Thursday, July 31, 2014

MARIJUANALOGY

MARIJUANA IN MEDICINE
...

ARTLITERATOUR:BIJAN NAJDI:I AM LAHIJAN

من لاهیجان هستم
بیژن نجدی
چه کسی کجاست؟ گیلاس،آلبالو،سیب در قوطی کمپوت / پرندگان روی سیم برق / من لاهیجان هستم / مرغ مرده در یخچال /آنتن تلویزیون روی سفال / توت زیر پای درخت توت / من لاهیجان هستم /خزر منظورم همین دریای خزر / تا گلوی پنجره ی خانه های انزلی پیش آمده /شاگرد اول یکی از کلاس هایم موجی شده / پیچیده اندش با طناب به تختخواب /من لاهیجان هستم /آقای کلینتون در کاخ سفید / مومیایی لنین کجاست نمی دانم / گورباچف در پروستاریکا چه نوشته نمی دانم /تابلوهای سهراب سپهری در کدام موزه ست؟ /به مرتضی علی نمی دانم مخمل صدای بنان در خاک پوسیده یا مخمل تر شده است /ارواح پدرم نمی دانم /ولی،البته،اما من لاهیجان / همین جا،لاهیجان هستم / و دلم یه خُرده گرفته از چیزی / و می دانم که سازمان ملل در نیویورک /و نظم نوین جهان دادگاهی ست در دل من / این جا پشت استخوان سینه ی من /خون قاضی ست شاهد خاطرات من / و رگ هایم طناب دار حالا امروز یا فردا کی؟ /نمی دانم /

A*SH*N*A*CULAR:BEHROOZ ARABZADEH

A*SH*N*A:BEHROOZ ARABZADEHبهروز عرب زاده

می آید ؟ نمی آید.
 از کتاب تردید های مکرر

می آید
فعل خواهش است از مصدر اضطراب
بی آنکه بدانیم دستور زبان می شود
و مفعول را به دلهره ها پیوند
و چراغی لرزان بر مسیری خاموش می آویزد
اما
نمی آید که صفت است
موصوف را همیشه پشت اقسام جمله
که دهلیز دهلیز در آن حروف مرکب آویخته ایم
غایب می کند
و قیدی از تاریکی را بر اسم ذات ضمیمه

و اگر بیاید
جمله ای مجهول است
که استمرار انتظار را از ماضی ملموس
تا نهایتی مخشوش
بی آنکه نه حال خبری باشد و نه غالبا" بی واسطه
مفرد می کند
و اینگونه تا به کی مه آلود
نه امیدوار و نه از شاید پشیمان
جنازه ای که متمم آینه گشته باشد
کلمه به کلمه
جمله ها را به حالتی از زمان
بی آنکه
ما نشانه ای از جمع
نهاد را به میهمانی خود خلوت کرده باشد
رهسپار جمله های بی ربط می شود
و اینسان
مفهوم از ترکیب گریزان است
آنسان که من
از سطرهای مفرد مفرد
به فعل می آید دچار

بهروز عرب زاده
ب . وفا

والنتاین در رویا ------ (نقاشی از ژان لئون ژروم - کلئوپاترا و سزار )
ماه ِ عسل ِ چشمان ات را در پراگ دوست می داشتم
شراب گیسوان ات را در لوون
نفس های ات را بند به بند تنگ در اسلو 
بروکسل را که پله پله سیاه شده بودم در آغوش ات
هزار باغ شکفته در دامن ات
یکی جوانه ی نا امید در من
زرد ِ پیراهنت را گرفته
به سبز ِ دامن ات امید
***
شعر لبا ن ات را دوست می داشتم به تهران
شب که مهربانی ات بلند , استانبول را
به برلین بال بال می شدم سراغت را
میان آسمان و زمین
و قایقی برای ات در ونیز
اگر چه آتن سزارم نکرد
بران مرا به نیل
کلئوپاترای ِ من
ایزد بانوی ایسیس
جهان
آغوش توست
سزیف
مردی به اندازه ی من
پیرامید ِ (1) سینه ات را
ناقوس ِ کدام آواز برهنه خواند
که من هنوز در گنبد واژه غل می خورم
می افتم
می شکنم
می میرم
***
هجوم ِ تمام ِ جهان ِ سپیدت در من است
پیراهن سیاهت را که تن می کنی
لال تمام حرف ها از تو
و صبر ِ تمام جهان , قهر با من
وچه استدلال قشنگی ست دوستت دارم
نگفتن
نتوانستن
اسب بی زین ِ دردت را راندن
***
بر می گردم به باستان خودم
به سرزمین زنجیر های برده گی ام
چگونه می شود شاعری در قسطنطنیه
به شکوه ِ کلئوپاترا
مارک آنتونی باشد در مصر
به 69 قبل از میلاد مسیح
یا خوشبختی مردی در ایران
به 1997 پس از میلاد مسیح
نه نمی رسد شما ل به شرق , جنوب به غرب
تاریخ نوشته است
خط ,
مرا از تو , تو را از من
چنان دریاچه که آبستن ِ ماه می شود هر شب
دست ماهی از ماه کوتاه
تنها , باید نوشت
2015
در شب ِ والنتاین
دهان شاعر از اعتراف ِ دوستت دارم کوتاه .....
13 فوریه ی 2015
استانبول
1 - پیرامید pyramid : هرم


