Showing posts with label ASHNA:ARSHIV SHER NO IRAN. Show all posts
Showing posts with label ASHNA:ARSHIV SHER NO IRAN. Show all posts

Monday, March 30, 2015

A*SH*N*A:A SHAMLU:حدیث بی قراری ماهان



« اقیانوس است آن:
ژرفا و بی کرانگی،
پرواز و گردابه و خیزاب
بی آنکه بداند.
کوه است این:
شکوه پادرجایی،
فراز و فرود و گردنکشی
بی اینکه بداند.
مرا اما
انسان آفریده ای:
ذره ی بی شکوهی
گدای پشم و پشک جانوران،
تا تو را به خواری تسبیح گوید
از وحشت قهرت بر خود بلرزد
بیگانه از خود چنگ در تو زند
تا تو
کل باشی.
مرا انسان آفریده ای:
شرمسار هر لغزش ناگزیر تنش
سرگردان عرصات دوزخ و سرنگون چاهسارهای عفن:
یا خشنود گردن نهادن به غلامی تو
سرگردان باغی بی صفا با گل های کاغذین.
فانی ام آفریده ای
پس هرگزت دوستی نخواهد بود که پیمان به آخر برد.
بر خود مبال که اشرف آفرینگان توام من:
با من
خدایی را
شکوهی مقدر نیست.»
□
« نقش غلط مخوان
هان!
اقیانوس نیستی تو
جلوه ی سیال ظلمات درون.
کوه نیستی
خشکینه ی بی انعطافی محض.
انسانی تو
سرمست خمب فرزانگی یی
که هنوز از آن قطره یی بیش درنکشیده
از معماهای سیاه سر برآورده
هستی
معنای خود را با تو محک می زند.
از دوزخ و بهشت و فرش و عرش برمی گذری
و دایره ی حضورت
جهان را
در آغوش می گیرد.
نام توام من
به یاوه معنایم مکن!»
احمد شاملو - حدیث بی قراری ماهان - آشتی

Saturday, March 28, 2015

A*SH*N*A:SAMSUM KASHFI


قویی دگر (شعری از صمصام کشفی)ـ


چایکوفسکی ایستاده در ایوان
بالِ شولایش سپرده خودرا به دست باد
و گیسوانش
همچون گیسوان حافظِ خودمان
در پرده های مینیاتور،
کمند انداخته و کشیده دریاچه یی را
به میان حیاطِ خانه ی ما

نگران است پیوتر!
نفس نفس زنان
از پله ها می دوم بالا وُ سر فرو می آورم به سلام.
از گوشه ی لب
دود می دهد به هوا وُ
حتا سر نمی دهد تکان

نگران است پیوتر !

موج ها
قاب نمی گیرند گِرد قوها را
قویی نمانده در بساط !
از آخرین پرواز شان،
زمانی می گذرد به درازای گیسوانِ جهان.
با آن که راه نمیدهد
می گویمش :
پیوتر جان!
وقتی در آن شب سیاه
پراندی آخرین قو را در برابر آن همه نگاه،
به این دم نیاندیشیدی ؟
خوب، حالا بِکَش !
زیرا، اگر هم حالا،
قویی گم کند راه را و بیاید به حیاط ما
با دیدن قیافه ی عبوس تو
هوسِ شنا نمیکند
حتا اگر له له زند دلش از برای آب
دیگر تن از جامه رها نمیکند
با این نگاهِ شاکی و پیشانی ی پر از پشیمانی،
آیا فکر کرده ای که دراین جهان بلبشو
با دریاچه ی بی قو
و این همه شاهزاده ی منتظر چه خواهی کرد؟
فکر کرده ای آیا ؟


ایوانِ خلوت و ردای بلند و گیسوانِ شلال
غمنازه ی افق و زردنای شفق
دریاچه ی تهی و شاه زادههای بیکار و گوش های سر به در
یاد ِ باد و بادِ یاد
انداخته فکری در سر این آفریدگار :
قویی دگر بباید و دریاچه یی دگر !

