسامدی متنوع یا سرشار را بجوید .پس آن دو خورشید , و آن دو مضراب همه به قصد عریان کردن است و عریان شدن .و چه خوب که شاعر این شعر کوتاه- بلند ,
فعل ها را به سایه اش بخشیده است و شعرش از همین روست که نفس می کشد و با ما هم نفس می شود
ف.س
قرابت ِ دو خورشید ِ تو .
بر بلندای دو خورشید ؛
دو مضراب .
بر بند بند نفس های دو مضراب ؛
عریانی ِ حجاب ِ خواب ..
دو چشم ِ بلند ِ تو ؛ تفسیر ِ بلند ِ رجعت
جمال بازدار جمله ها را وا می گذارد و با کلمه , کلمه ی تنها و جاری به کلام می رسد .مضراب های او می نوازد و موسیفی او در پوینت ها و کانترپوینت ها یا لخت ها و ضد لخت ها ضربه می زند تا در گشت ها و بازگشت هایی ملودیک بیدارت نگاه دارد .نگاه او به عریانی , در پی کشف عریانی است و دنیای او از خورشید تا خواب ,بی پرده و حجاب در پی کشف است .شاعر تمام عاشقی را در همین چند کلمه و کلام با چیزهایی ماموس که
ساخته ی دست اوست پی می ریزد و دنبال می کند اما شگرد اصلی ی او در این شعر کوتاه و تفسیر بلند همان پرهیز از جمله سازی است تا سر سخن را باز نگاه دارد و زمزمه ها را مکرر کند
گفتیم و باز گفتیم که نگاه دارد و قصدمان تاکید بر نگاه از دو چشم است که او در این شعر آن را بلند توصیف می کند: تفسیر بلند ...و گویی که به خاک پای معشوق در افتاده تا دنیای او را کشف کند و به دنیای خود بپیوندد .تا دنیایی تازه را بسازد و گزینش کلمه ها به این کلام بسیار کمک می کند بی آن که بسامدی متنوع یا سرشار را بجوید .پس آن دو خورشید , و آن دو مضراب همه به قصد عریان کردن است و عریان شدن .و چه خوب که شاعر این شعر کوتاه- بلند ,
فعل ها را به سایه اش بخشیده است و شعرش از همین روست که نفس می کشد و با ما هم نفس می شود
ف.س
برای ؛ " دکتر فرامرز سلیمانی " عزیزم و نقد کوتاه ِ ایشان بر یکی از نوشته هایم
..................................................
آن روزها که توان ِ خرید ِ هیچ کتاب و مجله ای نداشتم ، یا پناه بردن به جمهوری ِ کتابخانه ها برایم میسر بود و یا نسیم ِ دمکراسی ِ برخی از معدود دوستان ِ مهربان ، که گهگاه از خرید ِ کتاب های جدیدشان سخن می گفتند و اجابت ِ تقاضایم که : " اگر ممکن هست از آن کتاب ها و مجلات که خریده اید و در دست دارید برایم بگویید. آن شعرها را برایم بخوانید " -
اینگونه فرصت داشتم تا با شعر آشنا بشم. تا شعر شاعران ِ جهان را بشنوم و سعی کنم به خاطر بسپارم. سعی کنم آنها را نفس بکشم.... نفس بکشم واژه ها و کلمات و جملات را... نفس بکشم نام ِ شاعران و مترجمان آن اشعار را....
این چنین بود که نرودا را اولین بار شنیدم. شناختم. و نفس کشیدم.... و مترجم آن اشعار را .." دکتر فرامرز سلیمانی "......
آن روزها ، آن روزهای تاریک که فقط هر چه بود فقر ِ مطلق بود...
هر چه بود تاریکی ِ مطلق بود.....
آن روزها که تنها مسکن ِ آرامش بخش ، شنیدن آن اشعار بود
و آرزوی یکبار دیدن ِ - حتا - عکسی از آن شاعران و مترجمان که با تلاششان و آن آثار ِ نابشان می توانستم با کودک ِ رویین تن ِ رویا را در جان ساعت ها و ساعتها و روزها و روزها سر کنم. زندگی کنم........
و امروز در صفحه ی " دکتر فرامرز سلیمانی ِ عزیز نقدی از یک نوشته ی کوتاه ِ خودم دیدم که فقط اشکم را جاری کرد....