د

BOSTANI'14:در لحظه يى ابدى

در لحظه يى ابدى
يك لحظه است و
همه لحظه هاى عالم است
آغاز عشق
كه آغاز لحظه هاى عالم است
به يك لحظه
گل أبديت را در گلدان آب مى دهم
و باغ
در ابديتى سپيد جارى مى شود
در لحظه يى ابدى

Z POEM PAINTING W/TR

Painting by Zohreh Khaleghi
من عشق را می شناسم
و همین برایم کافیست
حقیقتی عریان که بر لبان ما پنهان شده بود
شعر نقاشی زهره 

Faramarz Soleimani I know love 
And this is enough for me
A naked truth hidden in us

Poempainting from Zohreh Khaleghi
Tr; FS

ZOHREH POEM W/TR:PEACE...

PEACE، PEACE ، PEACE.....That's all we want!!!

من قهرمان اصلی داستان های زندگی ام شدم
می خندم
می گریم
می جنگم
شکست می خورم
اما
نمی میرم
زهره خالقی 
Faramarz Soleimani I am the major character of my life story
I laugh
I cry
I fight 
I fall 
But I will not die
Zohreh Khaleghi
Tr; FS

Wednesday, July 30, 2014

5-ARTZ:ESTAQUE AND GUERNICA

Faramarz Soleimani
٥
در جهان تاریک ما استاک ها را به گرنیکا ها بدل می کنند و با ویرانه های گرنیکا ها استاک ها را می سازند 
اما جهان بی انسان چه خالی ست 

4-ARTZ:PICASSO IN ASTAQUE

Pablo Picasso, guernica,1937
٤
پیکاسو و دالی ,چشم انداز صلح آمیز استاک را در آ ثا ر خود به شکل خشونت جنگ تحول بخشیده اند
گرنیکای پابلو پیکاسو به ویژه در چنین تناقض و تضاد و یا ناهمگون بندی با استاک است
حجم های کوبیک براک و یا استوانه ها , مخروط ها و کره های سزان و حجم های سا ده تر رنوار
 در این جا پیچیده تر شده تا
mundus terremendus
 یا دنیای هولناک معاصر را بنمایانند که به گرنیکا و مانند آن ختم نمی شود و هر روز در جهان به ظاهر متمدن ما
ادامه دارد همچنان که حجم ها نیز به تکه پاره های تن انسان یا جانداران دیگر در آمده تا در برابر تماشگران حیران و خاموش قرار گیرد 

3-ARTZ:BRAQUE IN ESTAQUE

Georges Braque's Estaque,1906
٣
خانه هایی را که براک  از روستای  استاک کشید ,نا قدی مثل مکعب های روی هم چیده توصیف کرد و از همین جا کوبیزم یا حجم گرایی به عنوان یک مکتب آغاز قرن بیستمی رواج گرفت .کوب های براک آن تنوع حجم های سزان را ندارد اما واریاسیون هایی از آنست و تاثیر گذار هم 

2-ARTZ:RENOIRE'S ESTAQUE

Pierre Auguste Renoire'Estaque,1882
٢
استاک رنوار کمتر از سزان به تجرید حجم ها و طبیعت می پردازد و بیشتر امپرسیون کلی این روستای خوابزده ی حومه ی ما رسی را پیش رو دارد اما این هردو که گاه هم با یکدیگر به کار در استاک پرداخته اند میراث شان را به
 برا ک , پیکاسو و دیگران سپردند 
...