Friday, March 27, 2015

A*SH*N*A:HORMOZ ALIPOUR



مثل نشاط چه کوتاه بود جوانی...
_________
هرمز علی‌پور، فرامرز سلیمانی
DR.FARAMARZ SOLEIMANI

'‎مثل نشاط چه کوتاه بود جوانی...
_________
هرمز علی‌پور، فرامرز سلیمانی
@[70274416540:274:DR.FARAMARZ SOLEIMANI]‎'


كه زنگ در را زد و در خم كوچه گم شد

Sunday, March 15, 2015

A*SH*N*A:HUSHANG BADIEH NESHIN هوشنگ بادیه نشین


هوشنگ بادیه نشینA*SH*N*A
HUSHANG BADIEH NESHIN  
۱۳۱۴
تا ۲۵ اسفند ۱۳۵۸
کتاب ها 
یک قطره خون ,؟,۱۳۳۴
چهره ی طبیعت ,؟,۱۳۳۵
آتش تلخ , نیم نگاه , ۱۳۸۰
---
یک لحظه زیستم 
آن لحظه سر کشید ز من قصر های باد 
بر ساحل طلایی تن 
تابید موج آتش و رقصد موج باد 
آن لحظه جان گرفت 
هر مرده یی که بود به گودال روح من 

Saturday, March 14, 2015

A*SH*N*A:NADER MAJDنادر مجد



ناگشودنی ها
ستاره ها که سوسو می زنند
با الفبای آسمان
ترا می نویسم.
با شكی قاطع،
معصوميت مسيحايی ات را می ربايم.
ای يار،
در ژرفای دلهره انگيز يك نگاه مرا مدفون كن
تو،
جلوگاه متعالی ترين خواستگاه هستی پوچ.
ای الوهيت پوشيده در پرده ی عفاف
در لذت شبانه ی باده گساری خود
سركشم،
چون لولی شوريده وار در عُجب جنون
انكار محض تو،
من، ما.
دست هايت كو،
در تن من رهاكن
بیهوده گی را.
من پوچ محضم،
خورشيد ها در من غروب كرده اند
در جوهر و جنم ستاره بتاب
تا بال بگشايم.
صحبت از جنون و غرور نيست
دراين تماشاخانه ی حقير
ترا انکار می کنم ای نفس
و پريشانی كشش های بی امان را.
آن كس كه سپيده را می فروشد
و
ماه را در برزخ بيمارگونه ی غفلت می پوشاند
پريشانی مطلق را
خط می زند
در فراموشی ناگشودنی ها و رازها.
در گردابی
از عصيان می غلطم
پس
تن می شويم در چشمه ساری،
بی گمان
از مشيت تقدير.
نادر مجد – اشبرن اکتبر-۲۰۱۴

Friday, March 6, 2015

A*SH*N*A:دشنه در دیس


چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوری‌ات آزمونِ تلخِ زنده‌به‌گوری!
چه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم!
بر پُشتِ سمندی
گویی
نوزین
که قرارش نیست.
و فاصله
تجربه‌یی بیهوده است.
بوی پیرهنت،
این‌جا
و اکنون. ــ
کوه‌ها در فاصله
سردند.
دست
در کوچه و بستر
حضورِ مأنوسِ دستِ تو را می‌جوید،
و به راه اندیشیدن
یأس را
رَج می‌زند.
بی‌نجوای انگشتانت
فقط. ــ
و جهان از هر سلامی خالی‌ست.
...................
فراقی
دشنه در دیس
فروردین ۵۴، رم

Thursday, March 5, 2015

A*SH*N*A:AREF

A*SH*N*A:AREFعارف
گریه کن که گر سیل خون گری ثمر ندارد
ناله‌ای که ناید ز نای دل اثر ندارد
هرکسی که نیست اهل دل، ز دل خبر ندارد
دل ز دست غم مفر ندارد
دیده غیر اشک تر ندارد
این محرم و صفر ندارد
گر زنیم چاک
جیب جان چه باک
مَرد و جز هلاک
هیچ چارهٔ دگر ندارد
زندگی دگر ثمر ندارد
---

Wednesday, March 4, 2015

A*SH*N*A:GARUS ABDOLMALEKIAN


Garous Abdolmalekian گروس عبد الملکیان 
A*SH*N*A.