من هیچگاه شعر نگفتم.... دقیقا همان که عمو سعید سلطانپور سالها پیش سرود :
" من هرگز شعر نساخته ام
من خود، لحظه هایی، شعر بوده ام
من خود را نوشته ام
در من، درخت ها کلمه بودند
چشمه ها کلمه بودند
ستاره ها کلمه بودند
و شعر من
تصادم ستاره و درخت بود
فوران درشت چشمه بود "
من هنوز شعر را نمی شناسم... هنوز این سرزمین ِ همیشه آزاد را نمیشناسم
و هنوز به راز ِ تسخیر ناپذیری ِ سرزمین شعر توسط تمام فاتحان ِ جهان ، هنوز به راز ِ برندگی ِ شعر در برابر هجوم ِ تمام ِ سیاهی های این جهان
..................................................
آن روزها که توان ِ خرید ِ هیچ کتاب و مجله ای نداشتم ، یا پناه بردن به جمهوری ِ کتابخانه ها برایم میسر بود و یا نسیم ِ دمکراسی ِ برخی از معدود دوستان ِ مهربان ، که گهگاه از خرید ِ کتاب های جدیدشان سخن می گفتند و اجابت ِ تقاضایم که : " اگر ممکن هست از آن کتاب ها و مجلات که خریده اید و در دست دارید برایم بگویید. آن شعرها را برایم بخوانید " -
اینگونه فرصت داشتم تا با شعر آشنا بشم. تا شعر شاعران ِ جهان را بشنوم و سعی کنم به خاطر بسپارم. سعی کنم آنها را نفس بکشم.... نفس بکشم واژه ها و کلمات و جملات را... نفس بکشم نام ِ شاعران و مترجمان آن اشعار را....
این چنین بود که نرودا را اولین بار شنیدم. شناختم. و نفس کشیدم.... و مترجم آن اشعار را .." دکتر فرامرز سلیمانی "......
آن روزها ، آن روزهای تاریک که فقط هر چه بود فقر ِ مطلق بود...
هر چه بود تاریکی ِ مطلق بود.....
آن روزها که تنها مسکن ِ آرامش بخش ، شنیدن آن اشعار بود
و آرزوی یکبار دیدن ِ - حتا - عکسی از آن شاعران و مترجمان که با تلاششان و آن آثار ِ نابشان می توانستم با کودک ِ رویین تن ِ رویا را در جان ساعت ها و ساعتها و روزها و روزها سر کنم. زندگی کنم........
و امروز در صفحه ی " دکتر فرامرز سلیمانی ِ عزیز نقدی از یک نوشته ی کوتاه ِ خودم دیدم که فقط اشکم را جاری کرد....
من هیچگاه شعر نگفتم.... دقیقا همان که عمو سعید سلطانپور سالها پیش سرود :
" من هرگز شعر نساخته ام
من خود، لحظه هایی، شعر بوده ام
من خود را نوشته ام
در من، درخت ها کلمه بودند
چشمه ها کلمه بودند
ستاره ها کلمه بودند
و شعر من
تصادم ستاره و درخت بود
فوران درشت چشمه بود "
من هنوز شعر را نمی شناسم... هنوز این سرزمین ِ همیشه آزاد را نمیشناسم
و هنوز به راز ِ تسخیر ناپذیری ِ سرزمین شعر توسط تمام فاتحان ِ جهان ، هنوز به راز ِ برندگی ِ شعر در برابر هجوم ِ تمام ِ سیاهی های این جهان
نرسیده ام.....
Monday, September 30, 2013
FLAMING SWORD:BREVITY,A MAP IN HEART
BREVITY, A MAP IN HEART
:
A map in heart
The long story of a map in heart
Love is revelation
Contrary to prose ,brevity is the soul and essence of poetry.In prose the wrter appears to use logic to narrate and explain narrative for readers ,while in poetry the poet striving to pick the proper and precise words ,to depict his/her dreams for another dreamer in total brief manner ,like a Haiku.One short poem sometimes says it all eloquently like a novel or even more.Songs are helped by vocals and rhythms, or chorus and orchestra to narrate.While poetry expresses itself without being in need of all that jazz.
Narration brings scope and traces with details , and compelled to rigorous use of words. On the other hand poets say de-tails as they live in dreams and let shadows rub and wipe off let the words grow,but in brevity
BREVITY ,IS THE KEY WORD
...
Narration brings scope and traces with details , and compelled to rigorous use of words. On the other hand poets say de-tails as they live in dreams and let shadows rub and wipe off let the words grow,but in brevity
BREVITY ,IS THE KEY WORD
...