1- ARTZ:CEZANNE'S ESTAQUE

Paul Cezanne,Estaque,1883-1885
من دیدگاه های خوب فراوان دارم اما به نظر نمی رسد که این ها چیزی به متن بیافزاید 
از نامه سزان در استاک به امیل زولا 
١
مونتیچلی و اولیو دو نقا ش پیش  امپرسیونیستی بودند که به روستای استاک در حومه ی مارسی فرانسه رفتند اما سفر و اقامت پل سزان به عنوان نقا ش امپرسیونیستی در سال های ١٨٨٣ تا ١٨٨٥ بود که به کشف کره ها , استوانه ها , مخروط ها و دیگر حجم ها ی چشم انداز های استاک انجامید و راه را برای نقاشانی  همچون رنوار , برا ک و دیگران گشود .این حجم گرایی را سزان به پیکاسو و نقاشان و هنرمندان دیگر نیز آموخت و مدرنیزم و به ویژه کوبیزم
را در آغاز قرن بیستم بنیاد نهاد هر چند در مصر باستان همه ی موجودات در حجم های ابدی و صور فضایی محبوس بوده اند و همین در حجم های انبوه مانند اهرام سه گانه و معبد های مصری تجلی می یابد
سزان روزها چشم انداز بامها و آب های استاک را می دید که در سایه روشن ها ی روز گذران ,رنگ و حجم ها متعددی می گیرد و موج تازه یی می زند .سزان نقا ش اما شب ها این چشم انداز ها را در رویایش دا شت که تبدیل به حجم های دیگر شده بود و تاویل طبیعت را بر عهده دا شت .وقتی سزان این دریافت ها و بر داشت ها را به روی بوم می آورد ,در واقع به امپرسیونی می رسید که با خلاقیت هنرمندان دیگر و از جمله مونه به سوی تحول و کمال می رفت و اکنون کارهای استا ک بخشی آشنا از ان بود و شاید که چشم انداز های استاک به سزان خیره مانده بودند تا ای مناظر و برداشت های آن را به روی بوم منتقل کنند
...

BOSTANI'14

فرامرز سلیمانی :یک خاطره 
یک خاطره در خیال من می آید از ازل 
که خیال خاطره ی تو می شود 
خاطره ی تو می شود 
تو می شود 

BOSTANI'14:با موشک مجازی به وصل می آییم

با موشک مجازی به وصل می آییم 
و از ماه و ماهواره می گذریم 
تا بر زمین گام می نهم 
و کلام ما گام های ماست 
که بر خاک نقش می بندد 
در وصل مجازی مان 

ROYAGARDANI:WORLD CONSERVATIVE NETWORK

شبکه ی محافظه کاران جهان 
وقتی برای دوستی نوشتم من این جا هم در محاصره ی محافظه کاران هاستم 
 بالش را جمع کرد 
و دیگر از او خبری نشد 

Tuesday, July 29, 2014

ARS POETICA - 75 : GREEN WAVE



ARS POETICA-75:GREEN WAVE 
Somewhere between head and hand 
There is heart
Who writes poetry
For other heart 
Somewhere between head and hand 
With a universal alphabet called 
L O V E 
To find the magic 
Never been found 
But discovered as discoverer 
Of the mirror of the world 
To fulfill a personal dream 
Dream that is vagabond 
Somewhere between head,heart and hand 
Who are lost 
While looking for it 
In a nowhereland called
Poetry
Zohreh Khaleghi

Monday, July 28, 2014

BOSTANI'14:TEMPLE OF YOUR BODY

Opening doors to a dove
With fluttering wings
Temple of your body

LITERATURE IS NEWS

War and hatred is old news
Until next round of
War and hatred
Waiting around the corner
But as Ezra pound says
Literature is news that stays news

MOJ SEVOM/THIRD WAVE

موج خيال مى زند
نقش خيال مى شود 
و در حلقه ى تازه يى

موج سوم مى زايد
ف.س

LITCRIT:WAVE

موج ها نقش خيال شعر و ادبيات و هنرهاى ايرانند و نيز نقاش آنانند. فرهنگ ايرانى در گردش و چرخشى وفادارانه و رفت و بازگشتى موج وار به سنت ها ارجاع و تسرى مى يابد و از آنان مى گذرد و موج هاى تازه مى سازد و كه موج هاى تازه مى شود. تثبيت در كلاسيك ها و حتا كلاسيك هاى معاصر فرآيندى مكرر وبه دور از آفرينش هنري ست كه ذات و ماهيت موج وار و خلاقيت موج ها را بى رسيدن به. طراوت و تازه گى ى هنرى إنكار مى كند و در شيفته گى ها دست و پا مى زند و غرفه در مصرف زده گى مى ماند تنها موج ها نقش هاى شعر و هنر و ادبيات ايران و نيز نقاشان آنانند
بنگريد: مجله موج ٦ ، در دست انتشار
www.mojmagazine.com


 One only moves by waves if one sees they are coming , or they have been here , or they just passed. Then one asks oneself: what color is wave, and start to define it or to be defined by it.

