Friday, December 23, 2016

بر می گردم


مرگ هم بر می گردد 
مثل پاییز که گفت 
من هم بر می گردم 
این را بر لبه های باد نوشت 
و رفت 

Wednesday, December 21, 2016

چراغ ها ی خیابان شهر


چراغ ها ی خیابان شهر
تنها چشمکی یک تا
یکی یکی دو تا دو تا
.
چراغ های تنها
در خیابان های تنهای شهر
چشمکی به چشمکی تا
.
و شعر های تو بود که تا پایان خیابان های شهر تنها می سرود
.
خیابان تاریک شهر
خیابان خاکی
خیابان خاکستری
.
کسی که عصا زنان می رفت به جست و جوی کسی بود که به جست و جوی شهری دیگر عصا زنان می رفت
.
و کورسو و جک و گری بمب ها را بالا می انداختند برای صلح
.
چراغ های شهر
زوزه ی بلند
 وقت خاموشی
.
آتش انبوه آتش آزاد است دست ها را از جیب شلوارت در آر
آزادی آتش آزاد است که در میدان آزادی بر افروختم
یعنی میدان آزادی را روشن کردیم
به قدرت تاریکی
.
بانجوها و پالتوی زمستانی
در باد کسی منتظر نابغه ها نیست
معبد آفتاب و ماه
از پله ها که می روی بالا
دست راست
.
ماه غوغا گر
غریو ابر پشت پیشخوان بر
جای خالی ی میشل فوکو
.
تنها چشمکی یکی یکی  دو تا دوتا تا چراغان کامل شهر

2009
Zohreh Khaleghi

Thursday, December 15, 2016

Winter is here


آذر که نیست 
دی هم نیست 
پاییز اگر نباشد 
زمستان نیست 
حالا بیا تو 
بیا تو 
تا دست هامان را 
کمی کنار آتشدان 
در دست ها مان 
بفشاریم 
دی دارد می آید و  
آذر هم رفتنی ست 
زهره خالقی

Monday, December 12, 2016

بیاد دکتر فرامرز سلیمانی



بیاد دکتر فرامرز سلیمانی
-----
زنجیر پشت دررا انداختم
ساعت هنوز حوالی ی شب بود
اما شبی تیره و تار و طولانی 
قوقولی قو خروس می خواند
و خیابان خالی و خاموش است
و بعد بیاد تو
بیاد خروس می خواند تو
بر می خیزم چراغ ها را روشن می کنم
پنجره را باز می کنم
پرده را می درم
و فریاد می زنم
از اعماق تاریکی
صبح آمد
خروس می خواند
قوقو لی قو
زهره خالقی

Thursday, December 8, 2016

بیاد دکتر فرامرز سلیمانی




هرگز کسی بر سفره ی سفر 
جز سفر نگفت 
می گذارمت 
و از تو نمی گذ رم 
هرگز با سفر 
کسی به سفر نگفت 
و خون سفر بود 
که در سفر
بر سفره ی سفر  
با ما جاری بود 
هرگز کسی با ر سفر تنها نبست 
حتا اگر تنها رفت 
هرگز سفر تنها نبود 
زهره خالقی

عشق نا رسیدن ست


گاهی
عشق 
نا رسیدن ست 
وقتی که آغوش می گشایی 
در آستانه ی رسیدن 
و شاخه ی درختی می شوی 
خالی و خشک 
که تنها بر جای پای پرنده یی می پیچی 
در بامدادی
بر باد
زهره خالقی


کلام درخت


آن راز را که در کلام درخت بود 
یک روز 
پرنده پر زد 
درخت آمده بود 
که روی نیمکت چوبی بنشیند 
نیمکت های چوبی را باد برده بود 
و نیمکت های آهنی 
بر جای آن ها نشسته بود 
درخت    حالا شی شده بود 
اما دا شت زیر  کلمه ی حضور نیمکتی را خط می کشید 
زهره خالقی

بیاد دکتر فرامرز سلیمانی




بیاد دکتر فرامرز سلیمانی
چراغ های خیابان شهر
تنها چشمکی یک تا
یکی یکی دوتا دوتا 
چراغ های تنها
در خیابان های تنهای شهر
و شعرهای تو بود
که تا پایان خیابان های تنهای شهر می سرود
زهره خالقی

Monday, July 11, 2016

REALITY



واقعیت REALITY

واقعیت گرایی که اسطوره ی مجسم در شعر و ادبیات و هنرهای دیگراست نیز یک نوع تعصب ورزی ست 
تعصب تنها در گزارش واقعیت نیست بل جهان بینی واقعیت گرا را می سازد که هنوز به دنیای مدرن و پسا مدرن پا نگذاشته است .نفرت و بیزاری و جنگ ناشی از اختلاف نگاه و زبان ها از همین جا آغاز می شود و دنیای ذهنی و زندگی و هستی فرد واقعیت گرا را فرا می گیرد و در آثار و آرای او ریشه می دواند حتا اگر تفلسفی فریبنده کند تا توده ها را به همراه ببرد و یا به افکار و اندیشه های سازمان یافته ی حزبی و متا فیزیک متوسل شود
در همه حال نمی توان فراموش کرد که 
واقعیت تنها دروغی بیش نیست 
...

