Saturday, February 28, 2015

ARUSA:طاقه طاقه بهار


طاقه طاقه بهار 
طاقى ى جوان
آن كه راه گم كرده ست

در زمستان مى ماند

ARUSA:گاهى سكوتم را خط مى زنم



گاهى سكوتم را خط مى زنم گاهى خط هاى تو را ساكتم تا شب به گفت و گو هامان به سر آيد در خاموشى ى گل آويز سبز و ارغوان

ARUSA:LOVE ALMANAC

و عشق هر کسی را به خود راه ندهد!
و به همه جایی مأوا نکند!
و به هر دیده،روی نَنَماید
و اگر وقتی نشانِ کسی یابد
که مُستَحَقِ آن سعادت بوَد؛
حُزن را که وکیلِ دَراست بفرستد
تا خانه پاک کند
و از آمدنِ سلیمانِ عشق خبر دهد!
---
شهاب الدین سهروردی – رساله ی مونس العشاق 

---

ملكوت آبى را سه پايانه است كه عاشق در آن گشت مى زند در كشتى كاغذي ش و آن رود و دريا و اقيانوس است و عشق جهان را به ملكوت آبي مى گرداند بر خاك. و باد... كه در آن ها آتش مى أفكند و جان عاشق به آشوب مى آيد و جهان همه آتش مى شود . و جان و جهان بى عشق تنها خاكسترى ست
فرامرز سلیمانی 
img:moj

Faramarz Soleimani's photo.

Friday, February 27, 2015

MOJ MAGAZINE:JAMAAL BAAZDAAR



بزرگترین و کشنده ترین اشتباه ِ نسل ِ 30 و 40 ایران چیزی نبود جز اینکه مفاهیم ِ عظیم و ناب ِ " مبارزه " ، " آزادی " و " حرکت ِ مداوم " رو تنها و تنها در مانیفست ها و بیانیه های سیاسی جستجو کرد .. این کشنده ترین اشتباه ِ نسلی بود سرشار بود از " خواستن " .
ما همیشه تمام ِ معانی رو به صورت ِ ناقص در جان داریم.
مَثَل معروف ِ " خواستن توانستن است " گویای همین نکته ست.
کافی بود همین مَثَل به شکل ِ کامل تری در جان ِ جامعه نهادینه می شد 
به این گونه : " خواستن ، دانستن ، توانستن "
.....
متاسفانه نسل ِ امروز هم همچون نسل های پیش در عالی ترین شکل خودش خلاصه میشه در لغت نامه و دانشنامه های سیاسی !!
نسل امروز به زحمت انسانهای نابی همچون : " دکتر فرامرز سلیمانی " ، " محمد مختاری " ، "پرویز اسلامپور " ، " جواد مجابی " ، " کاظم سادات اشکوری " ، " عظیم خلیلی " رو میشناسه ... نسل امروز نمیتونه حتا در ذهنش فضای گروه ِ سه شنبه شب های " زیرزمین کتاب‌فروشی بوک‌شاپ " رو تجسم کنه و مست بشه ...
نسل ِ امروز چیزی از "جریان‌های ادبی " در جان نداره.... و نمی دونه نبض ِ حرکت جامعه در همین نهفته ست و نه میتینگ های پر طمطراق ِ سیاسی ....
نسل ِ امروز نمی دونه که یگانه ترین و ابدی ترین سلاح مبارز ِ راه آزادی چیزی نیست جز " عشق "
نسل ِ امروز شعر ( عشق ) ، و عاشقان ِ راستین ( شاعران ) رو نمیشناسه. نسل امروز کلام و قدرت نهفته در کلام رو نمیشناسه . نسل امروز متاسفانه نمی تونه عاشق بشه و ما تا عاشق نشیم نمی تونیم با فاشیسم ِ حاکم مقابله کنیم ....
....
..و بر روز راندیم...
از دیدگاه ِ نگران ِ کوه
و دشت،
تا فراسوی افق..
و بر شب راندیم...
و آتشی که در راه
برافروختیم،
توفانی بزرگ
در فراخنای گیتی
پدید آورد
و پسانگاه
که شعله ها،
فرونشست،
در آنسوی،
تو،
تنها بودی . . . / دکتر فرامرز سلیمانی /
.....
مجله ی موج از نظر من ادامه ی همون محفل ِ نابی ست که در بالا اشاره کردم.
دکتر سلیمانی و خانم خالقی همچنان عاشقانه ایستادند و گام بر می دارند.
بابت تمام زحماتی که می کشید ، بی نهایت سپاسگزارم ...
.........................
......................................................
برگ نخست مجله موج شماره 5 ایمیل موج: info@mojmagazine.comمهرداد آبکناریمینا اسدیبیژن اسدی پورعلی رضا پنجه ای علی جهانگیریمنصور خورشیدی حسن دانایی م.ب. رحیم پرستم. روانشید علی زرین جلال سرفراز علی شریعت کاشانیمحمدعلی شکیبایی حبیب شوکتیمحمد صدیقمیرزا آقا عسکری مانی هرمز علی پورمجید فروتن احمدرضا قایخل…
MOJFARSI.COM
Unlike · 