BOSTANI'14:گشوده می شود در های معبد تو

گشوده می شود در های معبد تو 
رویاروی نگاه گشوده ام 
نقشی کبود دارد پوست 
بر تن دوست 
به هرم و نسیم 
که می شتابد تا بیرون و درون حرم 
در درگاه قلب کوچک کبوتری 
برای تو می تپد 

Sunday, July 27, 2014

A*SH*N*A:MANUCHEHR NEYESTANI

مجله موج , ویژه منوچهر نیستانی , ۲۰۱۵
منوچر نیستانی با اشراف به شعر نو و کهن به نوعی شعر رسید که غزل اجتماعی و غزلواره ها را بدعت نهادو در شعر های دیگر شاعر نماد گرفت . 
بنگرید : دو با با مانع ، مقدمه ، و همچنین برخی نمونه های چاپ شده و چاپ نشده
تنهای در ملازمت مرگ 
انسان 
سلطان پر شکوه 
که با کوه 
میثاق الفتی ازلی دارد 
گر سنگ و سیل و صاعقه بگذارد
شعر : انسان  

Faramarz Soleimani's photo.

A*SH*N*A*CULAR:FARAMARZ SOLEIMANI

A*SH*N*A*CULAR:FARAMARZ SOLEIMANI 

BOSTANI'14: در ستایش معبد تن تو

BOSTANI'14
و در ستایش معبد تن تو 
گشوده می شود  
در گلوی گشوده ام 
نیلوفر هزار گلبرگی 
که می خواندت 
بر قله های نیلوفری 
و تازه 
معنا ی گشوده گی 
در تولدی نو 
تازه می شود 
مثل گشوده گی ی گلوی تو 
که فریاد خاموشی را 
به عاشقی 
می شکوفد 
جوانه در کلام توست 
که جوانه می زند 
کلام را در نیلوفر هزار گلبرگ 
و در ستایش معبد تن تو 
که تو را 
تن پنهان می خواند 
مرا می خواند 

MEMORIZZZ:CLIMBING THE MOUNTAIN

MEMORIZZZ:
Climbing the mountain 
from Kouy Alborz
One of the first hills
To where acanthus,rubarbs
And wild flowers
Live
And the city down there
Is another spread of 
Wild flowers

ARTZ:VAN GOGH

این صدا های سرخ 
که او می شنود 
در توفان گوش هاش 
تنها می خواست 
توفان را فرو بنشاند 
ون گوگ پنجره را گشود 
و در صدای سرخ روسپی خانه ها 
و خیابان دیوانگان 
گم شد 

COPYRIGHT

این ها که شعر تو نیست مرد حسابی
پس چرا خودت را رسوا مئ كنى
با اين ها كه شعر تو نيست
مرد حسابى

Saturday, July 26, 2014

A*SH*N*A*CULAR:M GHODRATI/A SHMLU

A*SH*N*A*CULAR
منصور قدرتی /احمد شاملو 
ما بیرون زمان ایستاده ایم 

A*SH*N*A:SOHRAB SEPEHRI:و شكستم و دويدم و فتادم


درها به طنین های تو وا کردم
هر تکه نگاهم را جایی افکندم،
پر کردم هستی ز نگاه
بر لب مردابی ، پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم، رفتم به نماز
در بن خاری، یاد تو پنهان بود، برچیدم، پاشیدم به جهان
بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن،
و به خود گستردن
و شیاریدم شب یکدست نیایش،
افشاندم دانه راز
و شکستم آویز فریب
و دویدم تا هیچ
و دویدم تا چهره مرگ، تا هسته هوش
و فتادم بر صخره درد
از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم، لرزیدم
وزشی می رفت از دامنه ای ،
گامی همره او رفتم
ته تاریکی ، تکه خورشیدی دیدم، خوردم،
و ز خود رفتم، و رها بودم...
Sohrab Sepehri
هشت كتاب / دفتر شرق اندوه / و شكستم و دويدم و فتادم

HOOMAN TABARESTANI AND COPY RIGHT

  • Hooman Tabarestani
    من درد ممشترکم مرا فریاد کن
    فرامرز عزیز 
    این پست شما باعث درد دلی شد که مدت ها است که در خودم نگه داشته ام 