"شعری از مجموعه تازه ام"
در سایه ی چیزی که نیست
نشسته است وُ
چیزی که نیست را ورق می زند
او تکه تکه بیدار می شود
و تکه تکه راه می افتد
و تکه های بسیارش، مرگ را کلافه کرده است
انگشتِ اشاره اش که از آسمان می گذرد
اجازه می گیرد
از او می پرسد:
غروب، جز برای غمگین کردن
به چه درد می خورد؟
- همین !
پرسشی که پاسخ است
تا ابد زنده می ماند
پس رهایش کن، بگذار برود!
***
دیوانه است او
که هر بار حرف می زند
دیوار به سمت دیگرش نگاه می کند
دیوانه است او
که همچنان به کندنِ شب ادامه می دهد
و خُرده های تاریکی را
زیر تخت پنهان می کند
دیوانه است او
که گفته بود می رود
اما رفت
و گفته بود می ماند
اما ماند
و گفته بود می خندد
اما خندید
دیوانه است او
که رفتن و ماندن و خندیدن را بی خیال شده
به کندنِ معنیِ "امّا" فکر می کند
دیوانه باید باشد
که با طناب
او را به سپیده دم بسته اند
دیوانه است او
که دیروز تیربارانش کرده اند وُ
هنوز به فرار فکر می کند

A*SH*N*A:SHAMLU & FERDOSI



شاملو و  فردوسی
در هجدهم فروردین‌ماه ۱۳۶۹ به دعوت مرکز پژوهش و تحلیل مسائل ایران سیرا (CIRA)جلساتی در دانشگاه" برکلی کالیفرنیا" برگزار شد که 
ا در این سخنرانی شاملو در باره" گئومات مغ "که بر پایه‌ی کتیبه داریوش، خود را به دروغ" بردیا"، برادر مقتول" کمبوجیه "نامیده و شورشی را علیه "داریوش" رهبری کرده بود، می‌گوید:
«حقیقت این است که اصلاً "گئومات "نامی در میان نبوده‌است. "بردیا "از غیبت "کمبوجی"ه و اشراف توطئه‌چی درباری استفاده می‌کند و قدرت را به دست می‌گیرد و بی‌درنگ دست به انقلاب اجتماعی می‌زند.»
شاملو در باره‌ی "ضحاک" می‌گوید:
«"ضحاک" در دوره‌ی سلطنتش که در دوره‌های سلطنت "جمشید و فریدون "قرار داشته ،زمانی که طبقات اجتماعی به هم ریخته بوده‌است. "حضرت فردوسی "در بخش پادشاهی "ضحاک" از اقدامات اجتماعی او چیزی بر زبان نیاورده، و به همین اکتفا کرده‌است که او را پیشاپیش محکوم کند و در واقع بدون اینکه موضوع را بگوید و حرف دلش را بر دایره بریزد، حق "ضحاک "بینوا را گذاشته کف دستش دو تا مار روی شانه‌هایش رویانده...»
شاملو بر این باور بود که "ضحاک" با رهبری توده‌های مردم، علیه نظام طبقاتی جمشید قیام کرده‌است...او می‌گوید:
«ضحاک فردوسی درست همان" گئومات "غاصبی است که" داریوش "از "بردیا "ساخته بود... می‌بینید دوستان، که حکومت "ضحاک "افسانه‌ای با "بردیای" تاریخی را ما به غلط و به اشتباه مظهری از حاکمیت استبدادی و خودکامگی و ظلم و جور و بیداد فردی تلقی کرده‌ایم. به عبارت دیگر شاید تنها شخصیت باستانی خود را که کارنامه‌اش به شهادت کتیبه بیستون و حتی مدارکی که از خود شاهنامه استخراج می‌توان کرد سرشار از اقدامات انقلابی توده‌ای است، بر اثر تبلیغات سوئی که فردوسی بر اساس منافع طبقاتی و معتقدات شخصی خود برای او کرده به بدترین وجهی زیر سوال می‌بریم و آنگاه "کاوه آهنگر" را مظهر انقلاب توده‌ای به حساب می‌آوریم. درحالی‌که "کاوه "در تحلیل نهایی عنصری ضد مردمی است.»
شاملو هم‌چنین تصویرسازی‌های فردوسی از "کاوه آهنگر" را نادرست برمی‌شمرد و" کاوه "را فردی ضدانقلابی و در مقابل توده‌های مردم برمی‌شمرد...!
متن کامل سخنرانی در کتاب جمعه

