Wednesday, June 29, 2016

روز اخر


روز واپسین 
چه فاصله بود 
تا روز واپسین 
که با هم بودیم 
باز 
با هم 
بودیم 

Monday, June 27, 2016

LETTER TO FRIENDنامه به دوست


در این دنیای سا ده و سطحی و آ دم های سا ده و سطحی ،تنهایی فرصتی است برای خود سازی و نگرش به دنیا و خو اندن و باز خواندن 
چه موهبتی است این که باید بدان غبطه خورد و با هیچ چیز هیچ و پوچ عوض نکرد 
و این که شاعر گفته :
دلا خو کن به تنهایی
که از تنها بلا خیزد 
لابد منظورش این بوده که:
دلا خو کن به تنهایی 
که از تنها طلا خیزد  

چترم




چترم را روی سر واژه ها می گیرم 
تا شعر ی تازه بنویسم 
دوردست گندمزارها و آفتابگردان ها خشکیده اند 
و دشت های چاودار و جو 
اما این جا چترم زیر باران می شکند 
و شعر من خیس می شود 
بیرون منتظر بشقاب پرنده می ما نم  
زهره خالقی

Tuesday, June 21, 2016

خط دیگر


هنوز یک خط مانده ست 
تا خط دیگر 
که با خط دیگر تو گره خورد 
و خط دیگر بماند
 با موج 
تا خط دیگر 
هنوز 


Thursday, June 16, 2016

تو را به چه نام می خوانند

زهره خالقی
تو را به چه نام می خوانند
بیا کمی دور شهر بگردیم
دمی با هم باشیم
CIN CIN !
سایه های خیابان
قاب عکس خالی
دلتنگی را چگونه می نویسی
دل تنگی
یعنی اندوه تنهایی
در خیابان خالی
بیا
بیا که خانه هم در عصر های تابستان
خالی ست
در غارها کسی می خواند
و سفال ها و بادکنک ها و گوسفندها
آوازه خوانان آشنای دشت
و همسرایان شب
با چمدانی خالی
تنها


بگذار با تو کمی رومانتیک بشوم

Sunday, June 12, 2016

HOW THINGS BECOME POSSIBLE IN TRANSCENDENTAL LOVE AD INFINITUM


چگونه چیز ها در عشق متعالی نا متناهی ممکن شد:
انسان تنهاست 
در اقلیم عشق . 
عشق یک سرنوشت است 
سرنوشت تنهایی 
در زبانی
به زبانی  تازه . 
جای که هگز نبوده ای 
و هرگز نخواهی بود.

Man is lonely
In the realm of love.
Love is destiny.
Destiny of loneliness
In a language
With a new language.
Where you've never been
And never will be!



Saturday, June 11, 2016

MY ETERNITY PLANTدرخت ابدیت من



درخت ابدیت من

:
درخت ابدیت من 
از آب و 
آفتاب 
چندان انتظاری ندارد 
اگر که 
آب و
 آفتاب 
از عشق 
سرشارش 
کند 

Friday, June 10, 2016

LOVE YOU

LOVE YOU

YOU ASKED FOR A LOVE POEM
I WROTE ONE FOREVER
AND PUT IT IN MY CHEST:
I LOVE YOU
Zohreh Khaleghi

Thursday, June 9, 2016

با دستی شمع را خاموش می کنم




با دستی شمع را خاموش می کنم 
و با دستی دیگر 
در تاریکی 
تنها خودم را حس می کنم 
هر چه که اتفاق می افتد 
باید پس از این لحظه باشد 
در دود شمع 
و دیوار خاموش 
چشمانم را که می بندم 
 قصه ات را برای پلک هایم می گویم
زهره خالقی 

SILENCE IS ESSENCE AND BLOOD


It is not only in a loud expression that you call for love, but also in deep silence. Expression is foreplay. Silence is making love with essence and blood.

Wednesday, June 8, 2016

مرد تنها


قایق بر آب می رفت 
تا مرز آزادی 
و مرد تنها می شد 
جایی که عشق 
چشمانش را بست 
و مرد به خاموشی می رفت 
با قایقی 
بر آبهای شب 

نگاهم

نگاهم 
از کلمه و تفاهم می لغزد 
تا پشت پلک های بسته 
کسی از اعماق فریاد می زند 
دوستت دارم 
اما صدای خسته یی ست این 
به زبانی که نمی دانم 
و تنها می دانم 
پشت پلک های بسته 
در اعماق 
همیشه 
همزاد من بوده است
زهره خالقی

Monday, June 6, 2016

همین دقیقه های پنهان


همین دقیقه های پنهان 
که در تو پنهان می شود 
تا پنهان تو را بر هم زند 
دقیقه های پنهان من است 
که در من پنهان است 
تا دقیقه های پنهان تو را 
در آغوشی پنهان 
به آغوش کشد 
در وقت های پنهانی 

Friday, June 3, 2016

شبانه ی بلبلان وعاشقان


یک غروب دیگر به جمع افزود
 و یک آفتاب دیگر 
پشت دیرک ها و بادبان ها ی بسته 
پنهان شد 
تا درختان کمی در شب با هم بنشینند .
یک آبراه که تا خلیج می رود 
تا به دریای موج می پیوندد 
و فردا در بامداد
   دوباره آفتاب
 دست راه را می گیرد
 تا از برج های دریایی بالا رود ودر اسمان ابی یله شود 
وشب شب شبانه ی بلبلان  وعاشقان شده است
زهره خالقی

NOW ONE MORE EVENING


خاطره می آید با شب
خاطره می ماند با شب
مثل گل سرخ و سپید
مثل جان مریم
که با خورشید در می آید
که چشمانش را وا  می کند
و او را صدا می زند
اما او رفته است
و صدای او رفته است .
خاطره می آیا با شب
خاطره می ماند با شب
اشگ چیزی ست مثل آواز جان مریم نوری در دوردست
زهره خالقی

Wednesday, June 1, 2016

روزی خواهد آمد



روزی خواهد آمد 
که آن روز همین امروز باشد 
تا آفتاب در دستان مان 
بال می گشاید 
وبا  بال ها مان 
به پرواز می آید