    همانطور که دورا دور درجریان هستید من هم هر چند ناتوان و ضعیف دستی در آرد داشته و در رابطه باچند موضوع متفاوت (موضوعات مدهبی، اجتماعی، جنگل و محیط زیس و همچنین فرهنگ مازندرانی خصوصا ساری)مطالعه، تحقیق و مطلب مینویسم ، بعضی از مطالبم تدوین(جمع آوری تحقیقی) و اقتباس هستند و تعدادی هم بکر و صد در صد کار خودم میباشد
    هر از گاهی دیده میشه که در دنیای مجازی و حتی در دنیای حقیقی کارهام به سرقت میره 
    مثلا یکی طی پیامی نظرم رو راجع به منطقه خاصی از جنگل های کردکو و مشکلاتش رو جویا شد و بعد ها متوحه شدم که طرف پستی در ادارات دولتی ایران داشته و مصاحبه ای با رادیو و تلوزیون داشته و پاسخی رو که من بهش دادم رو یاداشت کرده و مو به مو تحت نام خودش در مصاحبه عنوان کرده 
    وقتی موضوع رو بهش متذکر شدم گفت که به خبرنگار گفته که اینها نظرات من (یعنی هومن طبرستانی) هستند که در خارج کشور بسر میبره ولی خبر نگار اعتنایی به این بخش نداشته و همه مطلب را به نام او تمام کرده 
    و یا مطالب جسته گریخته و کوچک که در گروه های مختلف فیس بوکی از نوشته های من به سرقت برده و گروه خودشان به نام خودشان نشر می کنند 
    تا اینجا درد خوردنی بود ...ولی زمانی واقعا دلم به درد آمد که دیدم یکی از کارهای تحقیقی ام که صد در صد کا رخودم بوده و نزدیک به یک سال و نیم روی آن کار کرده ام، بدون کم و کاست در ایران و در شهرمان ساری توسط دیگری به عنوان یک کتاب به چاپ رسیده است
    من سال ها در جنگلهای شمال ایران کار کردم وو به روستاهایی ییلاقی زیادی سفر کردم و همواره نام عجیب بعضی از این روستا ها برایم سوال بود و بدنبال معنی آنها بودم تا اینکه روزی در دیکشنری سنسکریت به دنبال واژه ای می گشتم و به واژه ای برخوردم که با نام مازندرانی یکی از روستا ها ی ساری شباهت زیادی داشت ( روستای ازنی) و این امر موجب شد تا پس از نزدیم به یک سال و نیم کار و تحقیق بتونم نام پانصد روستای اطراف ساری رو به پارسی برگردونم و برای این کار از پانزده فرهنگ لغت
    سنسکریت، طبری، مازندرانی، گیلکی، پهلوی، پارسی دری، اوستایی، و ....استفاده کردم و نتیجه کارم رو بصورت نوشتار پی دی اف مجانا در اختیار عموم قرار دادم تا این که چندی پیش اقوامم کتابی منتشر شده در ساری را برایم پست کردند تحت عنوان فرهنگ نام روستا های مازندران 
    سرقت و بی چشم رو رویی ظاهرا یکی از ویژگی های ما ایرانی ها (فرزندان کوروش و هخامنشی و اریایی) گردیده 
    افسوس و صد افسوس
  • Faramarz Soleimani hooman tabarestaniسرقت ادبی و هنری و فرهنگی مقوله یی بسیار جدی است برخی از مشاهیر ما بی آن که حتا یک زبان خارجی بدانند کارنامه ترجمه از چندزبان دارند که در همین فیسبوک هم هرروز نمونه هایش را می بینید و با همین کارهای به سرقت رفته حتا به عنوان معرف برخی شاعران جهان به فارسی زبانان شناخته می شوند که البته ناشی از نا آشنایی اظهارنظرکنندگان ناشی هم هست. شعر و طرح و نقاشی که جزو اموال عمومی شده و هر کس و نا کس گوشه یی از آن را با بی شرمی به نام خود که نامی هم نیست می برد. این سرقت با وقاحت در باره ی تحقیقات هم رواج دارد .و نمونه بارز آن سرقت تحقیقات و تدوینات هومن طبرستانی محیط شناس و مازندران شناس پرکاراست که در گوشه یی از استرالیا حاصل دانش و عشق به کا رش را آزادانه در اختیار همگان می گذارد اما برخی از این پخته خواران کاهل به رسوایی مال معنوی او را به یغما می برند و از هومن که نه از مردم هم شرم ندارند.باز هم باید در این مقوله قلم زد و رسوایان را رسوا تر کردد تا سکوت یغمازده گان فرهنگی را حمل بر حقانیت عمل زیر پا گذاردن حقوق مولف نکنن

Thursday, July 24, 2014

5 ROYAGARDANI:DEATH HAS NO LIMITS

سفره خانه ی خونینی ست 
سفر به خا نه ی خونین 
کسی می گوید آن ها دیواری انسانی ساخته اند 
و ما که زن ها و بچه ها شان را نمی زنیم 
ما تنها دیوار انسانی را هدف گرفته ایم 
در سفره خانه ی خونین 
بساط خونینی گسترده ست 
در میانه ی مضحکه و سوگواره 

PAPELI PARVIZ SOLEIMANI @ 70

NEW ORLEANZEE:
Every night
Louis Armstrong plays trumpet
behind my window
Tonight I want him to play Happy Birthday song
For my brother Parviz
Who is 70
But feels like 50 !
1st Mordad / 23 july 2014