A*SH*N*A:ABOLHASSAN JAFARI


Abolhasan Jafariابو الحسن جعفری 
ا*ش*ن*ا A*SH*N*A

دلم نمی آید
اسمی را پاک کنم
برگی از درخت می افتد
جنگل
به لرزه در می آید

Tuesday, March 3, 2015

A*SH*N*A:REZA CHAICHI

REZA CHAICHIرضا چایچی
A*SH*N*A

از دورها افسانه آوردیم
آن قدر که چهره‌ی حقیقت از یاد رفت
ناخدا گفت:
نطفه‌ی باد
شکم بادبان‌ها را بالا می‌آورد
تا سفر دوباره آغاز شود
ما از میان مه
از میان تاریکی می‌گذریم
باید از تاریکی
تاریک خانه‌ای بسازیم
تا دوباره ظاهر شویم
باد شکل می‌گیرد
رفته رفته در بادبان‌ها
مسافران به یاد می‌آورند
چگونه در آغاز
ساحل با همه‌ی خانه‌ها و خیابان‌هایش
دور شد
کوچک شد
گم
رضا چایچی
منظومه " پس مسافر کشتی شدیم "
چاپ اول: 1392
Reza Chaichi

A*SH*N*A:ALIREZA ABIZعلیرضا آبیز


ALIREZA ABIZعلیرضا آبیز
A*SH*N*A



و جز شعر پناهی نداشتم
که گاهی پنجره ای می گشود
به رودخانه ای
به درختی
به قلوه سنگی در زلالی آب
و گاهی دری می گشود
به گهواره ی آتش فشان
به کوهستان رنج
به بیابان راز
همیشه چیزی را می نویسم که نیست
آنچه هست از من می گریزد
به پستوهای ذهن می سپارمش
زیر خرده ریز خاطره ها
جایی که نبینم اش
به راحتی نیابد به ذهن
بماند بپوسد همان جا
در اعماق تاریک جان
آنچه هست خوفناک تر از آن است
که جامه ی واژه برتن کنذ.

A*SH*N*A:NOSRATOLAH MASOUDI



MBR: Moj Book Review
بررسى كتاب موج
ًنصرت اله مسعودى:
به سبك خودم دوستت دارم
انتشارات ارديبهشت جانان ، ١٣٩٣
خرم آباد ، خيابان انقلاب
email:ordibeheshtjanan@yahoo,com
به سبك خودم دوستت دارم مجموعه ١١٣ شعر از نصرت اله مسعودى ، شاعر و هنرمند زاده ى ١٣٣٢ خرم آباد لرستان است
هيچ مطالبه يى از كسى ندارم
حالا تنها برق لب تو را مى خواهم
تا در روشنايش
شعرى آن چنانى بنويسم
شعر ١٠٤
img:moj