Thursday, September 26, 2013
دست بر دست حرف می گذاری : شعر و نقدشعرFLAMING SWORD
دست بر دست حرف می گذاری
و حرف را در آغاز لب
تا وقت حرف .
تا دست که بر می داری
دست بر دست حرف می گذاری
و آغاز می شوی
در دست های تپش .
در دست های تپش
بالای بلندا
بالای بالای بلندا
به خورشید گاهی
گاهی این چیست که می ریزد مدام در گردش دل
وقتی که یاد تو سر ریز می شود خاموش
خاموش دست بر دست حرف که می گذاری
حرف را از آغاز لب
آغاز می شوی
فرامرز سلیمانی
و حرف را در آغاز لب
تا وقت حرف .
تا دست که بر می داری
دست بر دست حرف می گذاری
و آغاز می شوی
در دست های تپش .
در دست های تپش
بالای بلندا
بالای بالای بلندا
به خورشید گاهی
گاهی این چیست که می ریزد مدام در گردش دل
وقتی که یاد تو سر ریز می شود خاموش
خاموش دست بر دست حرف که می گذاری
حرف را از آغاز لب
آغاز می شوی
فرامرز سلیمانی
*
دست در دست حرف می گذاری
وحرف را در آغاز لب
تا وقت حرف
تا دست که بر می داری
دست بر دست حرف می گذاری
و آغاز می شوی دردستهای تپش
در توصیف موضوع ِ شعر می شود گفت اگرچه عاشقانه به نظر می رسد،موضوعی معلق دارد
یعنی می تواند عاشقانه ،اجتماعی و هستی شناسانه باشد و در خطاب به خود ِراوی یا مخاطب
دیگر . کار مواد شعری و کار بست این مواد خوب نشسته اند در سبک رئال که با سیطره ی تخیل
به سوررئال می رود" دست در دست حرف گذاردن"ترکیب تازه ای ست که از اصطلاح "دست در دست
گذاردن ..."معنای نوینی را با خود آورده است . راوی با دست در دست حرف گذاردن،عزم
حرف می کند اما حرف را در آغاز لب می گذارد ؛انگار این حرف مهیای زایش است با صبوری
توأمان ِبا ناصبوری و این حرف باید نگاه داشته شود تا وقت ِ حرف. مصرع "تا دست که بر می
داری " دو پهلو است: یکی آزاد کردن حرف و بر داشتن نقاب از حرف و دیگر ،همه چیز را
به حرف سپردن ؛این است که دست برداشتن خود نوعی دست در دست حرف گذاردن است.
می بینیم که مصرع ِدست در دست حرف گذاشتن آغازین و این مصرع در صورتی همگون ،
تا حدی به معنای متفاوت می روند و با دست در دست حرف گذاردن به گونه ای دیگر، یعنی
همه حرف شدن یا همه ی خود را به حرف سپردن ،است که "خود" یا "او"ی شعر
در دست های تپش آغاز شود .
در دست های تپش
بالای بلند
بالای بالای بلندا
به خورشید گاهی
راوی – مخاطب ،دراین بند شعر از بلندا و اوجی می گوید که بالاترین ِبلنداست واین بلندیها می توانند
از نوع مادی ،و معنوی و اجتماعی و هستی شناسانه اش باشند اما بازی کلامی با بلندا و هم حضور
کلمه ی تپش،بلندا یا بالا بلندی عشق نِگرانه را شاخص تر می کند و در این گونه نِگر، نوعی تپش
زمینی یا عاشقانه و...به تپش خورشید ماننده می شود که بر ترین منبع نور و انر ژی وشور و رویش
و زندگی ست و با خود سوزی اش نور می دهد و می آفریند .
گاهی این چیست که می ریزد مدام در گردش دل
وقتی که یاد تو سر ریز می شود خاموش.
چیزی هست که خود ِراوی –مخاطب نمی داند آن چیست !و مدام آب به آسیاب دل می ریزد و گردش
دل را شتابان تر می کند گردشی که انگار چرخ کائنات را می چرخاند چرا که در تپش محض است
و با سوزش و تپش خورشید برابر . مصرع اول این بند معنای نهفته و زیبایی در خود دارد با
کاربرد کلمه ی "مدام" که به معنای شراب هم هست ،شرابی که راستی ها و یادها را زنده می کند
و می بینیم که آن آبی که بر آسیاب عشق و تپش ریخته می شد می تواند شراب هم باشد و چه زیبا ،
که در این صورت گُر گرفتن و تپش های عاشقانه و جانانه ،سریع تر می شود چراکه یاد "او" سر
ریز می شود اما خاموش ،همچون شراب هفت ساله ای که بند از گلویش بگشایی .