ZOHREH KHALEGHI ON CPYRIGHT


دوستان از من می پرسند چرا در فیس بوک فعال نیستم ؟
یاران خسته ام...خسته از این که خودمان نیستیم
در فیس بوک سرقت فرهنگی بیداد می کند...اینجا واژه ها ، نقاشی ها ، ترجمه ها و نوشته ها را می دزدند ... فرهنگ وهنر اصیل ما را به باد می دهند...با وصله پینه کردن شعرها شاعر می شوند...چه بر سر ما آمده است؟... تازگی ها به قبل تر ها می اندیشم ... آسایشی بود... دوستی و عشق در خانه ها را می زد... ولی حالا اعتمادی از دستانم آویزان است...این بازی ظالمانه ایست...که ای کاش با اشاره ای می ایستاد...اما این نیرنگی ها همین جا تمام نمی شود... ادامه خواهد داشت...تا شاید... روزی ...بفهمند آن را با زندگی اشتباه گرفتند...و از پوستین این شبح بیرون بیایند... اگر کلماتم آرام نیستند بخاطر این روزگاری ست که اصلن زیبا نیست
دهان دیروز تلخ بود
وقتی یادی را از خاطره بیرون می کشیدم
و امروز روزی بود که زبان حرف زدن نداشت
کاش فردا را بفهمم
زهره خالقی

WRIGHT در انگلیسی با RIGHT هماواست و این بدان معناست که حق و حقوق نویسنده همیشه محفوظ به خود اوست و کسی را حق دست درازی نیست حتا اگر مولف مرده باشد و دست او از این دنیا کوتاه . اما  به تازه گی در رسانه های فارسی و به ویژه رسانه های اجتماعی سرقت ادبی و هنری با وقاحت تمام و به شدت رواج یافته است . سرقت ادبی اگر پیش از این  به صورت یک عارضه دیده می شد اینک به شکل بیماری روان پریشی مزمن در آمده و نیاز به درمان پزشکی,اجتماعی و قانونی یافته است .معلوم است کسی که کارنامه ادبی و هنری درست و حسابی ندارد اگر ناگهان با کاری خوب و پذیرفتنی ظاهر شود این کار مشکوک به نظر می آید و از آن او نیست .بهانه های رایج مثل :یکی از کارهای قدیمی من , از دفترهای گذشته ام و ماننند آن از سوی آدمی جدیدی هم رسوا گر تر است و یا ترجمه های از چند زبان و از چند شاعر از کسی که معرفت زبانی و فرهنگ بین المللی ندارد و یا حتا فارسی درست و حسابی نمی داند به جای آن که دهان اطرافیان را باز نگاه دارد مشت حریف را باز می کند  هر چند للیک گویان حرفه یی و نا خوانندگان لافزن هم همیشه با به به و چه چه چشم بسته منتظرند و یا حتا بدون اشراف به موضوع مطالب را شیر می کنند  و بدین ترتیب رفیق دزد و شریک قافله اند و با سرقب ادبی و هنری شریک می شوند .

یک سنت مرضیه ی دیگر هم مصاحبه راه انداختن است که هرگز به نام خودت آن ها را نمی یابی و یا تقاضاهایی که برای نقد  و نظر و حتا ترجمه ی انگلیسی و زبان های دیگر که از آن ها نیز نام و نشانی نمی ماند و یا جزو کارنامه ی کسی دیگر می شود .در این زمینه ها البته مورد مثال کم نیست می ماند چهره ان دزد و هشدار به سارقان و همدستان و شریکان آنان , که اگر مطالب کلی موثر نبود می توان با ذکر نام و مورد و مرجع بدان پرداخت که در این صورت شاید بیش از نیمی از فیسبوک خالی بماند 
فرامرز سلیمانی 


Wednesday, July 23, 2014

NEW ORLEANZEE:DANCING LEAF

img:moj
New Orleanzee
Dancing leaf
Is like lightning
Pouring rain on the city
And the city
Is like rain tree lake
With dancing leaf

NEW ORLEANZEE:DANCING LEAF

New Orleanzee
Dancing leaf
Is like lightning
Pouring rain on the city
And the city
Is like rain tree lake
With dancing leaf

Tuesday, July 22, 2014

A*SH*N*A:Maryam Hoolehمریم هوله

Maryam Hoolehمریم هوله 
 مریم هوله
:
بازی-بازی، عفونتِ همطرازی
ضریب هوشیِ ریقوت توی استنادهای دماغوت!
سوراخیّتِ مبهوت...
سنخیّتِ اتمسفرت را بپا با پاهای فراتر از پات!
گرداگردِ مرسولِ لات...
دستم به دامنت! زور نزنی دوباره معجزه‌ای معتاد بدهی دست ِ کوریِ بیشمارِ مرداب!
اعتیادِ باران به باورِ واقعیتِ آب...
لایک که چه عرض کنم؟!! شِیرِ خدات کرده قطره در قطره ناخداییِ نخود!
یبوستِ سیر و سیاحتِ دلیل...
بیل در بیل لای خشتک‌ات
نقطه به خدا می‌رساند رسالتِ شعور
که امسال به تاریخ اینجا
2014ساله ونگِ پیرش
بادا بادا مبارک بادا!
ای بابا!
تو حواست کجاست وقتی این جوشهای صوتی را می‌ترکانم؟!
توی ماسکِ مقعّرِ فیس‌بوک
به گودیِ یک لگن که زیرِ بچه می‌گذارند و
مادرش می‌شود به کام
تحتِ انعکاسِ نسخه‌ی آلومینیومیِ توهمِ گام‌به‌گام...
فازِ فیوزِ گربه‌ماهی
که در حبابِ روشنفکرانه‌ای از زمینِ یکدست می‌پرد...
... آب نشئه‌ی هوا...
هوا نشئه‌ی آب...
بچه راضی... بابای بچه راضی... مامانِ بچه رازی ناگفته، ناراضی...
-ما که فِرتی ندیدیم!
نگویی یکوقت بی‌خیالِ این بازی!
23جولای2014