A*SH*N*A:A.SHAMLUﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ


ﮐﻮﭼﻪ‌ﻫﺎ ﺑﺎﺭﯾﮑﻦ / ﺩُﮐّﻮﻧﺎ ﺑﺴﺘﻪ‌ﺱ
ﺧﻮﻧﻪ‌ﻫﺎ ﺗﺎﺭﯾﮑﻦ / ﻃﺎﻗﺎ ﺷﯿﮑﺴﺘﻪ‌ﺱ
ﺍﺯ ﺻﺪﺍ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ / ﺗﺎﺭ ﻭ ﮐﻤﻮﻧﭽﻪ / ﻣُﺮﺩﻩ ﻣﯽ‌ﺑﺮﻥ / ﮐﻮﭼﻪ ﺑﻪ ﮐﻮﭼﻪ .
□
ﻧﮕﺎ ﮐﻦ ! / ﻣُﺮﺩﻩ‌ﻫﺎ ﺑﻪ ﻣُﺮﺩﻩ ﻧﻤﯽ‌ﺭﻥ
ﺣﺘﺎ ﺑﻪ / ﺷﻤﻊِ ﺟﻮﻥ‌ ﺳﭙﺮﺩﻩ ﻧﻤﯽ‌ﺭﻥ
ﺷﮑﻞِ / ﻓﺎﻧﻮﺳﯽ‌ﯾﻦ / ﮐﻪ ﺍﮔﻪ ﺧﺎﻣﻮﺷﻪ / ﻭﺍﺳﻪ ﻧَﻒ‌ﻧﯿﺲ / ﻫَﻨﻮ / ﯾﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﻧﻒ ﺗﻮﺷﻪ .
□
ﺟﻤﺎﻋﺖ!
ﻣﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ !
ﺑﻪ «ﺧﻮﺏ» ﺍﻣﯿﺪ ﻭ ﺍﺯ «ﺑﺪ» ﮔﻠﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ .
ﮔﺮﭼﻪ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﻭﻥ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ،
ﮐﺎﺭﯼ ﺑﺎ ﮐﺎﺭِ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻓﻠﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ !
□ﮐﻮﭼﻪ‌ﻫﺎ ﺑﺎﺭﯾﮑﻦ / ﺩُﮐّﻮﻧﺎ ﺑﺴﺘﻪ‌ﺱ
ﺧﻮﻧﻪ‌ﻫﺎ ﺗﺎﺭﯾﮑﻦ / ﻃﺎﻗﺎ ﺷﯿﮑﺴﺘﻪ‌ﺱ
ﺍﺯ ﺻﺪﺍ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ / ﺗﺎﺭ ﻭ ﮐﻤﻮﻧﭽﻪ / ﻣُﺮﺩﻩ ﻣﯽ‌ﺑﺮﻥ / ﮐﻮﭼﻪ ﺑﻪ ﮐﻮﭼﻪ ...
۱۳۴۰ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ 



در چارراه‌ها خبری نیست:
یک عده می‌روند
یک عده خسته بازمی‌آیند
و انسان ــ که کهنه‌رند خدایی‌ست بی‌گمان ــ
بی‌شوق و بی‌امید
برای دو قرصِ نان
کاپوت می‌فروشد
در معبرِ زمان.
در کوچه
پُشتِ قوتیِ سیگار
شاعری
اِستاد و بالبداهه نوشت این حماسه را:
«ــ انسان، خداست.
حرفِ من این است.
گر کفر یا حقیقتِ محض است این سخن،
انسان خداست.
آری. این است حرفِ من!»
از بوقِ یک دوچرخه‌سوارِ الاغِ پست
شاعر ز جای جَست‌و...
...مدادش، نوکش شکست!
.
.
.
حماسه
لحظه ها و همیشه
۲۸ آذرِ ۱۳۳۹

Sunday, March 1, 2015

A*SH*N*A:FARAMARZ SEDEHIفرامرز سدهی

ا*ش*ن*ا:A*SH*N*A:
FARAMARZ SEDEHIفرامرز سدهی
کتاب ها
امسال هم نیامده رفتی , دارینوش , ۱۳۷۵
سر بر شانه ام بگذار , دارینوش, ۱۳۷۷
خاتون باد از من آدم ها را اینطوری می نویسد , معیار,۱۳۷۸