Thursday, July 7, 2016

Come to where love is!



Come to my port!
Let my body and soul
Accompany you 
to the world promenade .
Come to where love is!
Zohreh Khaleghi

Saturday, July 2, 2016

رنگ اتاقم خالی شد



رنگ اتاقم خالی شد   دیوارش را به قافیه باختم   وزنش را به بی وزنی   تا در خیابان حاشیه شدم 
قلم های کاغذی و سرداران پوشالی و کفن های خالی 
و بوی دود محله را پر کرد و حرف ها سیاه پوشید 
و شعر هایم و نامه هایم همه توی صندوقچه یی جا ما ند 
حالا منتظر توفان دیگر هستم از خلیج و خاک 

Wednesday, June 29, 2016

روز اخر


روز واپسین 
چه فاصله بود 
تا روز واپسین 
که با هم بودیم 
باز 
با هم 
بودیم 

Monday, June 27, 2016

LETTER TO FRIENDنامه به دوست


در این دنیای سا ده و سطحی و آ دم های سا ده و سطحی ،تنهایی فرصتی است برای خود سازی و نگرش به دنیا و خو اندن و باز خواندن 
چه موهبتی است این که باید بدان غبطه خورد و با هیچ چیز هیچ و پوچ عوض نکرد 
و این که شاعر گفته :
دلا خو کن به تنهایی
که از تنها بلا خیزد 
لابد منظورش این بوده که:
دلا خو کن به تنهایی 
که از تنها طلا خیزد  

چترم




چترم را روی سر واژه ها می گیرم 
تا شعر ی تازه بنویسم 
دوردست گندمزارها و آفتابگردان ها خشکیده اند 
و دشت های چاودار و جو 
اما این جا چترم زیر باران می شکند 
و شعر من خیس می شود 
بیرون منتظر بشقاب پرنده می ما نم  
زهره خالقی

Tuesday, June 21, 2016

خط دیگر


هنوز یک خط مانده ست 
تا خط دیگر 
که با خط دیگر تو گره خورد 
و خط دیگر بماند
 با موج 
تا خط دیگر 
هنوز 


Thursday, June 16, 2016

تو را به چه نام می خوانند

زهره خالقی
تو را به چه نام می خوانند
بیا کمی دور شهر بگردیم
دمی با هم باشیم
CIN CIN !
سایه های خیابان
قاب عکس خالی
دلتنگی را چگونه می نویسی
دل تنگی
یعنی اندوه تنهایی
در خیابان خالی
بیا
بیا که خانه هم در عصر های تابستان
خالی ست
در غارها کسی می خواند
و سفال ها و بادکنک ها و گوسفندها
آوازه خوانان آشنای دشت
و همسرایان شب
با چمدانی خالی
تنها


بگذار با تو کمی رومانتیک بشوم

Sunday, June 12, 2016

HOW THINGS BECOME POSSIBLE IN TRANSCENDENTAL LOVE AD INFINITUM


چگونه چیز ها در عشق متعالی نا متناهی ممکن شد:
انسان تنهاست 
در اقلیم عشق . 
عشق یک سرنوشت است 
سرنوشت تنهایی 
در زبانی
به زبانی  تازه . 
جای که هگز نبوده ای 
و هرگز نخواهی بود.

Man is lonely
In the realm of love.
Love is destiny.
Destiny of loneliness
In a language
With a new language.
Where you've never been
And never will be!



Saturday, June 11, 2016

MY ETERNITY PLANTدرخت ابدیت من



درخت ابدیت من

:
درخت ابدیت من 
از آب و 
آفتاب 
چندان انتظاری ندارد 
اگر که 
آب و
 آفتاب 
از عشق 
سرشارش 
کند 

Friday, June 10, 2016

LOVE YOU

LOVE YOU

YOU ASKED FOR A LOVE POEM
I WROTE ONE FOREVER
AND PUT IT IN MY CHEST:
I LOVE YOU
Zohreh Khaleghi

Thursday, June 9, 2016

با دستی شمع را خاموش می کنم




با دستی شمع را خاموش می کنم 
و با دستی دیگر 
در تاریکی 
تنها خودم را حس می کنم 
هر چه که اتفاق می افتد 
باید پس از این لحظه باشد 
در دود شمع 
و دیوار خاموش 
چشمانم را که می بندم 
 قصه ات را برای پلک هایم می گویم
زهره خالقی 

SILENCE IS ESSENCE AND BLOOD


It is not only in a loud expression that you call for love, but also in deep silence. Expression is foreplay. Silence is making love with essence and blood.