Monday, July 21, 2014

ARS POETICA-74:POETRY IS LOVING

فرامرز سلیمانی : شعر عاشقی ست 
شعر عاشقی ست 
با قلبی خالی 
در دفتر شعر ت 
خالی می مانی 
زیرا شعر 
تنها عاشقی ست 
FS: POETRY IS LOVING 

ROYAGARDANI'14:A LONG POEM!

فرامرز سلیمانی : یک شعر بلند 
حال دنیا خوب نیست 
 این شعر های ناگفته ام را که بنویسم 
می خواهم دنیا را ترک کنم 

A*SH*N*A:MANA AGHAI

زمستان معشوق من است
مردی که حافظه ای سفید دارد
وَ گردنِ بلندش را
با غرور بالا می گیرد
زیر برف ها به قویِ زیبایی می ماند
که روی دریاچه ی یخ زده ای می رقصد
در آغوشش می کشم
آب می شود
کم کم
کم کم آب می شود
وَ می ریزد
انگار هیچوقت نبوده
مردِ مهاجری که قرار بود گرمم کند.
منا آقایی 

A*SH*N*A:AHMAD SHAMLU:آیدا در آینه


گفتی دوستت می دارم
و قاعده ديگر شد 
AHMAD SHAMLUاحمد شاملو
---
من وتو يكي دهانيم
كه به همه آوازش
به زيباتر سرودی خواناست.
من و تو يكي ديدگانيم
كه دنيا را هردم
در منظر خويش
تازه‌تر مي‌سازد.
نفرتي
از هر آنچه بازمان دارد
از هز آنچه محصورمان كند
از هر آنچه واداردمان
كه به دنبال بنگريم،
من و تو يكي شوريم
از هر شعله‌ئي برتر،
كه هيچ گاه شكست را بر ما چيرگي نيست
چرا كه از عشق
روئينه تنيم.
و پرستوئي كه در سرپناه ما آشيان كرده است
با آمد شدني شتابناك
خانه را
از خدائي گمشده
لبريز مي‌كند.

---
ﮐﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ
اینگونه به ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ
ﻧﺎﻡ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ
ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ...
ﮐﻠﯿﺪ ﻗﻠﺒﻢ ﺭﺍ
ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ
ﻧﺎﻥ ﺷﺎﺩﯼ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻢ
ﻭ ﺳﺮﺑﺮ ﺷﺎﻧﻪﯼ ﺗﻮ
ﺍﯾﻨﭽﻨﯿﻦ ﺁﺭﺍﻡ
ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ؟
ﮐﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺟﺪ ﺩﺭ ﺩﯾﺎﺭ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﺭﻧﮓ ﻣیکنم
اردیبهشت ۱۳۴۲

دفتر آیدا در آینه
---

میعاد
:
در فراسویِ مرزهای تنت تو را دوست می‌دارم.
آینه‌ها و شب‌پره‌های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمانِ بلند و کمانِ گشاده‌ی پُل
پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده
و راهِ آخرین را
در پرده‌یی که می‌زنی مکرر کن.

در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست می‌دارم.
در آن دوردستِ بعید
که رسالتِ اندام‌ها پایان می‌پذیرد
و شعله و شورِ تپش‌ها و خواهش‌ها
به‌تمامی
فرومی‌نشیند
و هر معنا قالبِ لفظ را وامی‌گذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایانِ سفر،
تا به هجومِ کرکس‌هایِ پایان‌اش وانهد...