پاره پاره های جگرم بود ، من سوختم
1 )
می دانستم :
می روی و
موهای پنجاه و سه ساله ی من
پیرتر می شوند
به مرداب می ریزند
دور می شوند
از دست های تو
2 )
می نوشم
به سلامتی دست های تو
موهای من
پیرم کردی
3 )
می نوشم
به سلامتی دست های من
موهای تو
برف می بارد
4 )
بهار می آید
تو می روی
من می مانم و یک قاب عکس
5 )
نمی دانستم :
می آیی و
سراغ خانه ای را می گیری
که آجرهایش پیر شده اند
درها
بوسه ها
و پنکه ای که هنوز هم می چرخد
---


آواز هایم را هنوز هم فارسی می خوانم هنوز هم عاشقم هنوز هم شعار می نویسم : نان ، مسکن ، آزادی
از کوچه ای گذشتم
انگار همین دیروز بود
(( نان ، مسکن ، آزادی )) را فقط من می توانم بخوانم
کم رنگ تر از بهار امسال جنوب شده اند
کلمات خوب من بر دیوار
گل های شیشه شکسته اند
شب بوها بوقت شب از بو دادن افتاده اند
شاید نام شان را فراموش کرده اند
شقایق ها سرخ نیستند
مثل روسیه
اوکراین
گرجستان
آذربایجان
ارمنی آواز نمی خوانند شعرهای من و رفقا
نان ، قرصی یکصد و هشتاد تومان بوزن شادی های مان
مسکن ، اجاره نشین خانه خرابی های ما
آزادی هم که قربان اش بروم
میلیون ها نفر از رفقای من رفته اند
از این دنیا
به آن دنیا
قول می دهم دیگر شعار ننویسم
عشق بورزم
به کلاشینکفی که چشم های تو را دوست می دارد
موهایت را بوقت شب
که چراغ ها را خاموش می کنی
---

A*SH*N*A:MASUD TUFAN مسعود توفان

A*SH*N*A:MASUD TUFANمسعود توفان
شاعر و مترجم
...من خود را شاعر نمی دانم
---

آنسوى آستان
گفتم اگر همه سبزم ،
يا درختى زرد با سبزينه هاى پژمرده
ريشه ام همه در سرزمينى دور مى سوزد:
سوگوار ، سياه
با شرارى تاريك
پس به گندمزارى زرين فرو شدم
آنجا كه دوژه هاى رنج مى چسبيد اخگر وار- به شولايم
و خرمن و بافه هاى عشق
در خلواره ها و آلاوه ها مى سوخت
مى دانستم شعر و واژه مى گسلد از هم
در گذر از آستان درد
با اينهمه،
به گرگر آتش شدم و آويختم بر زبانه ى گنگى
سوزان
سوزان
سوزان
تا لبش بر من تافت
با جرعه ى نفسش
به صراحت جامى سرخ
ولرم و نرم
و موج صدايي كه شعر بود و واژه نبود
بيم آن مى رفت كه زمان پيمانه اى شود از تيزاب
و زيبايي اش بگسلد از هم
بارى
پيمانه ها شكست
و زمان
به تماشايش ايستاد
مست
پنداشتم نه گذشتى ست در كارنامه ها
نه گذشته اى از مهر
با اينهمه جارى بود:
گدازه ى كاروانى در افق ى روان ، يكريز
با ساربان سايه اى از گداز سراب ،
چاوشان سكوتى ژرف بر گزاره ى لب ها،
و پلك پياپى ى كژاوه هاى زيبايي
انگاشته بودم به پايان خواه رسيد
بى خدايي و بى خود
با اينهمه خويش را سى پاره يافتم
به آينه ى چشمان سيمرغى
م- توفان