خاموش دست بر دست حرف می گذاری
حرف را از آغاز لب
آغاز می شوی .
پایانه ی باز و پهلو داری بر شعر مترتب است .راوی ،خاموش دست بر دست حرف می گذارد
یعنی تخته ی پرش حرف را با خموشی خود هموار می کند و اکنون دیگر حرف است که سخن
می گوید چرا که اگر کلمه ی –را- را به معنای –به – برای- هم بگیریم راوی –مخاطب، همراه
حرف آغاز می شود اما خاموش و در نگاهی دیگر این خاموشی ست که به قول شاملو با هزاران
در سخن است یعنی این که با دانستگی بسیار است که ندانستگی آغاز می شود ،ندانستگی که عین ِ
دانستن و در جستجوی آن بودن است و این خموشی عین و خود ِ حرف است و هم حرفی ست از خموشی ها .
وحرف را در آغاز لب
تا وقت حرف
تا دست که بر می داری
دست بر دست حرف می گذاری
و آغاز می شوی دردستهای تپش
در توصیف موضوع ِ شعر می شود گفت اگرچه عاشقانه به نظر می رسد،موضوعی معلق دارد
یعنی می تواند عاشقانه ،اجتماعی و هستی شناسانه باشد و در خطاب به خود ِراوی یا مخاطب
دیگر . کار مواد شعری و کار بست این مواد خوب نشسته اند در سبک رئال که با سیطره ی تخیل
به سوررئال می رود" دست در دست حرف گذاردن"ترکیب تازه ای ست که از اصطلاح "دست در دست
گذاردن ..."معنای نوینی را با خود آورده است . راوی با دست در دست حرف گذاردن،عزم
حرف می کند اما حرف را در آغاز لب می گذارد ؛انگار این حرف مهیای زایش است با صبوری
توأمان ِبا ناصبوری و این حرف باید نگاه داشته شود تا وقت ِ حرف. مصرع "تا دست که بر می
داری " دو پهلو است: یکی آزاد کردن حرف و بر داشتن نقاب از حرف و دیگر ،همه چیز را
به حرف سپردن ؛این است که دست برداشتن خود نوعی دست در دست حرف گذاردن است.
می بینیم که مصرع ِدست در دست حرف گذاشتن آغازین و این مصرع در صورتی همگون ،
تا حدی به معنای متفاوت می روند و با دست در دست حرف گذاردن به گونه ای دیگر، یعنی
همه حرف شدن یا همه ی خود را به حرف سپردن ،است که "خود" یا "او"ی شعر
در دست های تپش آغاز شود .
در دست های تپش
بالای بلند
بالای بالای بلندا
به خورشید گاهی
راوی – مخاطب ،دراین بند شعر از بلندا و اوجی می گوید که بالاترین ِبلنداست واین بلندیها می توانند
از نوع مادی ،و معنوی و اجتماعی و هستی شناسانه اش باشند اما بازی کلامی با بلندا و هم حضور
کلمه ی تپش،بلندا یا بالا بلندی عشق نِگرانه را شاخص تر می کند و در این گونه نِگر، نوعی تپش
زمینی یا عاشقانه و...به تپش خورشید ماننده می شود که بر ترین منبع نور و انر ژی وشور و رویش
و زندگی ست و با خود سوزی اش نور می دهد و می آفریند .
گاهی این چیست که می ریزد مدام در گردش دل
وقتی که یاد تو سر ریز می شود خاموش.
چیزی هست که خود ِراوی –مخاطب نمی داند آن چیست !و مدام آب به آسیاب دل می ریزد و گردش
دل را شتابان تر می کند گردشی که انگار چرخ کائنات را می چرخاند چرا که در تپش محض است
و با سوزش و تپش خورشید برابر . مصرع اول این بند معنای نهفته و زیبایی در خود دارد با
کاربرد کلمه ی "مدام" که به معنای شراب هم هست ،شرابی که راستی ها و یادها را زنده می کند
و می بینیم که آن آبی که بر آسیاب عشق و تپش ریخته می شد می تواند شراب هم باشد و چه زیبا ،
که در این صورت گُر گرفتن و تپش های عاشقانه و جانانه ،سریع تر می شود چراکه یاد "او" سر
ریز می شود اما خاموش ،همچون شراب هفت ساله ای که بند از گلویش بگشایی .