در فراسوهای عشق
تو را دوست می‌دارم،
در فراسوهای پرده و رنگ.
در فراسوهای پیکرهایِمان
با من وعده‌ی دیداری بده.
________________
ازدفترِ آیدا در آینه



برویم ای یار , ای یگانه ی من!
دست مرا بگیر!
سخن من نه از درد ایشان بود,
خود از دردی بود
که ایشان اند !
اینان دردند و بود خود را
نیازمند جراحات به چرک اندر نشسته اند.
وچنین است
که چون با زخم و فساد و سیاهی به جنگ برخیزی
کمر به کین ات استوارتر می بندند
برویم ای یار , ای یگانه من!
برویم و , دریغا! به هم پایی ی , این نومیدی خوف انگیز
به هم پایی ی , این یقین
که هرچه از ایشان دورتر می شویم
حقیقت ایشان را آشکاره تر
در می یابیم!
با چه عشق و چه شور
فواره های رنگین کمان نشا کردم
به ویرانه رباط نفرتی
که شاخ ساران هر درخت اش
انگشتی ست که از قعر جهنم
به خاطره یی اهریمن شاد
اشارت می کند.
و دریغا -- ای آشنای خون من ای هم سفر گریز!--
این ها که دانستند جه بیگناه در این دوزخ بی عدالت سوخته ام
در شماره
از گناهان تو کم ترند!
" از دفتر آیدا در آینه "
---







غزلِ درود و بدرود
:.
با درودی به خانه می آئی و
با بدرودی
خانه را ترک می گوئی.
ای سازنده!
لحظه یِ عمرِ من
به جز فاصله یِ میانِ این درود و بدرود نیست:
این آن لحظه یِ واقعی ست
که لحظه یِ دیگر را انتظار می کشد.
نوسانی در لنگرِ ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.
گامی ست پیش از گامی دیگر
که جاده را بیدار می کند.
تداومی ست که زمانِ مرا می سازد
لحظه هائی ست که عمرِ مرا سرشار می کند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ازدفترِ: آیدا در آینه




جاده، آن سویِ پُل
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
.
.
.
مرا دیگر انگیزه یِ سفر نیست.
مرا دیگر هوایِ سفری به سر نیست.
قطاری که نیم شبان نعره کشان از دهِ ما می گذرد
آسمانِ مرا کوچک، نمی کند
و جاده ئی که از گُرده یِ پُل می گذرد
آرزویِ مرا با خود
به افق هایِ دیگر نمی برد.
آدم ها و بوی ناکیِ دنیاهاشان
یک سر
دوزخی ست در کتابی
که من آن را
لغت به لغت
از بَر کرده ام
تا رازِ بلندِ انزوا را
دریابم ـــ
رازِ عمیقِ چاه را
از ابتذالِ عطش.
بگذار تا مکان ها و تاریخ به خواب اندر شود
در ان سویِ پُلِ ده
که به خمیازه یِ خوابی جاودانه دهان گشوده است
و سرگردانی هایِ جُست و جو را
در شیب گاهِ گُرده یِ خویش
از کلبه یِ پا بر جایِ ما
به پیچِ دوردستِ جاده
می گریزانَد.
مرا دیگر
انگیزه یِ سفر نیست.
حقیقتِ ناباور
چشمانِ بیداری کشیده را بازیافته است:
رؤیایِ دل پذیرِ زیستن
در خوابی پا در جای تر از مرگ،
از آن پیش تر که نومیدیِ انتظار
تلخ ترین سرودِ تهی دستی را باز خوانده باشد.
و انسان به معبدِ ستایش هایِ خویش
فرود آمده است.
انسانی در قلم روِ شگفت زده یِ نگاهِ من
در قلم روِ شگفت زده یِ دستانِ پرستنده ام.
انسانی با همه ابعادش ـــ فارغ از نزدیکی و بُعد ـــ
که دست خوشِ زوایایِ نگاه نمی شود.
با طبیعتِ همه گانه بیگانه ئی
که بیننده را
از سلامتِ نگاهِ خویش
در گمان می افکنَد
چرا که دوری و نزدیکی را
در عظمتِ او
تأثیر نیست
و نگاه ها
در آستانِ رؤیتِ او
قانونی ازلی و ابدی را
بر خاک
می ریزند...
انسان
به معبدِ ستایشِ خویش باز آمده است.
انسان به معبدِ ستایشِ خویش
باز آمده است.
راهب را دیگر
انگیزه یِ سفر نیست.
راهب را دیگر
هوایِ سفری به سر نیست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از دفترِ: آیدا در آینه
اردیبهشتِ 1343 ــ شیرگاه
..


بیشترین عشق جهان را به سوی تو می آورم
از معبر فریادها و حماسه ها
چرا که هیچ چیز در کنار م
... از تو عظیم تر نبوده است
که قلبت
چون پروانه یی
ظریف و کوچک و عاشق است.
ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی
و به جنسیت خویش غرّه ای
به خاطر عشقت!
ای صبور! ای پرستار!
ای مؤمن!
پیروزی تو میوه حقیقت تست.
رگبارها و برف را
توفان و آفتاب آتش بیز را
به تحمل و صبر
شکستی
باش تا میوه غرورت برسد.
ای زنی که صبحانه خورشید پیراهن تست،
پیروزی عشق نصیب تو باد!
احمد شاملو
---