Thursday, February 26, 2015

A*SH*N*A:S.SEPEHRIصداى پاى آب



اهل کاشانم، اما
شهر من کاشان نیست.
شهر من گم شده است.
من با تاب ، من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.
من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم.
من صدای نفس باغچه را می شنوم.
و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد.
و صدای ، سرفه روشنی از پشت درخت،
عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
چکچک چلچله از سقف بهار.
و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهایی.
و صدای پاک ، پوست انداختن مبهم عشق،
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح.
من صدای قدم خواهش را می شنوم
و صدای ، پای قانونی خون را در رگ،
ضربان سحر چاه کبوترها،
تپش قلب شب آدینه،
جریان گل میخک در فکر،
شیهه پاک حقیقت از دور.
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای ، کفش ایمان را در کوچه شوق.
و صدای باران را، روی پلک تر عشق،..
سهراب سپهرى
هشت كتاب 
صداى پاى آب

HAFEZ' DAUGHTER



  • Faramarz Soleimani Hafez' daughter sitting in her tent writing a love poem and her dad envying her and thinking: 
    o youth, spring of youth when I was drinking a whole lot of you from here to eternity , when I was sitting under my tent and writing my love poem... O sweet youth !

A*SH*N*A:SAYEH:US NIGHTS OF POETRYسایه


سال ١٩٩٥ بود كه سايه به امريكا آمد و ميزبانى برنامه هايش در شمال شرق بر عهده من گذاشته شد كه با وجود گرفتارى كار و آموزش پذيرفتم به خاطر صفا و صداقت او و معصوميت شاعرى و تداوم عشقى كه به شعر و شاعر و موسيقيدان و همه ي هنرمندان داشت و حافظ پژوهى كه او بود...کارمان را از يكى از پرديس هاى دانشگاه پنسيلوانيا شروع كرديم و من عاشقانه ى ناب او را خواندم :
 سترم
صدف خالي يك تنهايى ست
 و تو چون مرواريد
 گردن آويز كسان دگرى
و او خواند:
أى عشق همه بهانه از توست...
شب در خانه بيژن در نوجرزى روى ويژه نامه ى سايه كار كرديم وروزبعد در دانشگاه كلمبيا ميهمان إحسان يار شاطر بوديم كه پيش از نشست شعر و سخن به ديدارش رفتيم و سايه که کتابش حافظ به سعی سایه را برای استادی ارمغان آورده بود بعدها اعتراف كرد كه هميشه در اين ديدارها خيلى محجوب و خجالتی است و اين يكي هم برايش خيلى سخت بود بعد با عبدالهى ها به كنتى كت رفتيم و ميهمان دوست مان گودرزى بوديم و شعر خوانى و پرسش و پاسخ و گفت و گو . آنگاه شعرخوانى نيويورك بود در كافه بياتى كه چند تن از جوانها هم به افتخار سايه شعر خواندند و اين در منزل عبدالهى هم كه برنامه ريز بود با ساعت هايى در آموزش فن شعر جريان يافت شعر خوانى و نشست هاى اجتماعى آنگاه در واشينگتن ادامه يافت و سپس سايه و همسرش به آلمان باز گشتند و براى من انبوهى خاطره و دست نوشته و گزارش و عكس بر جاى گذاردند تا روزى منتشر شود
سایه های ما همه از اوست 
و سایه ی ما اوست 
که آفتاب پیشاپیش او را می برد 
و در ما سایه می زند
فرامرز سليمانى

---




ای کدامین شب!
یک نفس بگشای
جنگل انبوه مژگان سیاهت را!
تا بلغزد بر بلور برکه چشم کبود تو
پبکر مهتابگون دختری، کز دور
با نگاه خویش می جوید
بوسه شیرین روزی آفتابی را
از نواز ش های گرم دست های من.
هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)


زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران ، غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کزجان شکیب هست و زجانان شکیب نیست
گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست
در کار عشق او که جهانیش مدعی است
این شکر چون کنیم که مارا رقیب نیست
جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست
گلبانگ «سایه» گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست
هوشنگ ابتهاج