IS A SITE OF ART,LITERATURE, CULTURE AND SCIENCE,ESPECIALLY HEALTH AND MEDICAL SCIENCES,PUBLISHED IN MAJOR LANGUAGES AND IN SEVERAL CHAPTERS.THE GOAL OF THIS SITE IS TO PROVIDE,PRODUCE AND PROMOTE FREE WORDS AND IMAGES FOR FREE FOLKS OF OUR PLANET.
Showing posts with label AVAZ HAYE IRANI. Show all posts
Showing posts with label AVAZ HAYE IRANI. Show all posts
Wednesday, November 20, 2013
Thursday, September 26, 2013
AVAZHAYE IRANI:گدار آشکار
گدار آشکار
برای حسین دهدار, ناصر علی خواه ,احمد مظفری
:
١
از بوته ها
که می گذاریم
کوه سیاه
زیر چادر ماه
پنهان لمیده است
می گپریزیم
از گداری آشکار
تا گوشه ی فراغتی
٢
شب
که سیاه چادرها
تکیه می زند
به کوه سیاه
فانوس ایلاتی
در تنهایی می رقصد
حوصله ی آوازی نیست
نه حوصله ی آوازی
نیست
شب
سیاه چادرها را
فرا می خواند
٣
شبنم
که می نشیند به سبزه
مست بهار می شود
نگاه مان
از چادر سیاه
گدار آفتاب را
دریچه
پی میگیرد
در دره ها
می خواند پلنگ مهربان
بر بستر شبنمی
مست بهار می شود
کوه سیاه
٤
ابری هجوم می آورد
به رودهای خشک
بال می زند
عقاب سنگی
در قله
باران که می آید
تازه می شود برکه و برم
تن می شوید
برگی به برنایی
در بهار کوه سیاه
٥
بر باد می نهد
دیرکش را
سیاه چادر شبان
فانوس ها ی کوچ
می رقصد
از شاخه های کنار
می گذرد
گدار کوه سیاه
بوشهر و خورموج
بهمن ٦٨
AVAZHAYE IRANI قلعه خان -4
قلعه خان
٤
سامان ندارد این باغ های بی پرچین
:
سامان ندارد این دره
که گیسوان بلند رود
سایه ی سرخ می زند
گاهی که آفتاب
در تپه هاش می خزد
به قله های برفی ش
آسمان را می روبد
بر صخره هاش یله می شود پل
تا با خروش آبی ش
رود جاری شود
کاریز های گرم
در آبگیر جگن
غوطه می خورد
سامان ندارد این باغ های بی پرچین
در چشمان دهقان و خان
سامان ندارد
این سفر
سامان , چهارمحال بختیاری
٢٥ دی ٦٨
AVAZHAYE IRANI قلعه خان -2
فرامرز سلیمانی
قلعه خان
٢
:
وهمی
به دست نسیم
می ریزد
بر گزدان
تا صخره ها
مه می خزد
تا که گشت زند
در گزدان
بیرمی را
به شانه می کشد
خورموج
باد شمال
آغوش می گشاید
به ابر
آواز بارش می آید
وهمی
به چشم گزدان می لمد
سنگین که می شود
پلک هاش
بر صخره های باران
دست نسیم
می تراشد
تندیس بلندی ها را
شب که می نشیند
یگانه می شود
بیرمی
به خانه های کورموج
عاطفه می ریزد
به آواز گلوش
پشت دیوار قلعه خان
-دشتی, خورموج ,بوشهر,
بهمن ٦٨
Friday, May 31, 2013
ماسولهAVAZHAYE IRANI:MASULEH
فرامرز سلیمانی : ماسوله
همراه گزارش تصویری افشین بختیار
نشریه زمان ،تهران،١٤ بهمن ١٣٧٥
ماسوله را نمی توان نوشت
ماسوله را باید دید
گلدان های شمعدانی
پشت پنجره های تماشا
بگونیای ترش و سپید
تا پشت بام خانه ها و
پله ها و گنبد خاکی
در اسمان ماسوله
حاجی گل با چای و قلیان خوش آمد می گوید
" به ماسوله آمده بودیم که بنویسیم
ماسوله را نمی توان نوشت
ماسوله را
باید دید ..."
مسافر کوره راه ها
گالش گیلک
سفر نامه اش را بر برف می نویسد
پشت پرده های حریر
چشمی به تماشا می ماند
در باران و بوران
بهرام و پوران
بر سر بام ها می دوند
و بام ها رنگ شمعدانی می گیرد
و کر و کر قلیان می بارد
شهری ها می آیند
تا جنگل را به تبر بسپارند
شهری ها می روند و
جنگل جوان می ماند
ماه خانم می خواند
اه ماه کوچه های پلکانی ماسوله
ما تازه می شویم
در پرتو پریده ی مهتابی ت
ماسوله
یاد گلگونه های کویری خواهرش می افتد
پا ی کوه کرکس
و چهره اش را چون ابیانه
با شمعدانی ها سرخاب می زند
و به انتظار حاجی گل می ماند
از کوچه های نعلبندان
شیهه ی اسبی کهر می آید
که ماه خانم را
از اتاق حنابندان
یک سر به کشتزار می برد
ماسوله
پشت پنجره های انتظار و تماشا
با پشت بام خانه ها
و پله ها
و گنبد خاکی
نشسته ست
"ماسوله را نمی توان نوشت.."
ماسوله
بهمن ١٣٦٩
Monday, December 10, 2012
Wednesday, September 26, 2012
آ*ش*ن*ا:آرشیوشعرنوایران...سنگده فرامرز سلیمانی
سنگده مله تنگ تنگ کوچه
اتا کیجا دره مثل ونوشه
وره کار ندارین مه وسه شه
محله سنگده با کوچه های تنگ
دختری هست مثل بنفشه
کارش نداشته باشین برای منه
١
از دره
تا قله
گسترده بوریای سبز
می کا ود ژرفای آبی را
سنگده
٣
بر قله
ایستاده ورزا
می خواند پر غرور
ماه را
پشت خانه ها
آویزه ی آواز ورزا هاست
سنگده
١٩
می خواند کوچه باغ دلتنگ
به آواز ونوشه ی صحرایی
می گشاید با فه ی گیسویش را
سنگده
٢٠
عود و بخور بر قله ی سبز
راه چای و ابریشم در قاب شهاب
باران ستاره از قله
تا دره ی
تا دره ی
سنگده
سنگده . مازندران . تیر ١٣٦٤
Wednesday, August 15, 2012
Saturday, August 11, 2012
EARTHQUAKE IN AHAR OF TABRIZ
زلزله امروز اهر تبریز بیش از ١٨٠ جانباخته و صد ها زخمی بر جای گذارد .
در افسانه ها آمده است که نخستین زلزله را در این منطقه ،بابک سردار ایرانی (١٧٤-٢١٧ خ )در قیام علیه تازیان ،در قلعه بذ ، یا دژ بابک واقع در کلیبر نزدیک اهر
به راه انداخت...
به بادها و ابرها
شب آتش
آسمان جنگل را می سوزد
و بر بسیط خاک
جنگلی تازه می روید
اختران خاموشند
شب
بر زمین می تاز د و
زمین می لرزد
اه
چرخی بزن
چرخی بزن در تمام حضور
شب را اسیر هزار تو کن
از شعر : یاد واره بابک
کتاب آواز های ایرانی
Subscribe to:
Posts (Atom)