خاموش دست بر دست حرف می گذاری
حرف را از آغاز لب
آغاز می شوی .
پایانه ی باز و پهلو داری بر شعر مترتب است .راوی ،خاموش دست بر دست حرف می گذارد
یعنی تخته ی پرش حرف را با خموشی خود هموار می کند و اکنون دیگر حرف است که سخن
می گوید چرا که اگر کلمه ی –را- را به معنای –به – برای- هم بگیریم راوی –مخاطب، همراه
حرف آغاز می شود اما خاموش و در نگاهی دیگر این خاموشی ست که به قول شاملو با هزاران
در سخن است یعنی این که با دانستگی بسیار است که ندانستگی آغاز می شود ،ندانستگی که عین ِ
دانستن و در جستجوی آن بودن است و این خموشی عین و خود ِ حرف است و هم حرفی ست از خموشی ها .
جلیل قیصری
Monday, September 16, 2013
FLAMING SWORD:LITCRIT IS POLEMIC
LEBENSWELTنقد ماهیت و گوهری جدلی دارد و مورد جدل نیز قرار می گیرد
جدل شعر و قصه با نقد ادبی به مثابه همان مقابله ی قدیمی دنیای زندگی هوسرل و دنیای نظری کانتی است که از یونان باستان حتا آغاز شده و مثل جدل کهنه و نو ,یا دیگر بحران های جهان و زبان ,و زبان و جهان ادامه دارد .همیشه ادامد دارد
در نقد ادبی ان که می گوید جدل کهنه و نو تمام شده ,یا مفهوم نو را نفهمیده و یا در نومیدی تسلیم کهنه شده است
زیرا ذات نو و نو گرایی در دوام تازه گی و نو به نوشدن است .پس او هنوز باید بنویسد
*
هر کس که می نویسد می اندیشد که با نبوغ خود شاهکاری آفریده است
و هر کس که در باره ی کار کسی می نویسد
نویسنده از او توقع دارد که نبوغ او را
در باره ی
شاهکاری که آفریده است دریابد
و جایی در مقاله اش بگنجاند
اما نبوغ شاعر و نویسنده آنست که در یابد
هنوز باید بنویسد
هنوز باید بنویسد
هنووززز
*
جدل شعر و قصه با نقد ادبی به مثابه همان مقابله ی قدیمی دنیای زندگی هوسرل و دنیای نظری کانتی است که از یونان باستان حتا آغاز شده و مثل جدل کهنه و نو ,یا دیگر بحران های جهان و زبان ,و زبان و جهان ادامه دارد .همیشه ادامد دارد
در نقد ادبی ان که می گوید جدل کهنه و نو تمام شده ,یا مفهوم نو را نفهمیده و یا در نومیدی تسلیم کهنه شده است
زیرا ذات نو و نو گرایی در دوام تازه گی و نو به نوشدن است .پس او هنوز باید بنویسد
*
هر کس که می نویسد می اندیشد که با نبوغ خود شاهکاری آفریده است
و هر کس که در باره ی کار کسی می نویسد
نویسنده از او توقع دارد که نبوغ او را
در باره ی
شاهکاری که آفریده است دریابد
و جایی در مقاله اش بگنجاند
اما نبوغ شاعر و نویسنده آنست که در یابد
هنوز باید بنویسد
هنوز باید بنویسد
هنووززز
*
FLAMING SWORD:SILENT OR TALKIE MOVIE
BATTLESHIP POTEMKIN,1925
Homework # 7
:
Homework # 7
:
What is the difference between silent movies and talkies?فیلم صامت و ناطق
Silent movies say a lot
Like in Battleship Potemkin
Or in The movies of Charlie Chaplin
For a better talkin
Actors , female or male
should watch Silents everyday
like their
homeworks.
In Chien Andalou
Dali and Bunuel
say nothin
they don't mean nothin
until
Il Est Printemps !
It's surreal
Isn't it?
Like in Battleship Potemkin
Or in The movies of Charlie Chaplin
For a better talkin
Actors , female or male
should watch Silents everyday
like their
homeworks.
In Chien Andalou
Dali and Bunuel
say nothin
they don't mean nothin
until
Il Est Printemps !
It's surreal
Isn't it?
...
Sunday, September 15, 2013
Subscribe to:
Posts (Atom)