Wednesday, June 8, 2016

مرد تنها


قایق بر آب می رفت 
تا مرز آزادی 
و مرد تنها می شد 
جایی که عشق 
چشمانش را بست 
و مرد به خاموشی می رفت 
با قایقی 
بر آبهای شب 

نگاهم

نگاهم 
از کلمه و تفاهم می لغزد 
تا پشت پلک های بسته 
کسی از اعماق فریاد می زند 
دوستت دارم 
اما صدای خسته یی ست این 
به زبانی که نمی دانم 
و تنها می دانم 
پشت پلک های بسته 
در اعماق 
همیشه 
همزاد من بوده است
زهره خالقی

Monday, June 6, 2016

همین دقیقه های پنهان


همین دقیقه های پنهان 
که در تو پنهان می شود 
تا پنهان تو را بر هم زند 
دقیقه های پنهان من است 
که در من پنهان است 
تا دقیقه های پنهان تو را 
در آغوشی پنهان 
به آغوش کشد 
در وقت های پنهانی 

Friday, June 3, 2016

شبانه ی بلبلان وعاشقان


یک غروب دیگر به جمع افزود
 و یک آفتاب دیگر 
پشت دیرک ها و بادبان ها ی بسته 
پنهان شد 
تا درختان کمی در شب با هم بنشینند .
یک آبراه که تا خلیج می رود 
تا به دریای موج می پیوندد 
و فردا در بامداد
   دوباره آفتاب
 دست راه را می گیرد
 تا از برج های دریایی بالا رود ودر اسمان ابی یله شود 
وشب شب شبانه ی بلبلان  وعاشقان شده است
زهره خالقی

NOW ONE MORE EVENING


خاطره می آید با شب
خاطره می ماند با شب
مثل گل سرخ و سپید
مثل جان مریم
که با خورشید در می آید
که چشمانش را وا  می کند
و او را صدا می زند
اما او رفته است
و صدای او رفته است .
خاطره می آیا با شب
خاطره می ماند با شب
اشگ چیزی ست مثل آواز جان مریم نوری در دوردست
زهره خالقی

Wednesday, June 1, 2016

روزی خواهد آمد



روزی خواهد آمد 
که آن روز همین امروز باشد 
تا آفتاب در دستان مان 
بال می گشاید 
وبا  بال ها مان 
به پرواز می آید 

Wednesday, May 25, 2016

Flowers of the garden

 Flowers of the garden were green,yellow and orange // Flowers of Striped blue // We returned home with a basket of flowers .

Tuesday, May 24, 2016

همیشه هست در همیشه ی هستن


  •  ...همیشه هست در همیشه ی هستن...و عشق است ک بیزاری را پس میزند...و جان و جهان و انسان تنها به عشق می ماند .
    زهره خالقی

Thursday, May 19, 2016

FACEBOOK POETICS


فیسبوک را در این هفت هشت سال اخیر کوشیدیم که به یک فرهنگسرا و سکوی فرهنگی ایرانی و جهانی بدل کنیم .
اما در این هفته های اخیر نمی دانم چرا به به پشم شیشه در آمده است .راستی که شرم آور است که برخورد های ساده و سطحی و قلابی جای مقولات فرهنگی و ریشه یی را می گیرد و عکس های کا ذب و آدم ها ی کاذب و حرف های کاذب آدمخواران جانشین قال ومقال اساسی اجتماعی و فرهنگی می شود و تازه با چه اصرارو با چه انکار.
خانم ها و آقایان بیایید خودمان باشیم.اصیل و واقعی و خالق و تولید کننده و نه متخصص کاپی ا ند پیس و چاپچیان ریش و پشم حتا در جهت انکار آنان. 
فیسبوک مال همه است .مراقب باشید که مالتان را سا ده گرایان و سا ده اندیشان و ساده انگاران شاه و شیخ وطنی و خارجی و مانند آن ندزدند. 
به اندازه کافی البته دزدیده اند 
زهره خالقی

Tuesday, March 8, 2016

مارچ ۸ روز زن


Poempainting...The first step of course is being able to feel, and then take a moment to contemplate what we feel.Then, whether we understand our emotions or just barley begin to comprehend why, we decide to express ourselves the best way we know how.When the moments come that a painting can inspire a poem, or a lyric can inspire a visual artist, our work transcends ourselves and our own emotions and becomes a shared experience.
ترانه خاموش یک نگاه
لبخند کهنه ای
در قاب عکس
این تنهایی پر از حرف است
شعرنقاشی زهره خالقی